تبليغاتX
يك دردِ ساده

يك دردِ ساده

اينجا نوشتن تجسم كامل نمك پاشيدن روي زخمه،به همين سادگي

شما را به دیدن وبلاگ جادوی زیبایی دعوت میکنم

http://oriflameir.blogfa.com



http://www.oriflameir.blogfa.com/post-13.aspx
نوشته شده در سه شنبه 1388/10/01ساعت 0:58 توسط سيمين|

***
دلم مي گيرد
وقتي صداي گامهايش
نبض سنگفرش ها را به طپش در نمي آورد
هميشه با زمستان مي آمد
چلچله اي
که خستگي اش را
جا مي گذاشت
ميان گيسوانم
و
مي رفت!.....

نوشته شده در سه شنبه 1388/10/01ساعت 0:0 توسط سيمين| |


***
عدالتم را در نگاه تو جا گذاشته ام
وآنهمه گلایه را
من همه چیزم را
گذشته ...حال...وآینده ام را
در نگاه تو جا گذاشته ام.
رو مگردان که محو میشوم.


**
دور که می شوم
پرسه ها
در اندوهم
به معنا می رسند
ویادم می افتد که در ازدحام آنهمه دست رنگین
گرمای هیچ دست بی رنگی را
عاشقانه حس نکرده بودم
چه عطری باید داشته باشد
دستی که جان آدمی را

به آرامش میکشد...


سیمین نوشت(1): دارم میرم پایتخت جمعه ساعت 2 آزمون دارم.در واقع یک قدم مونده تا رسمی شدنم برای همیشه...(میشه واسم از اون ته ته ته دلتون دعا کنید؟)

سیمین نوشت(2): خوشحالم ،خواهر کوچولوومو میبینم

نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/15ساعت 0:0 توسط سيمين| |

***

در ياد هر فريادي كه بماني باز فرياد هيچ يادي

از نام تو رنگ نخواهد گرفت.

**

خوابم
بچه گربه اي ست تشنه
كه شب را هميشه مثل شير
از كاسه خلوت چشمان تو ميچشد....

**
کو چتری؟

 تا
به خشکیم کمک کند
من از باورهای دیرینه ی جهان تا عمق استخوان هایم
خیس شده ام...

**
تو درون مردمک ذهن من بودی
ومن
در ذهن مردمک تو
بیهوده انتظار می کشیدم....

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/06/01ساعت 0:0 توسط سيمين| |

***

صندلي بايد ساخت

شايد از بخت بد يك خورشيد

يك چنار پر بار ،خالص  اما خسته...

قصد يك لحظه نشستن دارد....

*من نوشت: خسته نباشي دلاور

*ديگران نوشت : 

جناب آقای میر حسین موسوی!
ایران فقط تهران نیست! رأی یک شهروند تهرانی، با رأی یک شهروند روستایی این مملکت، از نظر قانونی! هیچ تفاوتی نمی‌کند. البته شاید در دیدگاه شما، روستاییان و مردم شهرهای کوچک این کشور، جزو ملت ایران نیستند! و چون در شهر تهران رأی بیشتری داشته‌ای پس برنده‌ای و رأی دیگران ارزشی برایت ندارد!

جناب آقای موسوی!
به خاطر آن‌چه پیش از این از تو شنیده بودم، دوستت داشتم! اما امروز می‌بینم که جز سایه‌ای مه آلود و سرد، تصویر دیگری در ذهنم از تو نمی‌یابم.

میر حسین جان!
آن‌چه در شعار و عمل شما در رابطه با قانون فهمیدم این است: قانون و قانون گرایی خوب است، اما تا زمانی که در راستای منافع شخصی و طیف همراهتان باشد!

موسوی عزیز!
دموکراسی و انتخابات دموکراتیک چیز خوبیست؛ اما وقتی نتیجه‌اش به نفع شما باشد!

آقای موسوی!
شاید طعم پول‌های باندهای قدرت و ثروت و خاندان زر و زور زیر دندانت رفته و نمک‌گیر شده‌ای؟!

میرحسین عزیز!
می‌دانیم و می‌دانی! که از همان اول بازیچه بودی!؟
عروسک خیمه شب‌بازی بازی‌گردانان صحنه‌ای که نه برای رقابت، بلکه برای ضربه زدن به نظام و کشور و مردم شکل گرفته بود.

جناب آقای مهندس!
این روزها و شب‌ها، نمونه‌هایی عملی از مدنیت و اخلاق برخی از هوادارانت را در میادین و خیابان‌های تهران و اصفهان و تبریز و... می‌بینیم!

جناب مهندس!
در نطق‌های انتخاباتی‌ات بارها و بارها شنیدم که پیر و مرادت را امام خمینی(ره) معرفی می‌کردی، پس ببین که خمینی عزیز، درباره امروز تو چه می‌گوید:
غلط می‌كنی قانون را قبول نداری، قانون تو را قبول ندارد.

آیا بازهم پیر مرادت خمینی است؟

نوشته شده در شنبه 1388/03/23ساعت 21:30 توسط سيمين|

***
نمی دانم پسر همسایه بود
که زنبیل میوه را برایم آورد
یا هم کلاسی ام که جایش را در صف نان به من داد
ویا پسر دای ام

یادت می آید آن سال
مشق های مانده ی عید را برایم نوشت
وموهایم را ناشیانه بافت.
"نه، برای نجوای عاشقانه
هیچ وقت دیر نیست"
حتی اگر اشتباه کرده باشی
یا کلمات یاریت نکنند
یا فکر کنی بسیار نومید و خسته ای
وبگویی :دیگر تمام شد.
این را لباسی که امروز دوخته ام با من گفت
وخنده ی خواهر کوچکم.
**
کسانی توسط دیگران به مقصد می رسند
دیگران کسانی را به مقصد می رسانند
وگروهی تنها یا دونفره
به سوی  مقصد می رانند
....
**
سر فرود خواهم آورد
واز شعفی غنی
که بر من چیره می شود
خواهم گریست...
صبح
صبح
در زنده بودن باران شریک خواهم شد
ودر حریم
سبز علف
خواهم سرود بودن را
صبح
صبح
در بند عشق قدرت بازوانم را خواهم آزمود
ودر رهایی محصور خواهم ماند
ره به قله ی بیستون خواهم برد
ودر آستان عشق خواهم مرد
صبح
صبح
دست دیگری فراز خواهد آمد
آنجا که فرهاد هرگز نمی میرد...

نوشته شده در جمعه 1387/09/15ساعت 0:0 توسط سيمين| |

***
در تمام عمر
شايد تنها گناهم اين بود كه
 از خواب گل ها شعر مي دزديدم تا به نشاني
 پسركي در رويا هاي كودكي ام پست كنم...
...
در اين جا اما سالها ست كه ديگر واژه ها سخن نمي گويند
آقا
گريه تقدير ما نبود
تو زود سفر كردي.
**
مهم نيست
كه رويا هاي معصوم مرا مي دزدند يا به لحن ترانه هاي كودكي ام مي خندند
مي دانم
به زودي
در زير عبور اين لحظه هاي پر شتاب
دفن خواهم شد
ولي تورا قسم به هرچه از بي قراري دريا شنيده اي
مگذار كسي هواي باراني چشمت را به گريه تعبير كند...
**
يك روز
 روي اين همه بغض بي دليل
پارچه اي به رنگ سكوت مي كشم
و در حوالي
يك سال پر بوسه
براي هميشه فراموش مي شويم
...
بگذار بعضي ها خيال كنند
ما مرده ايم....
**
نمي موني؟
_ نه ديگه
مي خوام برم...مي خوام به يه جايي برم  كه توش
نه اشك هست
نه درد هست
نه دوري
_ باشه
هر جور راحتي

منم پنج شنبه ها برات فاتحه مي خونم.......

نوشته شده در دوشنبه 1387/07/01ساعت 0:0 توسط سيمين| |

*** 

به ثبت رسيدم در باورهاي خشكتان، دختري با موهاي سياه...
با قدي متوسط...با سينه اي برجسته...
اما دريغ و....
غافل از اينكه من چيزي غير از اين افكار پوچتان بودم...

**

آدم به جرم خوردن گندم با حوا

شد رانده از بهشت

اما چه غم ،

حوا خودش بهشت است!

نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/01ساعت 0:0 توسط سيمين| |

***

در ازدحام ،

خانه ام ،

پارک ها ،

سینما ،

من دلم می لرزد ....

آن یگانه ترین یار

را گم کنم.

**

چهار کلمه را

برای روز مبادا نگه داشته ام

روز مبادا  که اگر زبانم لال از راه برسد

با آن شعری بسازم و بخوانم

تو ـ را ـ دوست ـ دارم.....

**

دست های تو

بندهای انگشتان ، ناخن ها و....

دوباره از اول .....

گاهی چنان شعر می شوند

که می خواهم هر بیت را هزار بار زمزمه کنم....

نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/28ساعت 12:0 توسط سيمين| |

***

كساني شبيه منند كه من شبيه آنانم
شبيه زني كه از مقابلم گذشت وسبزي خريده بود
شبيه كسي كه در جايي كودكي را مي خواباند
يا شير مي دهد.
شبيه زن همسايه كه مي دود به سرويس اداره برسد
هيچ چيز مرا از آنها متمايز نمي كند
مگر عشقي كه عميقاً از آن من است...

**

تو كاسه شيري
ناني
باران به موقعي
وقتي در اندوه غرق مي شوم
يا شادي ام از من بزرگتر مي شود
بيا نترس
دهانت را نزديك ، نزديكتر بياور
تا از آن بنوشم
ولحظه اي از دست نرود.

**

باور كن
حرف آرامم نمي كند
وقتي كه در به در پي كسي مي گردم
يا گوشي تلفن را بر مي دارم
وحركت دستهايم تندتر مي شود
حرف آرامم نمي كند!!!
مگر پيش از خواب وقتي با هم سخت بخنديم وروز را با هم فراموش كنيم!!!
يا گريه كنم تا به خواب روم ...

 

نوشته شده در یکشنبه 1387/01/25ساعت 19:53 توسط سيمين| |

***

اي كلمات مقدس
اگر شما نبوديد
تا امروز
خرچنگي،تمساحي،خاك راهي
شده بودم.
اما هنوز به گوش هايم گوشواره مي زنم
كنار پنجره مي نشينم
و مردي در آغوشم به خواب مي رود...

 **

بي فايده است
حرف از چاي شيرين
براي صبحانه
وسبزي خوردن براي ناهار
مرد من چاي تلخ را ترجيح مي دهد
وطعم باران در خيابان پاييزي را...

 **

آموخته ام تو را بچشم
بي آنكه فرو دهمت
بي آنكه در من حل شوي
يا در تو حل شوم
آموخته ام تو را بچشم
بي آزار
بي صدا
به سادگي
...

نوشته شده در سه شنبه 1387/01/20ساعت 10:32 توسط سيمين| |

***

از سنگريزه هاي خيابان و نم نم باران
وقتي خيس شوق تو به خانه مي آيم
از عطر چاي و صداي فنجانها
كه با آشتي بيدارت مي كنند
از بند رخت، كه در تماس پيراهن تو برخود مي لرزد
از تخت خواب و چراغ خواب
از دستان من بپرس
چقدر دوستت دارم...

**

شب كه مي شود
پرده را كه مي كشي
خانه طعم عشق
خانه طعم شعر
خانه طعم هرچه آسماني است مي دهد...

**

آب تنگ ماهي را عوض مي كنم
گل هاي پژمرده قالي را دور مي ريزم
لبانم را رنگ مي كنم
و
همه چيز هميشه مرتب است
تا تو هيچ نداني از گذشته من!!!

نوشته شده در شنبه 1387/01/10ساعت 10:12 توسط سيمين| |

***

نخ وسوزن را كه بر مي دارم براي دوختن
زيبا مي شوم
وقلم را كه براي سرودن شعر
زيباتر
زيباترين مي شوم اما
وقتي كه بر مي دارم روسري ام را
براي تو

**

ميان رنگها بنفش
ميان اشياء چراغ خواب
وميان آدمها تو را انتخاب مي كنم
اي كه تختخواب  و پيراهنم را پر ستاره میكني
واتاقم را زيباترين جاي اين جهان

**


آواز مي خوانم
براي پياز وعدس
و آشتي ميكنم
با خيابان پر دروغ
وقتي قرار است
به خانه بيايي براي ناهار

نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/01ساعت 12:0 توسط سيمين| |

***

روی دستام سرمی خورم . دود سیگارم رو می دم تو . دود . دود . حلقه های دود . می چرخه توی تخت . پوست سفیدش توی تاریکی معلوم نیست . تموم تنش داغ بود. پر حرارت . حس می کردم داره آتیش می گیره .

تموم تنت آتیش شده بود . داشتی با خودت فکر می کردی این همه گرما رو از کجا آورده. سر می خوری روی دستات . سیگارت با هر پکی که بهش می زنی قرمز می شه . تو تاریکی لباتو نمی بینم .

دست می کشم روی پوست عرق کردش . " عوضی هزار بار گفتم شب جایی نمون " بوی تنش دستام رو پر می کنه . "چرا نمی گی تا این وقت شب کجا بودی؟"

 عرق کرده . عرق . عرق . موهای لختش روی پیشونیش ریخته و داره نفس نفس می زنه و گرمای نفساش روی گردنم. لبم . تنم . تنم . تنم. ت..ن..م..

از بالا دست می کشم تا پایین ستون فقراتش. " اصلا توی لعنتی معلوم هست به چی فکر می کنی؟ " چقدر تو اون لحظه ها خواستنی شده بودی. آدم می خواست تموم تن عرق کردت رو لیس بزنه . " عوضی هزاربار بهت گفتم تو بارون وانستا . "

با دو چشم براقش نگاهم کرد . برق می زد . نگاهم رو برگردوندم و به تن عرق کردش فکر کردم .

عاشقش بودم . عاشقم بود. عاشقش بودند. عاشقم بودند . نمی دونم چه فرقی می کنه. دستاش که بوی تنم رو می ده و همین کافیه.

موهای عرق کردش رو نوازش می کنم. انگشتای کشیده و بلندم رو روی پوستش می کشم . هنوز تند تند نفس می کشه . می دونم همیشه حین عشقبازی نفسش بند می آد و با چشمهای براقش بهت نگاه میکنه و اسمت رو مدام صدا می زنه. " امشب دیگه پیش کی خوابیدی؟ " خوابیده بودم روی دستم . بالشم هنوز بوی تنش رو می داد و  صورتم از گرمای لباش هنوز داغ بود .

کنارم دراز کشیدی و دارم به عطر تنت فکر می کنم که پرسیدی: ....نمی دونم چی پرسیدی....

حالا که به تصویرهای توی ذهنت فکر می کنی . حالا که اجازه می دی پرسه بزنن روی تختت ، روی پوست تنش که تو تاریکی دیده نمی شه و موهای عرق کردش... 

داری فکر می کنی به اون که سیگارش رو بین دو هم آغوشی روشن می کنه و دستاش بوی تنت رو می ده...

" عوضی گفتم بیا تو بارون شدیده. "

به تصاویر توی ذهنت اجازه می دی که بچرخند ، روی پوستش بدوند ، روی لباش، لب بگیرن و تموم تنش رو ببوسن ...

سیگارت هنوز تمام نشده که پیچیده در بوی تنش به خواب می ری....

نوشته شده در جمعه 1386/11/26ساعت 20:20 توسط سيمين| |

***

پس كي خاكم ميكني؟

 

- پس كي خاكم ميكني؟

- يعني چي؟اين چه حرفيه كه ميزني عزيزم؟

- پرسيدم كي خاكم ميكني؟

- نميفهمم چي ميگي؟!باور كن حرفت را نميفهمم

نميفهميدم. اصلا حاليم نميشد كه منظورش چيه؟مگه ميشه آدم زنده رو دستي دستي خاك كرد؟زنده به گور؟!!! واي....خيلي وحشتناكه!!باور كردني نيست ....پذيرفتني نيست.....آدم زنده....تنها....قبر...عميق.......تاريك.....سياه...  نمور....مگه ميشه؟

چرا اين حرف رو زد؟ براي چي دلم رو آتيش زد؟منكه توي پرستاري چيزي كم نگذاشتم براش؟ منكه همه كارهاش رو انجام ميدم داروهاش....ويتامينهاش....مگمل هاي غذايي و غذاهاش...دكترهاش... كافي نيست؟باز هم بايد اين رو بگه؟

-         پس كي خاكم ميكني؟؟!!

وقتي اينو گفت صداش مثل يه تبر تيز و محكم خورد توي گوشم. اينقدر محكم و تيز كه حس كردم مغزم رو شكافته و از اون گوشم داره ميزنه بيرون. منگ شده بودم. كپ كرده بودم . ترسيده بودم. آخه چرا؟چرا اينو گفت؟

-         يعني چي؟ اين چه حرفيه كه ميزني عزيزم؟

-         پرسيدم كي خاكم ميكني؟!

-         نميفهمم چي ميگي ؟باور كن حرفت رو نميفهمم ....

-         چي رو نميفهمي؟مگه من فارسي حرف نميزنم ؟ گفتم كي خاكم ميكني؟

-         حرفت رو ميشنوم معناش رو هم ميدونم اما منظورت رو نميفهمم

-         تو هم پير شدي ها...لازمه كه همه چيز رو برات توضيح داد قبلنا اينطوري نبودي،فوري حرف رو ميگرفتي... اما حالا...

-         آخه اين حرف تو عادي نيست. قابل فهم نيست

-         كجاش قابل فهم نيست؟پرسيدم كه :  كي.........خاكم.....ميكني..........؟؟؟؟!!!

-         من....هوم..ممممممممممم

-         بفهم سارا،من يه مرده هستم،مرده اي كه چشمهاش ميبينه و گوشهاش ميشنوه . مرده اي كه هيچ اميدي به زندگي مجددش نيست . خاك شدن،قبر داشتن،سنگ قبر شيك داشتن،حق منه! كمترين حق من . مسلم ترين حق.....

-         تورو خدا ادامه نده.....خواهش ميكنم

-         سارا....به مرده هاي اطرافت نگاه كن ،همه قبر دارن با يه ادرس منحصر به خودش كه با هيچ قبر ديگه اي اشتباه نميشه....بعضي هاشون سنگ قبر شيكي دارن كه روش جمله هاي ادبي سوزناكي نوشته شده ....بعضي ها حتي اين شانسو دارن كه عكسشون بالاي سر قبرشون باشه بعضي ها حتي....

-         بسه امير ! تورو خدا بسه! دوست دار زجرم بدي؟دوست داري عذابم بدي؟اين همه بدبختي و گرفتاري دارم بس نيست؟ميخواي نمك روي زخمم بپاشي؟

-         نه سارا باور كن كه نه . من يه حرف ساده ميزنم،يه جمله سئوالي ،شايد هم يه خواهش.....

-         نميخوام بشنوم. نميخوام حرف بزني. نميخوام . نميخوام...........

-         باشه ،هر چي تو بگي.......

چرا اين حرف رو زد؟باور نميكنم كه هدفش زجر دادن من باشه. ما سالهاست كه كنار همديگه هستيم . خيلي با هم خوب بوديم . هم من امير را دوست داشتم و هم اون منو دليلي براي آزار دادن هم نداشتيم...پس چرا اين حرف رو ميزد؟

ده سال قبل ،درست يكسال پيش از تصادف امير، توي ماه عسل بوديم كه به هم قول داديم تا هميشه ، تا هر وقت كه دنيا هست و ما هم هستيم، در كنار هم باشيم و هيچ چيزي نتونه مارو از هم جدا كنه.........لعنت. لعنت به شب تلخ يلدا......همون شبي كه امير بي احتياطي كرد و بعدش هم اون تصادف وحشتناك .شايد اگر مشروب نخورده بود اينطور نميشد،اما ميگن قسمت،هرجاي دنيا كه باشي ،در هر حالتي كه باشه ، نصيب آدم مي شه و هيچ چيز نميتونه عوضش كنه..... راست ميگن؟ نميدونم ،اما دوست دارم باورشون كنم ..... مگه راه ديگه اي هم دارم؟

آره ، قسمت من و اميرهم اين بود. يك سال زندگي مشترك و ده سال بيمارداري! شوخي كه نيست ، نخاعش از گردن قطع شده و همه بدنش فلجه.... هيچ درماني نداره. يه دكتر هم پيدا نشده كه بهمون چند درصد – فقط چند درصد – اميد بده. حتي يه اميد واهي و الكي.... يه اميد بي اساس.اميدي هر چند دروغ....

-         پس كي خاكم ميكني؟

-         امير ، تورو خدا ديگه اين حرف رو نزن . من با شنيدن اين جمله از درون خالي ميشم . از داخل پوك ميشم و ميريزم ... تورو خدا ديگه اينو نگو

-         چرا نميفهمي سارا؟ من حقم رو ميخوام. حقي كه همه مرده ها دارن. تو ميخواي منو از حق طبيعي خودم محروم كني؟ تو ميخواي مرده من روي زمين بمونه؟اينقدر بمونه تا بو بگيره؟... اين انصاف توئه.....؟؟؟!!!

-         چرا اين حرف رو ميزني؟.... افتادي روي دنده لج؟ از عذاب دادن من لذت ميبري؟

-         من هيچ وقت لجباز بودم؟تا حالا كي لجبازي من رو ديدي كه اين دفعه دومش باشه؟‌من حقم رو ميخوام سارا..... مي فهمي؟... حقم رو! ميخوام بدونم كي خاكم ميكني؟

-         خاكت ميكنم؟ آخه يعني چي؟تو زنده اي.....داري نفس ميكشي....غذا ميخوري...از همه مهمتر فكر ميكني،برنامه ريزي ميكني و از همه مهمتر يه روز خوب ميشي .... چرا بايد خاكت كنم؟

-         فكر ميكردم فقط من فلسفه خوندم و سفسطه بلدم. اما نه ،انگار تو هم هيچ دست كمي از من نداري.... راستشو بگم از منم جلوتري... تو واقعا به من به اين يه تيكه گوشت بي حركت ،به اين لاشه گنده اي كه قدرت تكون دادن انگشتش رو هم نداره ميگي زنده؟...فقط چون نفس ميكشم و ميخورم؟ فقط به همين دلايل؟

-         كافي نيست؟ اين دلايل براي تو كافي نيست،براي من كافيه. من ياد نگرفتم به خاك كردن آدمي كه ميبينم هنوز اكسيژن ميگيره و گاز كربنيك پس ميده فكر كنم . تو خودت اگه جاي من بودي اين كار رو ميكردي؟من رو كه هنوز زنده هستم و نفس ميكشم، زنده زنده ميكني توي خاك؟؟

-         بسه سارا...خودت هم ميدوني كه اين مقايسه غلطه ...

-         چرا غلطه؟‌كجاش غلطه؟

-         اصلا چه اهميتي داره كه من در شرايط مشابه چكار ميكردم؟مهم اون كاريه كه تو الان بايد بكني، هر چه سريعتر........

-         سريعتر؟؟؟! !!!ما هنوز از انجامش به توافق نرسيديم اونوقت تو داري از زمانش حرف ميزني؟؟!!!‌مسخره!

-         زمانش اصلا مهم نيست . نگذار كه يك كار بزرگ اسير مسائل ريز و بي ارزشي بشه و هيچ وقت به آخر نرسه. مهم اينه كه اين كار بشه حالا كي؟ چه اهميتي داره كه كي؟؟؟

-         آره درسته. منم همينو ميگم. وقتش كه بشه اين كار هم انجام ميشه . تو هم ميري زير خاك ،مثل مادرت،مثل پدرم،مثل همه آدمهاي بي شماري كه تا حالا رفتن اون زير! منم ميرم. وقتش كه برسه منم ميرم اون زير...همون جايي كه نه همدمي هست ، نه نوري،و نه حتي اكسيژني! بايد بريم.... بايد بريم تا چرخه طبيعت كامل بشه ديگه.قانونش همينه . نيست؟....تو هم بايد صبر كني،بايد صبر كني تا وقتش بشه ،چرا براي راهي كه يه روزي بالاخره بايد بري اينقدر عجله ميكني؟

نميفهمه! يا نميفهمه يا خودش رو به اون راه ميزنه. حالت سومي هم وجود نداره. اگه ميفهميد كه اينطوري جواب نميداد......يعني واقعا نميفهمه يانميخواد بفهمه؟...دوست ندارم دنياش رو خراب كنم. نمي خوام همه چيز رو براش باز كنم....نميخوام بفهمه كه من هنوزم زنده هستم!نفس ميكشم،ميشنوم،ميخورم ، ميبينم و ....چرا بايد بهش بگم؟چرا دنياشو مثل موجي كه قلعه شني رو نابود ميكنه،خراب كنم؟ ... من مريضم، ناتوانم، فلجم، اما نامرد نيستم! نه نه ...

من هنوزم دوستش دارم .......هنوز هم ...............

-         پس كي خاكم ميكني؟

-         تو غير از اين جمله لعنتي كوفتي ، هيچي نداري بگي؟ يعني توي اين خونه ،توي اين دنيا،هيچ چيزي كه بدرد گفتن بخوره وجود نداره جز همين جمله لعنتي؟

-         پس كي خاكم ميكني؟؟ تو رو خدا جوابمو بده!!

-         بسه !بسه!بسه!خفه شو اميرررررر!تو رو خدا خفه شو

دوست نداره خاكم كنه؟نميخواد از شر من راحت بشه؟نمي خواد بعد از من راحت و آسوده بره پي كارو زندگي خودش؟ آزاد و مستقل....من كه نه شوهر خوبي براش هستم نه حتي يه همدم خوب براش به حساب ميام. پس چرا ؟‌چرا نمي خواد راحت بشه؟

-         پس كي خاكم ميكني؟

-         هيچ وقت! مطمئن باش هيچ وقت!!اينطوري كه پيش ميره تو اول مرگ من رو ميبيني. بذار من بميرم و برم زير گل ، بعد حتما يكي پيدا ميشه كه خاكت كنه.....نگران نباش..هيچ مرده اي روي زمين نمي مونه....زنده ها طاقت بوي مرده ها رو ندارن! خاكت ميكنن . بهت قول ميدم...

-         خاكم نمي كني؟ حتي اگه همه چيز رو بنامت كنم؟ ميدوني كه هنوزم فقير محسوب نميشم!

-         تو درمورد من چي فكر ميكني امير؟ به خيالت كه من دنبال ثروت خودت و پدرت هستم؟ فكر ميكني براي مردنت لحظه شماري ميكنم؟ اي واي به من...هنوز من رو نشناختي.هنوز هم مثل اول زندگيمون بد بيني؟ميخواي امضاي محضري بدم كه يه قرون ارث و ميراث ازت نمي خوام؟ به خدا اين حرفها خجالت آوره...احمق جون اگه من دوستت نداشتم كه ......

-         كه چي؟اگه دوستم نداشتي تا حالا تحملم نمي كردي،درسته؟شايد تو بخواي تا صد سال ديگه تحملم كني، من چي؟ من هم بايد تحمل كنم،من چي؟

-         مگه من مجبورم؟ كدوم دختر با 31 سال سن مجبوره پاي شوهر بيمارش بسوزه و بسازه كه من دوميش باشم؟ نه امير، من مجبور نيستم. من با تو بودن رو انتخاب كردم . اينو بفهم عزيزم

-         پس كي خاكم ميكني؟

-         وااااااااااااااي ي ي ي ي

آه سارا كاش ميتونستم حرفام رو بهت بگم . كاش ميتونستم بهت بفهمونم كه راهي جز خاك شدن ندارم. افسوس..افسوس كه كار من نيست!...

دوستم داري؟ با من بودن رو انتخاب كردي؟ خودت خواستي كه به پاي من بسوزي و بسازي؟‌دروغ مي گي!شعار ميدي!شعار دهن پر كنييه،اما يه اشكال داره ، حقيقي نيست! خاكم كن سارا.....خاكم كن و كاررو تموم كن ......ادامه اين وضع انصاف نيست،انساني نيست،قابل تحمل نيست......تو نميدوني اما من ميدونم. كاش ميتونستم بهت بگم ولي كار من نيست!نميتونم....بفهم كه نميتوم دختر.....

-سارا سارا .....بيا لطفا.......يه لحظه بيا لطفا.....

-يه دقيقه صبر كن ،دارم با تلفن حرف ميزنم. الان ميام......

-اما من الان كارت دارم!واجبه!زود باش!

-خيلي خوب اومدم.....(من چند دقيقه ديگه باهات تماس ميگيرم الان امير صدام ميكنه ،فعلا باباي).......جانم امير جان چيه؟

-         پس كي خاكم ميكني؟

-         من رو صدا كردي كه اينو بگي؟تو چته امير؟ديوانه شدي؟ ميخواي بگم يه روانكاو بياد بالاي سرت؟

-         نه سارا ، نه عزيزم،نه همه وجودم، نه عشق و زندگي من! بيمارتر نشدم،رواني هم نيستم،به روانكاو هم احتياج ندارم .....فقط......فقط........ فقط........فقط ديگه نمي خوام صداي حرف زدن هاي عاشقانه تو و آرش رو بشنوم! ديگه نميخوام ببينم كه تو با آرش به خيال خواب بودن من ،يك ساعت توي اتاق مي مونين. ديگه نميخوام سد راه زندگيت باشم.ثروت من و پدرم ميتونه زندگي تو و آرش رو تضمين كنه ..مگه يه زندگي چي ميخواد؟پول،عشق،و سلامتي!!!شماها هر سه رو دارين،چرا خوشبخت نباشين؟فقط چون يه تيكه گوشت بي حركت كه اينج توي هال ،روي تخت افتاده و نفس بكشه و ميخوره و ميبينه ميشنوه ...اين دلايل به نظر تو كافيه؟..كافي نيست.كافي نيست سارا..خوشبختي حق توئه..حق تو و آرش. بفهم كه دوستت دارم ،بفهم كه عاشقت هستم.تورو خدا بفهم .من نميخوام تو خائن باشي....عاشقتم سارا......

 

-                      پس كي خاكم ميكني؟

 

نوشته شده در جمعه 1386/11/05ساعت 12:28 توسط سيمين| |

***

ما كه:

شيرواني سرخ عشق را كه نساختيم

بادگير احساست نيز قد علم نكرد

لااقل بيا

براي دوپرنده اي كه در روياهايمان جدا افتاده اند

آشيانه اي نقاشي كنيم

قول ميدهم برايشان شعر تازه اي بگويم

قاب گرفته در روياي مشتركمان

و نصب شده بر طرح آشيانه اي كه بايد سهم ما مي شد .

بي انصافي تو بود كه پرنده ها جدا ماندند

بي انصافي تو بود كه نخواستي

براي شب هاي باراني و بي چتر دنبال سقفي باشي

و لجبازي من كه نخواستم هيچ كس جز تو

بناي خانه عشقم باشد

حالا كه دست هايت چتر نمي شوند

حالا كه نگاهت ستاره نمي بارد

حالا كه خانه اي براي ما شدن نداريم

از كاغذ شعرهايم اتاقي مي سازم

تا آوار تنهايي بر سرت نريزد

و آرامش خيالت ،‌خيس اشك هايم نشود
نوشته شده در سه شنبه 1386/10/25ساعت 10:7 توسط سيمين| |

***
قورت مي دهم ... همه دلتنگيهايم را .
و تلخ نوشته هايم را سر مي كشم
انكار نمي كنم ، لج كرده ام
كه برايت بنويسم
گريه كنم
عاشقت بمانم
لج كرده ام دوستت داشته باشم
دلم مي خواهد باور كني
دوستت داشتم همين....
آه...
 گاهي آرزو مي كنم
كاش بودي
نه  !
آروز مي كنم كاش
مي دانستي
مخاطب اين همه اشك
اين همه انتظار
اين همه شعرو احساس
تو بودي ...
آري
براي تو مي نويسم كه ديگر نيستي...
....
نوشته شده در دوشنبه 1386/10/03ساعت 13:10 توسط سيمين| |

***

دل بستن آموختم
 ترا...
دل كندن آموختي
 مرا...
شاگرد خوب بودم و تو معترضي؟؟؟
...

نوشته شده در شنبه 1386/08/19ساعت 10:49 توسط سيمين| |

***

تو نو بهار عشقی و خودم تجسم خزان ... تو حسن بدانی و منم نیاز بی کران

تو بغض سر گشاده ای رها شده زحنجره ... من ان نگاه منتظر ، که مانده پشت پنجره

تویی بهانه ی نفس برای رویشی دگر ... منم در اوج بی کسی اسیر عشقت در به در

تویی تقدس گل وتویی شکوه یک سفر ...

من آخرین سروده ام به یاد دیدگان تر...

تو بارش غروری و و بهانه ی ترانه ای ... منم غریب و بر لبم نوای عاشقانه ای

تو شور پر کشیدنی در امتداد آرزو ، من آن سکوت ممتدم غمین نشسته در گلو

تویی خجسته فال و پرم ز التهاب و تب ... تو از نژاد برتری من از تبار تار شب

تو نور مطلقی ومن در انزوا نشسته ام

تو جلوه ی زمانه ای من از زمانه خسته ام

به رقص دیده میکنی تو با دل زمینی ام ؟؟؟ تو آسمانی ومگر توانی همنشینی ام؟

تو را قسم به عاشقی ، دگر مبر قرار من ... در اوجی و نشسته ای آیا به انتظار من؟

اگر چه دل سپرده ام به گرمی نگاه تو ... نمانده مامنی مرا به جز پناه دل تو

ولی من و وصال تو؟؟؟

چه خواب شاعرانه ای!!!

تو و دل شکسته ام ... چه سهم ظالمانه ای!!!

چگونه من صدا کنم تو را بهشت آرزو ؟؟؟ در این جهنم زمین در این سرای فتنه جو؟؟؟؟

قسم به سوز نار و نی،قسم به عشق وفاصله

اگر که روی نمی کنم زبی وفایت گله

برو...

ولی بدون تو چه حاصل از نفس مرا؟

برای رستن از زمین همین بهانه بس مرا

برو...

ولی نظر مکن دگر به دیده ی ترم!

نه...

 اینچنین نرو...

بمان ...

چگونه  از تو بگذرم؟؟؟

به خاطر وصال من دگر تو در زمین نمان

...اگر بنا به رفتن است مرا ببر به آسمان...

نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/31ساعت 11:0 توسط سيمين| |

***

در آغوشم بودی که قطره اشکی بر گونه ات لغزید.

خواستم با انگشتانم آن قطره اشک را پاک کنم اما...

اما...آن قطره اشک برای انگشتانم آشنا بود.

آشنا بود؟

هان...

یادم آمد!

آن هنگام که خداوند تو را می افرید ، خاک تو را با اشکهای من سرشت.

راستی!!!

به گونه های خیس من نگاه کن...

اشکهای من برای تو...

برای انگشتان تو آشنا نیست؟؟؟؟؟!!؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه 1386/05/22ساعت 11:2 توسط سيمين| |

***
آمدم نبودي...
نیا.... نیستم...
....
.....
**
آمدم ... نبودی.
آمدی ... نبودم.
ومسلماً  این آخرین دیدار ما بود.....
**
ایستاده ام تا بیایی ، 
آه...
چه علفزار زیبایی...
 


نوشته شده در جمعه 1386/04/22ساعت 20:44 توسط سيمين| |

***

اما به راستي،ستاره ي نياز و نوازش

اگر خورشيد خيال تو

اينجا و در کنار اين دل بي درمان نمي ماند،

اين ترانه ها در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟

چه روزهاي زلالي بود

هميشه يكي از ما چشم مي گذاشت

تا بي نهايت بوسه مي شمرد

وديگري

در حول و حوش شهامت سايه ها پنهان مي شد!

ساده ساده پيدايم مي كردي!پونه پنهان نشين من!

پس چرا در اين سكوت پيدايم نمي كني؟

بيا و سرزده برگرد!

بگو: -سك سك! مسافر ساده سرودنها!

من هم قوطي قرص هايم را در جوي آب مي اندازم!

قلمم را

چركنويس تمام ترانه هاي تنهايي را!

بعد شانه شعر را مي بوسم

مي گويم: _خداحافظ ! واژگان نمناك كوچه و باران!

آخر فرشته فراموشكار من برگشت

پياده راه مي افتيم

از دره گرگها

تا كوچه دومين پرنده تنها

راه دوري نيست

كنج دنج كوچه مي نشينيم

من برايت از تراكم تنهايي اين سالها مي گويم

و تو برايم از حضور دوباره بوسه

ديگر كبوتر باز برده صدايت نمي زنم

بر ديوار بلند كوچه مي نويسم:

كبوتر با كبوتر باز با باز

باور مي كنم كه عاقبت علاقه به خير است!!!!!!!!!

كف دست راستم را نشان فالگير پير مي دهم

تا ببيند كه خط عمرم قد كشيده است

و ديگر مرا از نزديكي نزول نفسهايم نترساند!

آنوقت ما مي مانيم و تعبير اين رؤيا!

ما مي مانيم و برآورد اين همه آرزو!

ما مي مانيم و آغوش امن علاقه!

بيا و سرزده برگرد...

 

نوشته شده در دوشنبه 1386/02/17ساعت 19:13 توسط سيمين| |

***

من ثبت خواهم شد در تاريخ:

زني از جنس باران ...

خيس خيس ...

به ا نتظار مردي بود دستفروش...

که در خيابان تلخ تنهايي ، کبوتر سرخ مي فروخت .

من

ثبت خواهم شد ،........

به همین سادگی 

نوشته شده در شنبه 1386/01/25ساعت 11:22 توسط سيمين| |

***

بهار نوزاد است
 ستاره نوزاد است
 سیب نوزاد است
بیا با هم عهد ببندیم پا به پای سیب گریه کنیم
 پا به پای ستاره و بهار
 تا بزرگ شویم
 تا ترکه ی انار خواب سیب و ستاره را زخم نکند
 تا کسی شبیه خاکستر پا به خلوت دریا نگذارد
 بیا با هم بزرگ شویم
با آوازی متمایل به ایینه های شمال
بیا با هم بزرگ شویم
بیدارم ، شرجی مهربان من
همراه باد ارغوانی ساز بزن
بیدارم
 تا نگاه نوزادم در آغوش چشمان تو
 قد بکشد
 قد بکشد رو به جانب شمال
 رو به علاقه ، به حوالی اقاقی
 حتی برای شنیدن یک دوستت دارم ساده
 گوش هایم نوزادند
 که نمی گویی که نمی شنوم
 بیدارم ، از هر پنجره ای بیدارتر
 و نشانی برهنه ی کوچه ی نیامدنت را خوب می دانم
و حتی لب دریا را بارها بوسیده ام
 و حتی میان گهواره هم عمری به عمد
 همسن سیب وامانده ام
حالا ، ستاره ی سبز من ، بی تعصب بگو
بر می گردی با هم بزرگ شویم ؟


نوشته شده در سه شنبه 1386/01/14ساعت 12:2 توسط سيمين| |

***
يا مقلب القلوب والابصار
يا مدبر الليل والنهار
يا محول الحول والاحوال
حول حالنا الي احسن الحال

خدايا...
من با ارزش ترين
نديده ي زندگي ام را
در كف دستانم مي گذارم
و از تو مي خواهم
تن اين بنده ي حقير را
بپذيري و مرا به بي نهايت بودنت برساني
خدايا
من به آنچه كه در كف دستانم هست دلبند نيستم
من به تو دلتنگم
ز تو مي نالم
و مي بارم
من به تو محتاجم
..............................

خداوندا عيدت مبارك

اميدوارم درخت آرزوهاتون به شکوفه بشينه و عطر آمين نفس فرشته ها به برق نگاه تک تک آرزوهاتون گير کنه و به اونچه که براش بي خوابي مي کشيد برسيد .

نوشته شده در سه شنبه 1385/12/29ساعت 15:56 توسط سيمين| |

***

مي خواستي چيزي بگويي

نه!

لازم نيست

اصلا لازم نيست

پريان

دريا دريا گريسته اند

که چشمانم

اين چنين به خشک سالي رسيده است

لازم نيست

اصلا لازم نيست

تنها

آينه را بردار

و تيري رها کن

بر پيشاني ام اگر نشست

آماده ام

ترديد مکن

من زنده به گور تو ام

....

 

نوشته شده در سه شنبه 1385/12/15ساعت 15:38 توسط سيمين| |

***

تمام قصه ها با بود يكي و نبود ديگري آغاز مي شوند
كه:يكي بود يكي نبود
يكي رفته بود و يكي مانده بود
مانده بودو گريه كرده بود......
من و تو ما بوديم!همراه و هم نگاه هم بغض و هم صدا هم پا و پا به راه.........تو اما دلت با من نبود!گفتم اين سيب سرخ را مي چينم تا كودكان بهانه گير فردا نگويند كه آدم ي در ميان اين همه آدمي نبود و در تقسيم آن همه علاقه "رفتن" سهم ساده تو شد و ماندن سهم دشوار دست هاي تنهاي من
امروز هم نه گلايه اي از اين همه انتظار نه بهانه اي از نمناكي كاغذ.راضي به رضاي همين زندگي و چشم به راه طنين ترانه و باران ...در خوابهايم بيدار مي شوم و در بيداريم ميميرم.يك پا به راه رؤيا و يك پا به بن بست بيداري ...خوابگرد و گريه نشين .همين!
حالا نگو كه در كوچه گربه ها شاخ مي زنند نگو كه هنوز اشك تمساح ها ته نكشيده آخر قصه روسياهي به زغال شعله هاي غزل سوز مي ماند.
برگرد و دستم را بگير!مي خواهم در كنار تو بر برگ هاي بوسه بنويسم:
آبي ترين آبي دنيا
همين آسمان خاكستري خانه من است!

...

نوشته شده در سه شنبه 1385/12/01ساعت 11:30 توسط سيمين| |

***
همسفر حدود تنهايي
بگذار كه دفتر دريا هم
گزينه ئي از گريه هاي گاه به گاه من باشد!
......................
بيا و از خير خواندن خواب و تعبير ترانه ام بگذر
تو كه از باديه بادها برنمي گردي
ديگر چه كار به كار عطر گلاب و گريه هاي من داري؟
بگذار شاعري
در اين سوي سياهي مدام خواب تورا ببيند
مگر چه مي شود
چه مي شود كه هي بگويم بيا و نيايي
من به هم كلامي با كاغذ
و همين عكس سياه و سفيد قاب خاتم راضيم
تو رضايت نمي دهي؟
باور كن گريستن تقدير تمام شاعران است
كوچه را ببين
هنوز آن غول زيبا در مهتابي خاموش خود مي گريد!
آنسو ترك زني تنها در غربت آيينه
و اين سو شاعري از اهالي آفتاب
ديگر به كجاي ابرها بر مي خورد
كه من هم بي امان براي تو ببارم
مي بخشي گلم!
هميشه مي خواستم بي علامت سؤال برايت بنويسم
اما اضطراب طپش ها ي ترانه كه مهلت نمي دهد
ديگر برو!


نوشته شده در جمعه 1385/10/01ساعت 9:24 توسط سيمين| |

***

تنها در بسترم آرميده ام
و به اين مي انديشم که چقدر به تو نياز دارم

آه، مرا فرصتي ده تا بار دگر تو را نگاه کنم
اگر مي دانستم که......
آن آخرين باري است که با تو هستم
در بر مي گرفتمت و هرگز اجازه نمي دادم؛بروي
عزيزم،اندکي مهربان باش
از تو تمنا مي کنم
بگذار نشانت دهم که چقدر دوستت دارم
اين حقيقت دارد
دلتنگ براي نوازشت هستم
و همچنان دوستت دارم
در اينجا روز ديگري مي آيد
و نمي دانم آيا مي توانم آنرا به سر برم يا نه!
آه،فهميدم که رها بودن بسيار آزار دهنده است
از دردي گريزانم
و هرگز نمي خواهم آنرا با خود داشته باشم
آه، چقدر به تو نياز دارم تا آنرا از من برهاني
هميشه فکر مي کردم بايد بر تو چيره شوم
اما حالا مي دانم که واقعا قدرت اين کار را ندارم
اگر فقط مي توانستم به تو بفهمانم
براي شروعي ديگر دنيا را نثارتو مي کنم

 ....

نوشته شده در دوشنبه 1385/09/27ساعت 9:38 توسط سيمين| |

آنقدر بي خيال از بازنگشتنت گفتي
كه گمان كردم سر به سر اين دل ساده مي گذاري
به خودم گفتم
اين هم يكي از شوخي هاي شاد كننده توست
ولي آغاز آواز بغض گرفته من
در كوچه هاي بي دارو درخت خاطره بود
هاشور اشك بر نقاشي چهره ام
و عذاب شاعر شدن در آوار هر چه واژه بي چراغ
ديروز از پي گناهي سنگين گذشته را مرور كردم
از پي تقلبي بزرگ دفاتر دبستان را ورق زدم!
بايد مي فهميدم چرا مجازاتم كرده اي !
شايد قتل مورچه هايي كه در خيابان
به كف كفش من مي چسبيدند
اين تبعيد نا تمام را معنا كند
يا سنگي كه با دست من
كلاغ حياط خانه مادربزرگ را فراري داد!
يا نفرين نا گفته گدايي كه من
با سكه نصيب نشده او براي خودم بستني خريدم!
و گرنه من كه به هلال ابروي تو
در بالاي آن چشم هاي جادويي جسارتي نكردم!
امروز هم به جاي خونبهاي آن مورچه ها
ده حبه قند در مسير مورچه هاي حياطمان گذاشتم
يك سير پنير به كلاغ خانه مادر بزرگ
و يك اسكناس سبز به گداي در به در خيابان دادم!
پس تو را به جان جريمه اين همه ترانه
ديگر نگو بر نمي گردي

نوشته شده در یکشنبه 1385/09/19ساعت 19:48 توسط سيمين| |

***

من که قبلاً  همه چی رو برات  گفتم... مطمئنم همه چی رو میدونی... تو فقط یه کاری بکن این وصلت سر بگیره ببین چه زندگی براش راه میندازم... به خدا کاری می کنم کارستون...

نمی دونم چرا فکر می کنم زندگیم فقط با اون گره خورده... می فهمی... گوشت با منه یا نه؟

حالا نه این که بگی پس قبل از اون چی... نگی دفعه قبل هم همینو می گفتی... دیگه هیچکی ندونه تو میدونی... چون محرم اسرار من فقط تویی... می فهمی؟

من که بهت گفتم تو اين چند وقتی که با اين پسره نامرد دوستم ،  فقط چند بار باهاش رفتم سینما... اون هم چی...به خدا فقط دستشو می گرفتم... خدای نکرده فکر نکنی که خبری بود ... نه به خدا ...فقط  یه بار تو سينماکه نشسته بودیم دستشو گذاش رو پاهام... منم پشت چشمی براش نازک کردم و رومو ازش تاب دادم وخودمو كشيدم كنار... یعنی که چی؟ ... یعنی من خوشم نمیاد... همین یه دفعه اولین و آخرین بار بود...بعدشم که گذاشتو رفت ويه قهر طولاني كرديم... بهتر ... اصلا تحفه ای نبود که من بخوام باهاش زندگی کنم... می فهمی چی میگم؟

اما نه...

باز حالا كه برگشته حالا كه با تمام نامهربونياش برگشته وميخواد با من باشه ديگه خيلي خيلي ناز شده... منم كه باز همون مموشِ ساده هميشگيم واومدنشو به فال نيك ميگيرم....

حالا هم دوست دارم هر کاری می تونی برام بکنی ... یعنی اگه کاری برام نکنی دیگه نه من نه تو...

یه شمع دیگه روشن کرد و بلند شد ...

 اشکاشو پاک کرد و از امامزاده زد بیرون...

نوشته شده در سه شنبه 1385/08/30ساعت 10:6 توسط سيمين| |

                       ***
این اواخر دردهای پی در پی امانش را بریده بود.باورش نمی شد که قلبی به بدنش پیوند شده باشد

- «
تو رو خدا بگید کی قلب عزیزش رو به من هدیه کرده؟»
نامزدش امیر در حالی که دست او را در دست داشت گفت:«جوانی که بر اثر تصادف دچار مرگ مغزی شده بود
بعد عکسی را از جیبش بیرون آورد.عکس محمد بود ،خواستگار قبلی اش.همان که برای خوشبختی او حاضر بود با ماشین قراضه اش صبح تا شب مسافرکشی کند و حالا با همان ماشین تصادف کرده بود.دستش را روی قلبش گذاشت.خیلی تند می تپید.گریه امانش نداد..

اگه میشه واسم دعا کنین

آرزو دارم هیچ آرزویی نداشته باشین ....

نوشته شده در سه شنبه 1385/08/23ساعت 17:49 توسط سيمين| |

***

اي هميشه جاودان در خواب هايم در سكوتم در شبم
در لحظه هاي انتظارم در تمام گفتگو هايي كه با غير تو دارم
من چه خواهم كرد بي تو
واي اگر بي من دلي آسوده داري واي اگر نامي به جز من مي رود روي لبانت
واي اگر دستي به جز من مي فشارد دستهايت
واي بر من گر به كسي دل بسته باشي

نوشته شده در شنبه 1385/08/13ساعت 7:32 توسط سيمين| |

***
من به گلبرگ گل رز ننوشتم شعری
که مبادا خاری
ز تماشای کلامم بزند چشم تو را
من به روی تنه ی سروی سبزی ننوشتم
که مبادا زاغی یا که جغدی سر شوم
بنشیند لب بام دل ما
من به دیوار بلند سر ایوان ننوشتم شعری
که مبادا روزی
بخورد تیغ کلنگی و بشکافد دل ما
من فقط در دل خود بنوشتم
که تو را مثل خدا می خواهم
و از این می ترسم
که مبادا خاکم گل سرخی شود
و تو را چشم زند خار تنش
یا که سروی سر سبز
روید از خاک من و
جغد شومی بنشیند لب بام دل تو
یا که خشتی شوم و
لبه ی تیغ کلنگی بخورد بر دل تو
من از ان می ترسم!!

نوشته شده در یکشنبه 1385/08/07ساعت 15:26 توسط سيمين| |

***
چیزی شبیه دریا
چیزی شبیه آتش
 شبیه آن چشمان تو
 وقتی آهسته از لای سکوتی سبز نگاهم می کنی
 واژه ای
کبوتری
 دریایی
و یا شاید ستاره ی کوچک سبزی
 درون من زاده می شود
 واژه ای که احتمالا تمام پاییز تو را بابا صدا می کند
 واژه ای ساده و آسوده
 که پیله ی پروانگی اش را مو به مو برایت تعریف می کند
 حالا بیا به دوشنبه ی من
 کنار پنجره ای از اضطراب باران و خیابان
 و زمستانی از کودک و کبوتر و برف
 که نمی داند تکلیف این همه آدم برفی که در حوالی خوابش پرسه می نند چیست
 یاد آن جمعه ی خلوت از جنس بوسه افتادم
 همان جمعه
 که آوازی سپید از آسمان بارید
 می ترسم ، ستاره ی سبز من
 از آدم برفی های عریان
 که به نگاه معطر ما
 حسودی می کنند
 از سایه های بی پروا
 حتی از پررنگی چای
و بی رنگی برف و ترانه
صدای گریه ی جوجه ای می اید
 که رؤیای سه شنبه را
 روی برف ها پیدا نمی کند
 ساعتم قارقار می کند
کلاغ روی آنتن خانه ی همسایه
 تیک تک سر می دهد
 می ترسم
 دیگر نگو چرا
شاید از نبودن کسی مثل تو
 شاید از بودن تو
 در آخرین دقیقه ی
علاقه و اقاقی
 شاید از واژه ای که درونم زاده شده
 می ترسم
 با آن که می دانم
 قد همان صبح جمعه ی آخر دی ماه
 دوستم داری ...

 

نوشته شده در یکشنبه 1385/07/30ساعت 9:14 توسط سيمين| |

***

                                 تو اگر لب تر کنی
                               دیر یا زود
                               بارانی ام را می پوشم
                              و به دیدن باران های تمام روزهای هفته از سال نیامده
                              می روم
                               به خاطر تو ، مخاطب
                              دیر یا زود
                               آسمان را جواب می کنم ، دریا راخراب
                              تو فقط لب تر کن
                              آه ، چه قدر خوبم من در این ساعت خوابیده
                              چه قدر خوبم
                               وقتی که می گویی
                               مراقب دختری که ته ایینه ات شاعر می شود باش
                               چه قدر خوبم
                               وقتی که هر چند بی برواز ، بی واژه ، بی اتفاق
                              اما هستی
                               سبز و ساده و آرام
                               می نشینی و از خورشید عریان دوشنبه ها حرف می زنی
                               که ترس از سفر کبودش می کند
                               و از هلال ماهی
                               که در ایینه ام کاشته ام
                               و ناشنیده می دانی
                              هر سال زمستان پر از عطر بابونه می شود
                               نگاهم می کنی
                              دهانم طعم آبی می گیرد
                               نگاهم می کنی
                               آسمان بنفش می شود
                              بنفشه می بارد
                              دریا طعم نارنج می گیرد
                              نارنجی می شود
                               نگاهم می کنی
                               ساعت بیدار می شود
                               عقربه ها راه می افتند
                               به هشتاد می رسند
                              نگاه تو روی نت سی قفل می کند
                               نگاه من کلید سل می شود
                              قفل را باز می کند
                              آه ، چه قدر خوبم
                              وقتی که بی برواز ، بی واژه ، بی اتفاق
                               اما هستی ....
                            

نوشته شده در دوشنبه 1385/07/24ساعت 17:31 توسط سيمين| |

***

چشام اشکاشو قورت میده! گاهی وقتا طعم بغض با طعم یه آدامس تند قاطی میشن! و من مردد میمونم که آدامسمو باید تف کنم بیرون یا بغضمو!

یه چیزی تو گلوم قلمبه شده! نای نفس کشیدنم ندارم! وقتی رنگ چشمای تو روبرومه و میدونم که دووم دستای یخ من تو دستای گرم تو خیلی کمه! خیلی خسته ام... 

نوشته شده در یکشنبه 1385/07/16ساعت 12:45 توسط سيمين| |

***

سیب نارس سبزی که از هلال ماه چیده ام
                               با طلوعی از باران و انار و لیمو
                               برای تو ، مخاطب سبز من
                               روی دوشنبه ات
                               جانماز ترمه ام را پهن می کنم
                               و تو نگاه می کنی
                               سبز سبز سبز می شوم
                              چای می آوری چای سبز
                              چای شرجی اواسط خاطره
                              چای مه کرده ی کبوتران شمال
                               تمام دیشب
                               قرار بود سر روی شانه ی هلال ماه بگذاری
                               و با صدای بلند سکوت کنی
                              تمام دیشب
                               داشتم آخرین دکمه ی پیراهن ماه را به شب می دوختم
                              تمام دیشب
                               نبودن تو را با چراغ می گفتم
                               تمام دیشب
                               هیچ کس صدای گریه ی باد را نشنید
                               آه ، ستاره ، ستاره ، ستاره
                               کاش اندازه ی یک سلام ساده
                              یک ایینه ی کوچک پیش پا افتاده
                               دوستم داشتی
                               اما مگر می شود
                              هیچ پنجره ای قبل از دیوار متولد نمی شود
                              هیچ مریم و اناری قبل از غروب
                              حالا می خواهم ابتدای هر اذان
                              برایت شعر اول وقت بگویم
                               برایت از دوشنبه های اتفاق
                               از عصر های مرده
                               از کبوتران سکوت علاقه
                               از کوچه های پر رنگ پر از طعم چای و خاطره
                              هیچ کس جز تو لای خواب باران
                               از این کوچه ی نارنجی
                               که ته بن بست آسمانش خانه ی من است
                               عبور نکرده
                               که رنگ نارنج و خاطره بگیرد
                               و تو یش تر از تمام کوچه های تنگ کاغذی
                              بن بستی
                               و دست های بن بست ساده ات
                               گاهی عجب اهل پرنده می شود
                               اهل پیله
                               اهل پروانه
                               دست هایت پیش از تولد باران
                               آسمانی شدند
                               دست هایت پیش از تولد سبز
                               نت های پر بسته ی کبوتران را می نواختند
                               و دست هایت
                               و دست هایت
                               که گفته ای نبید این دست ها را آزار داد
                               نباید بوسید
                               نباید عاشق بود
                              تو از هر آسمانی که گمان کنی
                               ابری تر و بلندتری
                               به ارتفاع که رسیدم یادم افتاد
                              که اتفاق حتی از پیاله ی آب هم می افتد
                               به ارتفاع که رسیدم
                               آسمان افتاد
                               تو به پیراهنم آمدی
                               ششمین روز هشتاد
                               از آخرین ایل غروب بود که
                               عاشق شدم...
                              
                              

نوشته شده در پنجشنبه 1385/07/06ساعت 10:10 توسط سيمين| |

***

آنقدر در گفتن یک حرف حاشیه رفتم                وبه جای نوشتن تنها یک کلمه   گوشه ی دفتر خاطراتت                       
 شعر های حاشیه ای نوشتم !!!!
                  تا عاقبت در حاشیه چشم هایت افتادم
                                           حالا که حاشیه نشینی را تجربه ميكنم                                

 بگذار  فقط یک حرف حاشیه ای دیگر بزنم
    دوستت دارم

نوشته شده در چهارشنبه 1385/07/05ساعت 9:25 توسط سيمين| |

***

اگر خواستی بيائی
من همان جائی هستم که بودم
همان جائی که
رهايم کردی
...

نوشته شده در چهارشنبه 1385/07/05ساعت 9:18 توسط سيمين| |

***

اندکی شبیه دریا شده ام
 همین دریایی که در حوض خانه ی همسایه است
 دهانم طعم آبی گرفته
 پاهایم جلبک بسته
 و در دلم هزار ماهی بی نام و نشان آشیانه کرده
باز هم نیستی
غروب چهارشنبه
 و کسی ناشناس واژه های علاقه را سر می برد
 و کنج آواز مردگان می اندازد
نمی دانم
 شاید آخر دنیاست
 که عقربه ها به بن بست رسیده اند
 کاش بیایی
 سر بر شانه ات بگذارم
 و عریان ترین حرف هایم را
 شبیه هق هق پرنده های پر شکسته
 یادت بیاورم
 هیچ لازم نیست دلهره ی ایینه
از روییدن باد را به رخم بکشی
من آن قدر طعم گس ایینه را چشیده ام
 که محرم ترین آشنای باران شده ام
 آه ، عزیزم ، رایحه ات پیچیده
 بگو کجای سه شنبه ای
هنوز اما خیلی صبورم
که می نشینم و از ته ایینه برایت انار می چینم
تا کی بگویم برگرد
 و تو بادبادکی را که ته دریا به جلبک ها گیر کرده
 بهانه بیاوری برای نیامدنت
اصلا بگذار طعم خاکستری شب رابچشم
بگذار آن قدر شبیه دریا شوم
 که تو دیگر به چشم نیایی
بگذار بمیرم و
وقتی که آمدی
 مرگ مرا به عنکبوتم تسلیت بگو ...

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1385/07/04ساعت 16:3 توسط سيمين| |

***

دیگر هیچ فرقی نمی کند
 آسمان قد پیاله باشد یا دریا
 حتی اگر پشت در خانه ات یک جفت کفش زنانه هم ببینم
 نمی پرسم دستان چه کسی برایت
 یاس و انار و کبوتر آورده بود
 می روم حوالی علاقه ی خلوت آن سال ها
 می روم دنبال کسی که با من تا نور می اید
 با من تا ستاره
 با من تا دربند ، تا دریا
می روم و دیگر نمی پرسم
سهم من از این همه سبز که سرودم چیست
حالا می توانم لباس های سبزم رابیرون بیاورم
 و سیاه بپوشم
 می توانم تمام ستاره های سبز را با تفنگ ساچمه ای هدف بگیرم
 دیگر نه رد پای پروانه را دنبال می کنم
 نه رنگین کمان را
 همه چیز مال خودت
 سه شنبه و دی و انار و کلمه
 برای سه شنبه انار دانه کن
 تمام روزهای باران را از آستین آسمانت خشک کن
 نام مرا هم در کوچه ای بن بست تنها بکار و برو
حالا یک فنجان قهوه برای خودت بریز
 نه انگار صدای گریه ای غریب
 از قصه های سفید دختری
 ایینه ات را خاموش می کند
 تو قهوه ات را بنوش

 

نوشته شده در شنبه 1385/07/01ساعت 18:46 توسط سيمين| |

Design By : Night Melody