تبليغاتX
يك دردِ ساده


يك دردِ ساده

اينجا نوشتن تجسم كامل نمك پاشيدن روي زخمه،به همين سادگي

***
ته مانده خیالت
یا تفاله حرف هایت
کدامم؛
فقط حرف ربط داده به انتظارم
آنقدر انتظار کشیدم
تا ،معتاد شدم؛
ترکم مکن!
ترکم بده....

**
ویرانیم را باور کن
وپریشانی دلم را.
با سرنوشت سرد سیاهم
برایت ازدرد گفتم!
واز تق... تق... کفشهای رهگذری
برخاطراتم؛

تو نیز...

نشنیده ؛

تق ... تق ...دورگشتی!....


نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/01ساعت 0 توسط سيمين| |

***

شرمگینم
وهیچکس گناهم را به پای خودش نمی نویسد
سوگند به انتظار
به دروغ عاشقت نبودم
درست است
نذرکردم ، گناه نکنم
بدنباشم!
ودر سکوت سایه ها
...
تصویر سوره های خدایی را متجلی باشم
آقا مرا ببخش
تنها یک لحظه
غرور سرکش جوانیم
در سحرگاهی مسموم
خاطرم را پاک کرد!
بد شدم،
ودر هجوم وحشی دروغ
گناه کردم.
گناه کردم،
و هیچ کس گناهانم را نمی پذیرد،
تا نذرم ادا شود
آقا مرا ببخش!

**
نفرین به بودنت
زیبای بی معنی
دلداه ی نگاهت
سخت است دل کندنم
که بوده ای ؟
اسیر مانده ی متروک خاطره
به دار آویخته از...
گذشته ی شوم تکراری
شوری؟،به شوری نگاه شیرین
و وای بر تو...
که به شور بختیم پیوند می خوری!
دلم دوشیزه ی دست توست،
مرنجانش جانم!!

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/06/16ساعت 12 توسط سيمين| |


***
من كه خالي از نگاهت نيستم
تا تهي از لبانت شوم.
هيچ حرفي از سمت تو گرم نمي شود
تا باد بر لبانت مي وزد
...
**

هنوز دو پلك خيس تو
پر از " نه " بود
كه اسم نارس لبانت
از گرماي سپيد دندان هايم پريد.

**

كو آن صدايي كه شب هاي تنهاييم را
در بارش بهاره اش مي شست و

به صبح مي كشيد؟

....

....


نوشته شده در شنبه 1388/04/27ساعت 14 توسط سيمين| |

***
...
پاسی از شب گذشته
ومن بیدار
قلمی
کاغذی
شعری
رازی فاش
....
این که من می‌کشم درد بی تو بودن نیست
 تاوان با تو بودن است
 ...
مادرم گفت:غصه نخور
اما او نمی دانست من چقدر غصه دارم
که هرگز برایشان غصه نخورده ام
شما که میدانید؟!
...
نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/20ساعت 0 توسط سيمين| |

***
حافظ دروغ ميگويد
يوسف گم گشته باز...
آري آدم فريب مي خورد
وقتي حوا سيب ميشود.
حافظ ميان دستانم،
تو ميان قلبم.
وعشقت :
جهنم جانم را جنت جوانيت كرد!
مسيحاي خدايي:
تن پوش سياهت را بيرون بياور
تو شاعري
عاشق كه نيستي.
حافظ دروغ ميگويد
تو برنميگردي
!...

نوشته شده در سه شنبه 1388/02/01ساعت 0 توسط سيمين| |

***
با معصوميت واژه هاي سرگردان چه ميكني؟
روياي تازه اي براي تسكين كابوس ستاره ها داري؟
داستان نغمه هاي كودكي ات به كجا رسيد؟
هنوز هم جايي براي من در ميان خاطراتت هست يا نه؟
...
..
.
حال من هم بد نيست
تازه گي به بهبود مزمن مرگ دچار شده ام
كه فقط خدا ميداند
رفتني ام
يا ماندني....
...
..
.
ديشب باد اسامي كساني را برداشته بود
ومضطرب در كوچه ها پرسه مي زد
وقتي از كنار پنجره گذشت
غم عجيبي در چشمان اش نشسته بود
...
مواظب باش!
اين روزها گوشي تلفن را كه برداري
فقط خبر مرگ عزيزانت را مي شنوي.
مي گويند
نگاه خيس دريا
سرانجام دل تنگي آسمان را قاب گرفت
وبه چارچوب دلش كوبيد
ولي اين زمين لعنتي
از لجاجت خود براي بلعيدن آدمي
دست برنمي دارد.
...
راستي ديگر در نامه هايت ترانه اي را زمزمه نكن.
اين جا
دوباره به جان نت هاي بي گناه افتاده اند
وميان خطوط ممتد ترسناك حبسشان ميكنند
تا به سمفوني
آزادي اقرار كنند
خلاصه عزيز دلم
زندگي ما فعلا
بين يك شايعه وهزاران حقيقت تلخ
در نوسان است
تا نديدن بعدي مان
فقط يادت باشد
گل هاي كوچك پشت پرچين را ببوسي
كه زاده ي گريه هاي بي وقفه ي آسمانند
خداحافظ قشنگم....
نوشته شده در شنبه 1387/12/10ساعت 10 توسط سيمين| |

***
می تونم بچه شم!می تونم بچه گی کنم!
می تونم هر وقت کم آوردم بندازم گردن تو و بگم:
تو مجبورم کردی! اما نکردی!حقت بود و نکردی! حقم بود و نکردی!
بعد ازیک ترم  دوریت -خر که نیستم- نمیذاری زیاد تو بغلت بمونم
تا مبادا بغضت واسه یه لحظه حتی،از خاطرم ببره مثلا حرمتی رو که بینمونه....
خودمو می زنم به اون راه!
تو ماشین که می شینم کنار مامان از این ور،که می شینی کنار مامان از اون ور،دستتو میندازی دور گردنش.دستت تا شونه ی من میرسه.یواش یواش شروع می کنی به ضربه زدن رو شونه م؛مرتب نفسای عمیق می کشم تا ریتم نامرتب انگشتاتو بیشتر حس کنم.
می دزدم این ریتمو....می ذارم توی کیف دستیم ومی برم با خودم بیمارستان.....همه چیز مثل برق گذشت
بودنت،مهرت،دلدادگی ات...

..
..
  منطقی بودنم رو، کینه ای بودنم رو، صبر تو ناملایمات رو، حالت چشمام موقع عصبانیت رو،علاقه به سرعت تو رانندگی رو، گوش دادن به صدای انریکو رو،آرامش صدام رو.......و........
می بینی خواهرجون!؟ همه رو از تو دارم
.
.
.

.
پ ن۱ : ن ن ن ن ن ن ن ن نرو.............

پ ن۲ : امروزخواهرم رفت دانشگاه تهران

پ ن۳ :ن ن ن ن ن ن ن ن نرو.............

نوشته شده در سه شنبه 1387/11/15ساعت 14 توسط سيمين| |

***
آن روز كه اين جماعت عجيب
بي هيچ دغدغه اي ترانه هاي كودكي را دفن ميكردند.
كسي به ياد نياورد
كه اولين گناه آدمي
فراموش كردن چند واژ ه ي ساده بود
نمي دانم عروسك
ميترسم خلقت آدمي هم
بعدها يك شكست عاشقانه
در كتاب خاطرات مخدوش زمان تلقي شود.
**
شب چون نفرين زنان پير
بر همه جا سايه مي افكند
كسي
جز معصوميت غروب
وسرگرداني كوچه ها
شوق آمدن
وحسرت رفتنش را نديد
زمزمه اي غريب
چون ديوانه گان در باد پرسه مي زد...
..
..
..
آمدم باز هم نبودي...
**
به دياري
به رويايي
وشايد
هم
به ديداري
..
..
..
..
..
رفت.

نوشته شده در سه شنبه 1387/11/08ساعت 11 توسط سيمين| |

***

ودر اين ديار
تنهاترين واژه من ام
كه گاه
حتي مرگ نيز آن را از ياد ميبرد
**
وقتي آدمي حكايت ترديد نذر
به درگاه خداياني است كه گويي مخلوق خويش را فراموش كرده اند
به جز ضريح گريه كجا مي توان دخيل بست؟
وقتي صداقت واژه گان
راه به جايي نمي برد
وتورا به حقيقت سكوت رهنمون ميشوند
قلم به دل تنگي خويش آغشته مكن
كه هراس فراموشي و وسوسه ي جاودانگي تعبيرت ميكنند
عروسك:
در اين هياهوي غريب
ديگر ترانه اي در من نمانده است كه به هيات واژه در آيد
تو نيز بعد من
خاطرات بوسه را تنها براي رهگذراني زمزمه كن
كه در خلوت خويش
به كودكي خدا سوگند ياد ميكنند.....
**
عاقبت دلهره ي اتاق در بغض ديرين پنجره ها شكست
ولي انعكاس تنهايي من
هنوز به آرامي
در چشمان عروسك جاري است
نه قشنگم
فراموش كن
من هيچوقت شاعر نبوده ام...

نوشته شده در دوشنبه 1387/10/30ساعت 10 توسط سيمين| |

***
می دانم عزیزم
که روایت" فاصله" کار ساده ای نیست
اگر یک روز می فهمیدیم
مدیون خیلی از واژه های طرد شده هستیم
دیگر دچار این همه کابوس زبان نفهم نمی شدیم
ولی افسوس
ما برای بزرگ شدن
عروسک های زیادی را به خاک سپردیم....
**
عاقبت نشانی مزار واژه های معصوم
در ذهن بنفشه ها پژمرد
خواب کودکان آغشته به لالایی مرثیه گشت
وسوسوی چراغ امید
از رویاهای آینه ربوده شد
با تو هستم غریبه وقتی از کنار خاطرات مجروح بوسه
اینقدر بی تفاوت میگذری
نباید هم بفهمی
که چرا گاهی آدمی
دست به دامن ترانه ی گریه می شود...
**
دیدی عروسک
کسی مارا بر بوم یادها به تصویر نکشید
ترانه ای از دوری ما دل تنگ نشد
چشمی روبه درگاه اشک به انتظار ماننشست
ما دیگر درشهر آینه غریب ایم.
بیا برویم عروسک
من وتو
تا آغاز راه مرثیه هم سفریم...
نوشته شده در یکشنبه 1387/10/15ساعت 18 توسط سيمين| |

***
دل تنگ بوسه های خاک
پارچه ای سفید
آرامشی جاودانه
کدامین رویا در خود غرقه خواهد کرد مرا؟

**
و شاید تنها مردگان از میلاد ما
خرسند میشوند زیرا تنهایی شان
چندان به درازا نخواهد کشید...

**
ای کاش آنقدر فقیر نبودیم
تا برای پایمال شدن،
چیزی به جز "قلب هایمان" را تقدیم سرنوشت می کردیم...

**
در پس این همه سال دوری
کلبه ی کوچکی است
تنها به اندازه ی مرگ یک نفر
که در آن خاطره  ای گنگ
از بودن کسی
به تو خوش آمد خواهد گفت:
به سراغ ام خواهی آمد؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه 1387/10/01ساعت 0 توسط سيمين| |

***

... گفتند: «8 تا پزشک متخصص !»...

گفتم :«کی می ره این همه راه رو !!»...

اما همه راهها به همین راه ختم می شود ! ... ! عین شهر بی دفاع قلب من ! ...
.

... الکترودها را که گذاشت روی سینه ام ، خطی روی کاغذ افتاد که در پیچاپیچ شکسته بسته اش ، هیجان دیوانه وار قلبی رمیده را به تصویر می کشید ... عینکش را برداشت از روی میز و دوباره زل زد به نوار ... سرش سوت کشید !..گفت:« خودت ببین !... این موجها به همه چی می خورن جز موج قلبی !»...راست می گفت !...اما خبر نداشت !... باید دنبال طوفان می گشت نه موج ! ..یک جور سونامی ِبرآمده از زلزله ! ... خواندم برایش :« اذا زلزلت الارض و زلزالها»... نوشت روی کاغذ : «قلب سالم است . لطفا ویزیت متخصص محترم اعصاب و روان »...و مهر کرد ، آبی !...من به بوسه تو فکر کردم، سرخ ! ...
()
... رو به روی اش که نشستم داشت با همان لبخند کش آمده روانکاوانه لعنتی اش ور می رفت !... از آن خنده ها که فکر می کنی طرف دارد تا مافیها خالدون ات را هم دید می زند !...در حالیکه نهایت اش دارد به نوک دماغ خودش – و نه نوک دماغ تو حتی ! – نگاه می کند و حالش را می برد ! .... گفت : « خوب ! چه عجب از این طرفها !» ..گفتم: « امر حضرات است اگر نه ما که این وسط هیچ ایم ! » ... گفت : « ای بابا ! شکسته نفسی ست یا خود کوچک بینی ؟!»..گفتم : « دکتر جان ! می دانی ؟!... وقتی نَفَست آغشته می شود به نَفَسی ، نَفس ماجرا کلا می شود آن نَفَس !...دیگر خودت می دانی و این وانفسا !... » ...نفس اش بند آمد ، طفلک !...نوشت روی کاغذ : « گذشته از اندکی جنون ، مشکل دیگری نیست !... لطفا ویزیت متخصص محترم گوش و حلق و بینی جهت بررسی مجاری تنفسی ... » ... و مهر کرد ، سبز !...من به بوسه تو فکر کردم ، سرخ !
()
... چراغ روی پیشانی اش را که تنظیم کرد ، یاد قدیس های «اجازه هست خانوم سیمین» افتادم با آن هاله های قدسی شان که عین لامپ مهتابی بود با کلید روشن و خاموش ! ... به خودش گفتم ... یاد نان برشته ای افتاد که برای صبحانه به نیش کشیده بود ! ....اما به من نگفت! .... آینه معاینه اش را برداشت و گفت :« بگو آآ ...» ...گفتم « آآآآ...» و یاد « خرسهای پاندا» افتادم و هوس کردم بی آنکه لب بجنبانم برایش بگویم « آآآآآآآآ...» .... به خودش گفتم ... یاد تفنگ دولول اش افتاد که توی صندوق عقب زانتیای نقره ای ؛ داشت رویای شکاری بزرگ را دهن دره می کرد !... اما به من نگفت !... در عوض لندلندی کرد که : « تو چرا همه چیز رو شبیه یه چیز دیگه می بینی ؟!» ...گفتم : « اتفاقا من هم می خواستم همین رو از شما بپرسم ! » ... اخمی کرد و روی کاغذ نوشت : « گوش و حلق و بینی سالم است ...ویزیت متخصص محترم چشم !» و مهر کرد ، سیاه ! ... من به بوسه تو فکر کردم ، سرخ !
()
... عینک ته استکانی اش را به عقب فشار داد و چسباند به چشمهاش ... مردمک هایش شدند اندازه دگمه های پیراهن ... اَ... ت !... دگمه اول را که باز کردم ، گفت :« یک چشمت را ببند ! » ...دگمه دوم ... « کدوم طرفیه؟!» ... « پایین!»...دگمه سوم ... «این؟»...« پایین! » ...دگمه چهارم .... «این؟» ...«پایین تر!!» ... یک نگاه به من کرد یک نگاه به صفحه بینایی سنجی ... شانه ای بالا انداخت و روی کاغذ نوشت : « مشکل حادی در بینایی وجود ندارد ، لطفا ویزیت متخصص محترم اورولوژی !»... ومهر کرد ، نارنجی !... من به بوسه تو فکر کردم ، سرخ !
()
... دوست داشت سوالهای اش آن قدر حرفه ای باشند که عرق بنشیند روی صورت معاینه شونده !... سرش را می آورد جلو که مثلا کسی نشنود و بحث خصوصی باقی بماند !... سرم را گرفتم بالا و گفتم :« وقتی کنارش دراز می کشم ، حس می کنم همه مفهوم مردانگی کنار من دراز کشیده و داره با دستهاش خستگی ها رو از رو تنم جارو می کنه ! » ... گفت:« حالا چرا داد می زنی ؟! » ...یاد نزار افتادم : «... شاعر موظف است تخت اش را به خیابان ببرد و عواطف اش را ، مانند مجسمه ها و پیاده روها و باغهای ملی ...» ... به او نگفتم که تا چهره سوالهای حرفه ای اش خیس عرق نشود !... در عوض گفتم :«دست که می کشه رو تنم ، پوستم تاول تاول می ترکه و می ریزه و یه پوست نازک و حساس از نو در می آد تا بازم بسوزه ... سوختن غصه نداره ...اما من فکری اینم که اگه شعله سرانگشتاش با این همه آتیش و آتیش بازی نبود ، منم می شدم یکی مث این همه آدم پوست کلفت !...نمی شدم ؟!.» ... خیره خیره نگاهم کرد ... کاغذ را برداشت و نوشت : « مشکلی وحود ندارد ؛ لطفا ویزیت متخصص محترم پوست !»... و مهر کرد ، قرمز !.. من به بوسه تو فکر کردم ، سرخ !
()
... ذره بین اش را گرفت جلوی صورت اش و چین و چروکهای پیشانی اش دو برابر شدند !... گفت : «خارش نداری ؟!» ...گفتم :« خارش که نه ! اما تنم مور مور می کنه واسه در آغوش کشیدن اش !» ... گفت : « سوزش چی ؟»...گفتم :« چرا اتفاقا !...اما نه روی پوستم !...توی جگرم! ... یک جایی حول و حوش مغز استخون ام !... اونم نه همیشه !...وقتی داره با نگاه مخملی ش دونه دونه کلمه های کتاب رو نوازش می کنه و من خودم و لا به لای سفیدیای کتاب قایم می کنم تا عطر نوازشگر نگاهش بشینه رو تنم !...وقتی نشست ، یه حالی می شم که نگو ! ...دلم آروم می گیره و جیگرم می سوزه !... جیگرم خنک می شه و مغز استخونم تیر می کشه ...مغز استخونم سبک می شه و دلم سر می ذاره به بیابون ! » ... سرگیجه گرفت بیچاره !... کاغذ را برداشت و نوشت : « مشکل پوستی وجود ندارد ، لطفا ویزیت متخصص محترم داخلی ! »... و مهر کرد ، جگری !.... من به بوسه تو فکر کردم ، سرخ !
()
... پیراهنم را بالا زد و دستان عرق کرده و سردش را گذاشت روی شکم ام ... ربع فوقانی چپ ..ربع فوقانی راست ... ربع تحتانی چپ و راست ... چیزی دستگیرش نشد ... قرار هم نبود چیزی دستگیرش شود ... اصلا قرار نبود در دسترس باشد ..یک جایی آن توها ، پس پشت همه خوابهای دیده و ندیده ، تو دراز کشیده بودی و داشتی به ریش همه حضرات می خندیدی !... شروع کرد به دَق کردن ... می شنیدم که از این بازی تازه داری لذت می بری ...زیر پوست من، خودت را جمع کرده بودی و از زیر ضربات دست متخصص محترم به شیوهء کودکانه ترین گرگم به هوای ِهفت سالگی قیقاج می رفتی !... لاجرم باز هم چیزی دستگیرش نشد !... گفتم که !...قرار هم نبود !... گفت : « اینجا که خبری نیست !»...گفتم :« اتفاقا اصل خبر همین جاس ... باقیش بی خبریه ... فلانی اومد فلان جا رو به آتیش کشید و بهمانی رفت بهمان جا رو ساخت که نشد خبر !... اصل خبر اینه که بعضی وقتا دلت می خواد بزنه از پنجره بیرون و لم بده روی تن نسیم و بو بکشه هرچی جنگل و دریاست ...» ...پوزخندی زد و گفت : « بپا نیوفتی جوون !... دست و پات می شکنه !...آدم و واسه پر زدن نساختن ها !...» ...گفتم : « افتادن مهم نیست دکتر !... دست و پا فدای یه سرش !... دلت نباید بشکنه !...که اگه اون شکست اونوقت حق با شماست !...اون آدم دیگه به درد پریدن نمی خوره ... باید بشینه دلش رو بند بزنه تا بازم یه هوایی یه روزی بپیچه تو دلش و بازم هوایی اش کنه ... خدا عالمه کِی !... ولی همیشه یه روزی واسه دل شکسته ها هم هست...اما حکایت ما یه چیز دیگه است... ما که دلمون ترک ترک شده نگاهشه اما هنوز یه ذره هم نشتی نداره که شراب این نگاه ازش بچکه بیرون و کم بیاد ....تازه قدرتی ِخدا بعضی روزا، از سر ِزیادی، سرریز هم می کنه یه جماعتی مست می شن...واسه همین ما رو همین بس که بشینیم و دست و پا شکسته دوسش داشته باشیم و اون این قدر مهربون باشه که این عشق دست و پا شکسته رو هم بذاره رو طاقچه دلش !... باقی اش اضافاته دکتر !...» ... دلش می خواست خودش را از پنجره پرت کند بیرون !...اما کاغذ را برداشت و نوشت : « مشکل داخلی وجود ندارد، لطفا ویزیت متخصص محترم ارتوپدی!»...و مهر کرد ، بنفش !... من به بوسه تو فکرکردم ، سرخ !
()
... پشت کرده بود به من و چشم دوخته بود به عکسهای رادیوگرافی و رفته بود توی بحر استخوانها و مفاصل ... گفت :« دستت رو تکون بده !»...تکون دادم و گفتم : « دکتر ! اینقدر رفتین تو نخ بافتهای سخت که بافتهای نرم یادتون رفته !»... یک نگاه عاقل اندر سفیه انداخت به من و گفت : « تو بافت نرم هم چیزی دیده نمی شه !»... گفتم :« نرم تر از ماهیچه و رگ و پی و عصب و تاندون و شریان سراغ ندارین ؟ ... این که خیلی سخته ؟!»... نفهمید !... شاید هم نخواست که بفهمه !... شاید صرف نداشت !... گفت : « موقع پیاده روی پاهات درد ندارن ؟» ...گفتم :« نه !... اما بعضی وقتا دلم می خواد همین جور بی هوا شلنگ تخته بندازم بین ستاره ها و روی شهابای آسمون و کم کنم ... می دونی کی ؟!... وقتی انگشتاش دارن توی گوش انگشتام شعرای حافظ و نجوا می کنن ! ... » ... برگشت به سمت من و پشت کرد به عکسها ... رفت توی بحر دیوانگی من !... کاغذ را برداشت و نوشت : « از لحاظ ارتوپدی مشکلی وجود ندارد ... نظر متخصص محترم اعصاب و روان تایید می شود !»... و مهر کرد ، سرخ !... و من همچنان به بوسه تو فکر می کردم ...

نوشته شده در جمعه 1387/09/01ساعت 0 توسط سيمين| |

***

 

چه  با شکوه است
روزی که تحقیرها را خاک می کنیم
و غم ها از پای در می آیند
ودلتنگی برای همیشه خداحافظی می کند
دیگر این ما نیستیم که سخن می گوییم
دیگرانند که تکرارمان می کنند
وفراموش...

چه روز باشکوهی ست
روز خانه تکانی ما از ما
مرگ
چه سرد وساده
برآستانه  ایستاده ای!
پیش از آنکه داخل شوی
بگذار بخوابم
می خواهم آرام باشم
وقتی به آغوشم می کشی...
**
هی شما
شما که شعر گیجتان می کند
هرگز شما پرنده ی ترسانی را به سینه فشرده اید
یا کودک خواب آلوده ای را به دوش برده اید؟
من، سارها که از شاخه هایم می پرند بیمار می شوم
اما شما
شما از شیب ماه که پایین می آمدید
انگورهای خانه ی ما رسیده بود...
**
جنگ پایان یافت
اتاق پر دود
فنجان های نیمه نصفه ی چای
و صندلی ها
که به حال خود رها شده اند
بیانگر
حس های شیرین مردانه...
**
چطور بگویم
پرنده ها که می خوانند
من راه خانه ام را گم می کنم
و کفشدوزک ها وگل های کنار جاده
در ذهنم می مانند
تا به کودکی بدهم
که بر تختی
زندانی ست.

نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/15ساعت 20 توسط سيمين| |

***
مي توان ادامه داد
با كمي احساس درد
با كمي خستگي يا اندوه
يابا ياس؟؟؟
تنها چيزي كه مي تواند جانت را بگيرد
اندك
خيانت است
**
با سكوتت ديواري مي سازي
كه هر لحظه بلندتر مي شود
پيش از آنكه آوار شود
تركت مي كنم
**
خداي من در كوچه راه مي رود
هواي خيس را
مي بويد وگياهان باران خورده را
راضي ،اميدوار وگاهي غصه دار
باران مي بوسدم،باد نوازشم مي كند
بهاري كامل
ومن دوستش دارم
چرا كه كوچه باغ وچينه ي كوتاه را ترجيح مي دهد
خيس شدن را بر چتر
او رقص را ترجيح مي دهد
وبوي چوب و چاي و نان تلزه
وگلي را كه بر دستمالش دوخته ام
معمولي است او
وآوازهاي مرا گوش مي كند....
**
قرار هاي كسالت بار، صف ها، اجاره بها
وتا برگردي خوابت مي برد
با دهاني كه ديگر دهان تو نيست
وبازواني رقت انگيز و بيهوده
تمام شب تحقير مي شوي
ودر ملافه ها چنگ مي زني
تا فردا
چمدانت را ببندي
وخانه بماند و خرده ريزها و خداحافظي....
نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/25ساعت 0 توسط سيمين| |

***

ديگر بايد بروم
باران پاييزي
انتظار مرا مي كشد؟
خيابان ، خانه ها
اتاق هايي با چراغ روشن
وپرده ها كه بسيار دوست دارمشان
بايد بروم
باز نمي دانم
 آبستنم يا نه؟
**
چطور ممكن است
شاعر باشي
وسهمي براي ديگران نگذاري؟
بلند گريه نكني بلند نخندي؟
به هر تصميمي كه گرفتي عمل كني
اگر چه پرندگان دانه برچينند
كودكان بازي كنند
شعري نيمه بماند يا كسي عاشق شده باشد
مگر ميشود شاعر باشي
وبراي تمام قطارهاي دنيا
كه از جايي به جايي مي روند
دست تكان ندهي؟
دلت بهانه نگيرد
ودائم بيست بگيري!
چانه زدن بداني
و بگويي كه نان سرد نمي خوري؟
غصه دارنشوي
از ديدن كودكي با زنبيلي سنگين
يا مردي با دست هاي سبك
كه غروب به خانه مي رود؟
نه! تو بگو
راستي ميشود شاعر باشي
ودائم غصه نخوري
شاد نباشي
رنج نبري؟
**
پيراهني دوخته بودم از تكه هاي ابر
خيس وسرد
انارها را تند تند دانه مي كردم
پيش از غروب
پيش از صداي پا
پيش از صداي در
اما شغالها ، تمام شب زوزه مي كشيدند
و من بند بند انگشتان تكه پاره ام را
به دستانم وصل مي كردم
تا روز بعد به خود بگويم:
من آفتابي ترين روز زندگي ام را
با گنجشك هاي گرسنه قسمت كرده ام
شغالها كه بيايند اين بار
فرار خواهم كرد
به جايي بالاي رود
به جايي بالاي كوه
يا لابه لاي برگ هاي يك باغ پاييزي
شغال ها كه بيايند...
**
شعري كه تمام مي شود
گلي كه ميبويم
تورا كه مي بوسم
به خود مي گويم
شايد آخرين باشد
بعد به كوچه مي روم
خريد ميكنم
براي زمستان لباس مي بافم
وعده مي دهم براي ديدن تو
و مي خوابم...

نوشته شده در دوشنبه 1387/07/15ساعت 0 توسط سيمين| |

***
دنبال تكه هاي قلبم ميگردم
گمشون كردم ...يادم نمياد كجا،
قلبمو شكوندن...
تو يادت هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
**
پلوتون از منظومه ي شمسي حذف شد
من از سرنوشت تو...
به همين سادگي!!!
**
حراج سكوت،
حراج سئوال،
دست هايم سرم را دلداري مي دهند،
هيچ داروخانه اي بعد از رفتن تو
مسكن حراج نمي كند...
**
مي دانم :
فردا ،
استاد چشمانش را ريز خواهد كرد وخيره مي پرسد:
كجا بودي؟كه درس نخواندي؟
آخر چطور به او بگويم كه دل تو هم جايي در اين دنياست!!!
**
من ...
اين پياز كوچك...
بهانه ي خوبيست
براي دردهاي بزرگ من.

پ ن : همسرانه:با ميلاد آقا امام زمان(عج) عقدماهم يكساله شد به لطف و كرم خدايش
ومن هنوز محتاجم تنها محتاج يك چيز:دعاي خير شما!.

نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/30ساعت 0 توسط سيمين| |

***
خوب نيستم
كاملاً پيداست
تحمل ميكنم
حضورناگزير سرم را
روي شانه ها...
**
دختري را مي شناختم
كه يك روز از لابه لاي موهاي سياهش
باد مي وزيد....
امروز وقتي درآينه نگاه ميكرد....
برف ميباريد...
**
منها كنيد
همه ي سنگها را از يك كوه
ازآن چه مي ماند؟
هيچ...جز يك شبح اسكلت يك اندوه...
من
كوه بودم!
دريغ!!!...
منها كردند از من،
هرچه سنگ در من بود...

نوشته شده در یکشنبه 1387/05/20ساعت 0 توسط سيمين| |

***
چه کنم؟که در صف شما
هرگز نمی توانم خرید کنم
می خواهم به تو گوش کنم
اما
ابرها حواس مرا پرت می کنند
چه کنم که می خواهم آواز بخوانم
دریادریا گریه کنم
برهنه باشم
روی علف ها بغلتم
خاک و درخت و گیاهان را
تمام جهان را در تو ببوسم
چه کنم که قلب من از کندن یک گیاه
شکستن یک چراغ
لهیدن یک قناری مرده زیر چرخ هایتان
درد می گیرد
شما قیمت سکه را می دانید
وهمیشه مرغوبترین را انتخاب می کنید
اما من....
**
البته که حق با شماست
باید از یک قلب گشنه ترسید
چقدر باید بپردازم من
تا بدانید برای کندن وبردن نیامده ام
تنها برای شنیدن و شنیده شدن آمده ام
با اینهمه حق با شماست
باید از یک قلب گشنه ترسید
**
زود می خوابی
تا زمان را کوتاه کنی
زود برمی خیزی
تا روز را از ابتدا بچشی
خودرا در تمام آینه ها می بینی
وبهترین لباس را می پوشی
سنگ وآفتاب  ومغازه
همه مهربان هستند
ودرخت و کوچه و همسایه
به شیشه های شیر و شمعدانی ها سلام می کنی
به پرنده ها دانه می دهی
ودلت مانند دل کودک شاد است.
و چون گنجشک ترانه می خوانی
تمام کوچه ها و پنجره ها آوازت را می شنوند
کنار دیوار خانه اش می ایستی
تا آرام به نظر رسی
در را می زنی
برای چندمین بار
وکسی در انتظار تو نیست.....
...
نوشته شده در دوشنبه 1387/04/10ساعت 0 توسط سيمين| |

***
خانه را جارو می زنیم
کودکان را به پارک می بریم
نان و پیاز وسبزی می خریم
اسممان را کوتاه می کنند
یا به نامی خوشتر صدایمان می زنند
اگر به تماشای ابرها در کوچه مکث کنیم
یا از شنیدن شعری سرخ شویم
توضیح می دهیم
حال آنکه بسیار منتظر می شویم
عهدهای شکسته را دوباره می بندیم
وهیچ نمی گوییم چرا؟؟؟؟
**
می خواهم کمکی کرده باشم و بروم
ـ شما پروانه های مرا ندیده اید آقا؟
ـ چرا پیش من است!
او رفته است و من هنوز در این خیالم
چطور ممکن است پروانه ها پیش کسی باشند
جز آنکه:
در دفتر خاطره ای به صلیبشان کشیده باشی....
**
ثمره ی اعتماد بسیار
و مهربانی
ثمره ی رعایت ما وآنها
ثمره ی زیبایی که در بند نمی شود
ثمره ی هر چیزی
که این جهان را قابل تحمل میکند
حیف است در میانتان بمانم
جهان بدون من
چگونه خواهد بود؟
نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/05ساعت 0 توسط سيمين| |

***
***

"او پرواز كرده است"
اين اولين جمله از كتاب فارسي ما بود.
حال اما فهميده ام كه
فقط تا بلنداي سقف خانه اش
و بال و پرش.
وحجم بزرگ سرش
در اصابت مداوم
به ماشين رختشويي و آيفون و سقف
به طرز غم انگيزي شكسته است....
**
جنگ پايان يافت
اتاق پر از دود
فنجان هاي نيمه نصفه ي چاي
وصندلي ها
كه به حال خود رها شده اند
بيانگر
حس هاي شيرين مردانه...
**
من آن شاه سفيد تنهايم
كه در هجوم مهره هاي سياه
بي پناه مانده است.
**
درست كه فكر كني
مي بيني روزي نيست كه بدل به شعري نشود...
يك صبح كسي آمده و تو در باران ريز و صداي آبهاي كنار خيابان
به ديدارش شتافته اي...
يك روز كسي رفته و تو تنها روي نيمكت يك ميدان خالي مانده اي
يك روز كلوچه پخته اي
ومردي كه دوستش داري آنرا نچشيده است
يك روز ملافه اي را شسته اي
خانه را روفته اي
ودر سپيدي و پاكي خانه به خواب رفته اي
يك روز
پروانه اي ديده اي كه برايت شگون داشته است...

حالا اي مرگ..
چه سرد و ساده
بر آستانه ايستاده اي ؟
پيش از آنكه داخل شوي
بگذار بخوابم
مي خواهم آرام باشم
وقتي به آغوشم مي كشي...
...

نوشته شده در شنبه 1387/04/01ساعت 19 توسط سيمين| |

***

چه باروني مياد.

 چترمو آوردم بالاي سرت... نميخوام خيس بشي... درسته كه به رفاقتمون پشت پا زدي اما يه روزي دوستم كه بودي هنوزم با اينكه ديگه با هم نيستيم وهمه فكر ميكنن با اون اتفاق دشمن هم شديم اما دوستم كه هستي؟ !!!!

...

هنوز يادمه كه ميگفتي مثل گربه ها از آب بدت مياد.... آره من هم چترمو گرفتم روي سنگ، روي اين سنگ سفيد كه درشت و سياه اسمتو روش نوشتن...

و تو چقدر رنگ سياه رو دوست داشتي.... آه از اين چتر هم كه آب رد ميشه... ولش كن! تو كه پنج سال اين سوراخ تنگ و تاريك رو تحمل كردي ، خيسي بارون رو هم تحمل كن!...

آخرين بار كه ديدمت وقتي بود كه داشتن ميذاشتنت توي خاك.. نه...

تو هم خوشگل بودي! يادته اون روزي كه واسه اولين بار بهت گفتم كه چشمات قشنگه.. خنديدي! مسخرم كردي! بهم گفتي ديوونه!! خدا كنه به اون كرمهايي هم كه تو چشمهات لونه كردند اينو نگفته باشي.. هر چي باشه بايد باهاشون يه عمر زندگي كني.. اينا ديگه من نيستم كه ولم كني بري! نه عزيز دلم! اين كرم هاي نازنازي واسه هميشه مهمونتن، مهمون چشات راستي به نظر تو اونا هم ميتونن بفهمن رنگ چشات سياه بوده يا.. نه؟ فكر نكنم آخه به نظرم اونجا خيلي تاريكه! ...

اي بابا! آقا چرا واستادي؟ روضه ات رو بخون و برو ديگه! نمي بيني مردم خيس شدن؟ چرا لفتش ميدي؟ زود تمومش كن ديگه! فكر ما نيستي لااقل به فكر بقيه باش كه دارند از سرما ميلرزند... راستي نميدوني رنگ سفيد چقدر بهت مياد! آخرين باريادته كنار عشقم اون شب تلخ!تو اون عكسي كه برام اوردي تا شايد دل منو بسوزوني وعين پري درياها شده بودي... قبل از اينكه بذارنت تو خاك با اين لباس ديدمت ولي حيف كه هميشه رنگاي تيره ميپوشيدي. حرف من رو هم گوش نميدادي... غير از اون روز آخر كه همه همينجا مشكي پوشيدن و تو سفيد...

قبلش چقدر بهت گفته بودم اون روسري سفيده رو كه واسه تولدت خريده بودم سرت كن.. باز ديدم كار خودت رو كردي. همش روسري مشكي سرت بود..ميدوني امروز كه ديدم همه بخاطر تو مشكي پوشيدن به اين نتيجه رسيدم تو راست ميگفتي كه: مشكي رنگ عشقه!! ببين همه مشكي پوشن. قشنگه نه ...؟بخاطر عشقي كه به تو دارن همه مشكي پوشيدن همه وهمه...

 آره همه مشكي پوشيدن الا من ....! مثل اون سال كه هممون مشكي پوشيده بوديم و تو سفيد....

بالاخره نوبت من هم شد. يادته گفتم بمون.. التماس كردم.... گريه كردم.. مگه گوش دادي؟ باز هم مثل هميشه با من لجبازي كردي و رفتي..! رفتي و من رو تنها گذاشتي.. اين دفعه هم نوبت منه! حالا اومدم پيشت!سفيد پوشيدم يه نگا بهم بكن بگو سفيدم خيلي به من مياد بگو...

 

 پ ن :برای شادي روح سمانه عزيزم صلواتی با روبان مشکی فاتحه میفرستی .بروی لبهای قشنگت؟

نوشته شده در شنبه 1387/03/25ساعت 20 توسط سيمين| |

***

انتخاب شعري براي دو نفر دشوار است
گلداني را مي شود به دونفر داد
كتابي را
چتري را براي روزهاي باراني
اما انتخاب شعري براي دو نفر
بسيار دشوار است...
**
نمي دانم بعد از اينهمه
محبت
آيا باز هم
شعر عاشقانه اي
برايت خواهم گفت؟؟؟
**
رو ميزي  ترمه ، گلداني از نرگس هاي سفيد وزرد..
عطر غذاي خانگي
وكوزه آب
شام را با خستگي تو
كوفت مي كنيم...

نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/15ساعت 0 توسط سيمين| |

***

لمس کن کلماتي را که برايت مي نويسم
تا بخواني و بفهمي چقدر جايت خاليست ...
تا بداني نبودنت آزارم مي دهد ...
لمس کن نوشته هايي را که لمس ناشدنيست و عريان ...
كه از قلبم بر قلم و كاغذ مي چكد
لمس کن گونه هايم را که خيس اشك است و پُر شيار ...
لمس کن لحظه هايم را ...
تويي که نمي داني من كه هستم؟
لمس کن اين با تو نبودن ها را
لمس کن ...
اما
تو را به خدا
ديگر با آن چشمان اشك آلودت به من نگاه نكن
داغ دلم را تازه مي كني
نمي خواهم دوباره پشيمان شوم...


مي داني؟؟
بعد از تو
هيچ وقت آنطور كه مي گفتم عاشق نشدم....
تو رفتي بالا....
بالاي بالا....
و من دلم را به همين ستاره هاي چشمك زن خوش كردم
دلخوش به اين بودم
كه با شمارش اين چراغك هاي بي مصرف
لحظه هاي بي تو بودن به پايان مي رسد ؛
همهء اميدم اين بود كه شبي
تو را از ميان ستاره ها خواهم چيد
....
براي به تو رسيدن
نمي گويم كه راهي نداشتم ؛
ولي به خدا پايم گير بود...
تو هم كه بدت نمي آمد...
با پوزخندِ سردت
يكي يكي گناهانم را مي شمردي.
... يادت مي آيد؟؟!
اوايل دستانت براي شمارشِ گناهانم كافي بود....
ولي حالا
حتي اگر دست خدا را هم داشته باشي
مي بيني كه كم مي آوري...
نگفتم...؟
تقصيرِ خودت بود بي انصاف!
اگر تو خواسته بودي
من هم آنجا بودم
بالا...
بالاي بالا...
اما مي بيني كه ديگر پايم گيرِ گير است!
همسرم دوستم دارد ...من نیز دوستش دارم ...
اما
..
حالا همان بالا بمان ؛ منتظرِ وعده ديدار...!!!
كه ديگر نه من
و نه آن نگاهِ عاشق و دلسوزم
خوش قولِ قرارِ توست....!

نه
سعي نكن داغِ دلم را تازه كني...
اينطوري به نگاهم خيره نشو ؛
من يكدندگي را از خودت آموخته ام
برگرد بالا...
نه خودت نه منِ بدبخت را
بيش از اين آزار نده
برگرد بالا...
بالاي بالا...
ديگر به خوابم پا هم نگذار
...
من به همسرم ماه هاست که عادت کرده ام.

نوشته شده در جمعه 1387/03/10ساعت 0 توسط سيمين| |

***

هي آقا !!
جداً چه رابطه ايست  بين يك پرنده خيس و اندوه هميشگي من؟
آيا شما هرگز زني را كه رخت مي شويد و ترانه مي خواند
ديده ايد؟
كوكي بر لباس، طعمي در غذا
يا كلوچه اي كه او دوست مي داشت چيزي را در شما زنده نمي كند؟
من گلدان ها را آب مي دهم وانتظار مي كشم.
هي آقا!!
شما كه ادبيات  خوب مي دانيد
دائم پي آنيد امضايتان كنند ترفيع بگيريد
شما!
گلدان را آب نداده ايد
سلام پرنده را نمي شنويد
شما دو سال است زنتان كلوچه مي خواهد....
**
در سَم کوچکی
 که برایم از دواخانه آوردی
شفاست
چرا که دیدم
چطور برای خریدنش
شتاب می کردی...
 

نوشته شده در دوشنبه 1387/02/30ساعت 0 توسط سيمين| |

***
گفتي : چقدر دستهايت زيباست...
به دستهايم نگاه كردم، زيبايي نديدم...
باز نگاه كردم...
 فقط بي نمك است ، زيبا نيست...
تو هم يكبار ديگر خوب نگاه كن،
اگر نديدي مزه مزه اش كن!
 
**
لازم نيست جواب مناسبي بدهي...
من در اندوه لذتناك تنهايي غوطه مي خورم
و خاطره ي دستهايت هنوز مال من است....

نوشته شده در یکشنبه 1387/02/01ساعت 0 توسط سيمين| |

***

...
انگار يکي از آخرين تلفن ها بود!
گفتي : سالهاي سرسبزي ِ صنوبر را،
فداي فصل ِ سرد ِ فاصله مان نکن!
من سکوت کردم!
گفتي : يک پلک نزده،
پرنده ي پندارم
از بام ِ خيال تو خواهد پريد!
من سکوت کردم!
گفتي : هيچ ستاره اي،دستاويز ِ تو در اين سقوط ِ بي سرانجامم
نخواهد شد!
من سکوت کردم!
گفتي: دوري ِ دستها و همکناري ِ دلها،
تنها راه ِ رها شدن است!
من سکوت کردم!
گفتي : قول مي دهم هر از گاهي،
چراغ ِ ياد ِ تو را در کوچه ي بي چنار و چلچله
روشن کنم!
من سکوت کردم!
سکوت کردم ، اما
ديگر نگو که هق هق ِ ناغافلم را
از آنسوي صراحت ِ سيم و ستاره نشنيدي...

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21ساعت 9 توسط سيمين| |

***

چراغ ها را خاموش کن لعنتی .. .

شاید بعضی چشمها ، حوالی شانه های تو ، میهمانی از جنس بغض را به انتظار نشسته باشند نیستی ....

 آنقدر نیستی که انگار هیییییییییچوقت نبوده ای ....

من حالا نیاز دارم که باشی ... که صدام کنی ... که دستهام را بگیری ...

اما تو ... نیستی ... آنقدر نیستی که انگار هیییییییییییچوقت هم نبوده ای .... ...

هاااااااااااااه ...

می دانم ...

دل نازک شده ام ... به تلنگری می شکنم ...

می خواهم به همان حصار سرد و بی روح خودم برگردم ...

انتظار زیادیست خواستنت توی این لحظه های سیاه .. ؟

بودنت به اندازه یک کلمهء چند حرفی .. ... ؟

نمی دانم ... شاید هم هست ... کسی چه می داند ...

 نمی دانم ..

من هییییچ چیز نمی دانم ...

فقط می دانم که دلم می خواست باشی ... به اندازهء یک کلمه فقط ... از پشت تمام این فاصله های دور حتی ....

و نیستی ...

آنقدر نیستی که انگار هیییییییییییچوقت هم نبوده ای ....

آنقدر نیستی که انگار هیییییییییییچوقت هم نبوده ای ....

 آنقدر نیستی که انگار هیییییییییییچوقت هم نبوده ای ....

 آنقدر نیستی که انگار هیییییییییییچوقت هم نبوده ای .... لعنتی ...

دلم شکست ....

کسی نیست ... یادت هست..

هیچ کس وقت ندارد ببیندت تو چه مرگت شده ... ... ... ...

هاااااااااااااه !

از همه تان دلم گرفته ...

از تو ... که مرا گذاشتی و رفتی آن سر دنیاااااااااااااا ...

از تو ... که بی خبر گذاشتی رفتی ...

و حالا برای من خط و نشان برف نیامده و زمستان سرد کشیده ای ...

و از تو که .....

بی خیااااااااال ...... تمام می شود این روزهای طووووووووووووولانی ....

تمام می شود این روزهای طولانی ...

 اما .. تو باور نکن ...................

 از درد به خودم می پیچم... اشک هام دیگر نمی ریزند... می روم تمام خودم را بالا بیاورم...

 * درد گاهی وقت ها چقدر لذت دارد...؟!؟ *

انگار عادت شده!!!

تمام شد...

یادم می آید آن همه ادعای دوستی را... دلم می سوزد... چه خیال هایی داشتم...

 دیگر نگران هیچ کس نیستم!

حتي نگران مردي كه كنارم به اندازه يك عمر فرصت خواب دارد...

من فقط.... نگران سيميني هستم كه يكسال قبل در مورخه 1/7/85 فقط وفقط اينجا براي تو نوشت....

به راستي بعد از تو به سرش چه خواهد آمد در كنار عهدي چنين محكم با يك مهربان ديگر كه در كتابها به او مي گويند همسر؟

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/01ساعت 11 توسط سيمين| |

***

از صبح تا الان راه افتادم تو خيابانها و مي خوام برات يه كادو بخرم .كادوي روز تولدت .
چيه؟ چرا بهم مي خندي؟ هميشه به من مي خندي و رو پيشونيت دو تا چين بلند مي افته .منم كه نيستم برات صاف كنم و غر بزنم كه همين روزاست پيشونيت مثل پيرها چين بيفته...
واي اتوبوس را افتاده ، الان بايد مثل ديووونه ها بدوم وبرسم به دستگيره هاي فلزيش وبين اين همه زن ودختر وكوچيك و بزرگ گم بشم.
لابد اگه تو بودي ، بهم مي خنديدي و مي گفتي :چرا با تاكسي نمي ري؟...
با يه عالمه زحمت دستم رو مي رسونم به ميله ها و بالا مي رم. تو صورت يه خانم پير لبخند مي زنم .پام رو از روي پاي يه خانم ديگه بر مي دارم وكيفم رو محكم مي گيرم.
خنده ام ميگيره آخه مگه چقدر پول دارم ؟ براي هديه گرفتن براي تو هيچي نيست .
زن بغل دستيم با لبخند بهم نگاه ميكنه واينقدر بهم نزديك ميشه كه نزديكه صداي قار قور شكمش رو بشنوم .
خنده ام ميگيره...
به تو فكر ميكنم ..الان حتماً رسيده اي خونه وخسته اي و من نيستم. خدا كنه زود برسم خونه... برات رو شوفاژ غذا گذاشته ام .سالاد هم هست ، ولي با گوجه مونده درست كردم..
پول هام رو لازم داشتم ، تو ببخش...تو ببخش ...
خب....
حالا آقاي راننده زده رو ترمز و همه روي زمين دراز كشيدن كنسرو آدميزاد...شايد اگه تو بودي .....!!!!
چقدر به تو فكر مي كنم!!!!
به اينكه با چه كادويي مي تونم خوشحالت كنم ؟ واست چي بخرم؟ كه لازم داشته باشي، راستي ببخش كه ، يكي ، دو هفته از تولدت گذشته .البته چيزي هم در بساط نداشتيم .اين يه ذره هم از تك تك لقمه هاي هر روزمون زدم. اول زندگي هميشه سخته ديگه...ولي اگه كادوم رو ببيني حتماً تعجب مي كني .اولش مثل هميشه مي خندي. بعد هم كاغذش رو پاره مي كني .
يه چيزي واست مي خرم كه هم قشنگ باشه هم خوشحالت كنه....
پيراهن ...آره اين خوبه ...پيراهن نداري .ديروز واسه پيدا كردن دكمه اي كه به درد پيراهن آبيت بخوره ، دو ساعت مغازه خرازي سر كوچه رو زيرورو كردم. پيرمرد بيچاره فقط لبخند مي زد.لابد فكر  كرده من ديووونه ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟
راننده دوباره ترمز ميكنه وسرم مي خوره به يه ميله، يه آقاهه از قسمت مردانه بلند صلوات مي فرسته .شايد كسي حالش بد شده؟
اينجا همه به هم وصل شدن تا يه وقت باد نبردشون ...راننده حالا ديگه پاشو از رو گاز بر نمي داره تا اين سري دل وروده مون رو بهم بريزه ...واقعاً كه به فكرمونه.
برات يه پيراهن مي خرم به رنگ آبي آسماني يا سورمه اي....خيلي وقته دلت مي خواد نه؟شايد هم واست كمربند بخرم.كمربند قبليت اينقدر پاره پوره شده بود كه دلم نيومد نگهش دارم. صاف انداختمش تو سطل آشغال. البته تو به روي خودت نياوردي اما مي دونم دوست نداري كمربند قهوه اي رو با پيراهن آبي وشلوار خاكستري بپوشي؟!
خيلي مسخره است ..با صداي بلند مي خندم. واز نگاه ديگران به خودم ميام. حالا راننده جيغ مي زنه كه ايستگاه آخره و من همين جوري مثل خلها با خودم حرف مي زنم و از اتوبوس پياده مي شم . اين خانمه هم از تو صورتم كنار نمي ره. از پله هاي اتوبوس پايين مي پرم وروسري پشميم رو محكم ميكنم . دست ميكشم روي مانتوم وراه مي افتم. پاهام انگار سبك شده. حال خوبيه. انگار كيفم هم سبك شده .دست ميكنم توي كيفم وماتم مي بره!
سر جام خشك مي شم .به دور وبرم نگاه ميكنم ، بعد بر مي گردم واتوبوس صورتي رو مي بينم كه ميره وبين اون همه ماشين گم ميشه.آب دهنم رو قورت ميدم...گلوم ميسوزه...
دست ميكنم توي جيب مانتو...چند صد توماني دارم...كادو رو چه كنم؟پيراهن آبي....كمربند...گوجه فرنگي....
خب برات گوجه فرنگي ميخرم ويه كيك كشمشي كوچيك براي عصر...دوتايي با هم شمع فوت ميكنيم ويه چايي مي خوريم و مي خنديم..
راه مي افتم تا با اتوبوس بعدي برگردم خونه..
روي گونه  هام يه تيكه خيس مي لغزه....شايد " گريه " مي كنم ...شايد هم " نه "....

نوشته شده در دوشنبه 1386/11/15ساعت 0 توسط سيمين| |

***

تلفن زنگ می زند. مدام . دستت رومی بری طرف گوشی . به ساعتت نگاه می کنی. " این موقع صبح چی کار داره زنگ زده. "

صدایی زنگ دار و شاد:  "سلام"

با تعجب : " ساعت چنده؟"

-" 6 غروب."

در فضایی معلق سیر می کنی. فضا و زمان رو گم کردی . چرا؟! به موهات دست می کشی باز هم گم شدی تو خودت . گوشی رو می ذاری و دوباره تو تاریکی فرو می ری. بوی تنت اتاقت رو پر کرده. پر از تاریکی پر از تنهایی. پر از خنده های هیستریکت. "حسین نخند."

و ناگهان انفجار خنده ها در ذهنت. در تصویرهای خالی ذهنت و ...

" به زن ها اعتماد ندارم." و من به طرز عجیبی یه زنم. واقعی تر و حقیقی تر از همه زنها که خودشون و زن بودنشون رو پنهون می کنن . یه زن با همه جنبه های زنانه. اغواگری و فریبندگی اش. " یادته کی برام  اغوا رو فرستادی؟ "

می دونی که دستات دعوتی برای آفریدن فریبی تازه ست . حالا چه کسی باور می کنه این مار تو آستین این بار عشق باشه ؟ "

خودت هم باور نداری . دستات رو می کشی روی صورتت . می خوای پنجره رو ببندی . " نه. قهر نکن. خواهش می کنم. " و تازه می فهمی به همه جیزهایی که داشتی می تونی یه چیز رو هم اضافه کنی. ناز کردن.

می دونی که همه اینها توهم عشقه. همه تصاویر تو ذهنت. همه و همه....

" به عشق دیگه فکر نمی کنم " و تو پیش خودت فکر می کنی هیچوقت عاشق نبودی . چرا. چرا بودی. وقتی به رگهای برجسته گردن پدر فکر می کنی که چطور می زد وقتی روی سینش دراز کشیده بودی و لباش رو بوسیده بودی. چشماش رو بست و گفت: " خواهش می کنم من نمی تونم جلوی خودمو بگیرم تو این کار رو نکن "

" پس یه چی بگو " و در حالی که لرزش اندامش را زیر پوستت حس می کردی گفت : " عاشقتم. ولی مجبورم پدرت باشم. "

حالا فکر می کنی پدر اینبار می خواد تمام تابو ها را بشکنه . پنجره ها رو باز کنه و با چراغ روشن بگه " پدرتم ولی می خوام عاشقت باشم . "  و وقتی روی سینش دراز کشیدی به تن لختت  دست بکشه. دست بکشه روی تموم تنت . گرمای نفساش رو روی صورتت حس کنی و انگشتاش رو سینه هات ،  که هنوز بعد سالها کوچکند و تو رو یاد اولین هماغوشی می ندازند.

روی سینه هات انگشتاش شروع می کنه به بازی کردن و صدای قلبش رو می شنوی که هی تند تر و تند تر می شه و مدام می گه: " تنت...تنت...دوزخی که می خوام توش گم بشم..."

و خیسی اندامت رو روی انگشتاش حس می کنی و لبات رو می بوسه و می گه: " دخترم . دخترم. دوستت دارم..."

"ساعت ۶ زنگ بزن کارت دارم "

 مرددی که بزنی یا نه. می دونی چه اتفاقی قراره برات بیفته . زن. زن . زن... مدام این واژه می کوبه تو سرت ...

زنگ می زنی صداش می لرزه و اندام تو...

" بیا بدون پیش فرض با هم حرف بزنیم ..."

می زنی . می زنه... نفس نفس می زنه. دوباره زنگ می زنم. جسور می شوی " هر چی باشه دوست دارم." می زنه..."نمی تونم وقتی دوستت دارم بگم ندارم . نمی تونم بگم عاشقت نیستم وقتی عاشقتم. "

و تو می لرزی . تمام اندامت می لرزه. می دونی که گرفتار شدی . یه بار دیگه...می گی :" من هم..."

و حالا که می ری تو تخت براش می نویسی" بی تو خوابیدن  تنها  بعد از این عذاب آوره..."

 

نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/10ساعت 17 توسط سيمين| |

***

به ساعتش نگاه کرد و آهسته گفت : " می دونم این بارهم نمی یاد ". برای اینکه دستاش گرم شه اون رو کرد تو کاپشنش . "عجب برفی یه ."  با این ماه می شه هفت ماه که نیومده سر هیچ قراری . آخه قرارمون این نبود ، قرار بود من باشم و تو باشی و ...حالا تو به همه چیز فکر می کنی الا من... از اولش که من باعث همه این اتفاق ها نبودم...

از اون بالا داری به من نگاه می کنی . به لباس آبی که به من پوشوندن و این شلنگی که به زور کردن تو دماغم . دوباره می افتی پایین و وقتی به روبروت نگاه می کنی ، عکس بچه ای رو می بینی که انگشتش رو گذاشته رو بینیش . تو دوباره بی صدا بلند می شی و می ری اون بالا...

راستی از اون بالا چه جوری یه این پایین ؟ از اون بالا وقتی به من نگاه می کنی حس ترحمت بیشتر می شه نه؟ آخه این کارای بیهوده چیه می کنی؟ یه جای امن کافیه دیگه . چرا بیشتر از این خودت رو تو دردسر می ندازی ...

بسه دیگه این حرفا چیه؟ داشتی تعریف می کردی ، چی شدی که اومدی اینجا...نمی دونم . فقط می دونم من ماستا رو ریختم رو زمین و پدر از خونه رفت و دیگه نیومد...

راستی چرا مادر هیچوقت نگفت چرا قاب عکس پدر دیگه جای همیشگی ش نبود...خوب حالا دوباره شروع می کنی به فلسفه بافی و اینکه مادرا همیشه نسبت به پسراشون حس خاصی دارن و به نوعی محبت اون رو جایگزین محبت نداشته از طرف همسر می کنن...

حالا داشتی می گفتی آخه نفهمیدی چرا وقتی از مدرسه می اومدی و موقع غذا خوردن که می شد ، پدر از سر میز بلند می شد و تو توی چشاش زل می زدی و اون می گفت :" چته ؟ غذاتو بخور؟ "  و مادر گریه می کرد و تو همیشه فکر می کردی آخه یه ماست ریختن اینهمه دعوا نداشت که پدر بره و دیگه نیاد...

داری از اون بالا دوباره به چی نگاه می کنی ؟ به این قیافه که من نیست . یعنی نمی تونه مال من باشه . از کجا معلوم یه روزی همین بلا سر تو نیاد ؟

ادامه بده . مادر چی می گفت . این شلنگی که  به زور کردن تو دماغم داره اذیتم می کنه . نمی دونم چه اصراری دارن که به زور زندگی رو برگردونن تو رگام .

رگ می زنم . رگ می زنم . داد می زنم . دوباره خواب پریشون دیدی ؟ دکترا می گن این خواب های پریشون از کجاست ؟ و من یاد چشمان سگی آبی رنگ مارکز می افتم و اینکه تو خوابهاش هر اتفاقی می افته...

نفهمیدم این لامپ ها که آویزون می کنن روی سقف چه احساسی دارن . همیشه معلقن . مثل حالی که تو الان داری. نه ممکن نیست برای یه موضوع به این کوچیکی گذاشته باشه ، رفته باشه...

پرستار می آد تو . لبخندی می زنه. تو هم می خندی . ادای قهرمانا رو در می یاری که چی ؟ با اینهمه دردی که داری حرف نمی زنی که بگی درد برات مهم نیست.

از وضع تو که بهتره . همیشه رو سقفی . از حرفهای منم که خسته شدی ولی مجبوری گوش کنی . حالا این یه بار رو گوش کن. باید یه فلاش بک بزنم به روزی که نسرین رفت . من که چیزی نگفتم و چیزی نخواستم . آزادش گذاشته بودم که یه روز گفت باید بره . وقتی رفت حس کردم...اصلا چه فرقی می کرد کلی کتاب خونده بودم که این چیزا سرم بشه . خوب شده بود مگه نه؟

داری گوش می کنی . برای تو دارم حرف می زنم . زیر پوستم داره زق زق می کنه . دارم به زور نفس می کشم ...وقتی با تن عرق کرده کنار شمسی دراز کشیدم آهسته در گوشش گفتم دوستت دارم و اون هم گفت درست مثل نسرین. عاشقش بودم . نبودم؟

اومدم خونه. پدر روزنامه می خوند و مادر نبود...هیچوقت نفهمیدی چرا با هم دعوا می کردن؟! دعوا می کردن و در نهایت به من ختم می شد . می دویدم تو کوچه با موهای پریشونم . می رفتم پیش شمسی . شمسی خیلی خوشگل بود و خیلی جوون تر از مادرم و البته مهربون تر . ولی نمی دونم چرا تنها بود و من بیشتر از مادرم دوسش داشتم . اونم بغلم می کرد و می گفت عزیزم...پسرم...

حالا این حرفا رو چرا به من می زنی ؟ من که نمی تونم برات کاری کنم . ولی خوب اگه راحت می شی بگو...امروز حال و حوصله شنیدن دارم . راستی نگفتی اون روز چرا ماستا از دستت ریخت و پدر رفت . نگفتی چرا مامان چشم دیدن شمسی رو نداشت .

حالا که من حوصله شنیدن دارم چرا حرف نمی زنی ؟چرا ساکت شدی ؟ پرستار می آد تو . با همون لبخند همیشگی. دستش رو می ذاره رو صورتت و می ره دکتر رو صدا می کنه. شلنگی که مدام اذیتت می کرد رو از بینیت می کشه بیرون و  وقتی موهات رو از جلوی پیشونیت کنار می زنه و چشماتو می بنده تازه می فهمم که رنگ چشات سیاست نه قهوه ای...

 

نوشته شده در دوشنبه 1386/11/01ساعت 18 توسط سيمين| |

***

ديگر سنگ صبورت نخواهم شد...

من

سنگ شده ام براي صبوري كردن...

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/07/17ساعت 13 توسط سيمين| |

***

 ديروز تولدم گذشت...

حتي نيومدي بگي چرا به دنيا اومدي!!!!!

نوشته شده در یکشنبه 1386/07/08ساعت 11 توسط سيمين| |

***

اي عشق من ...

من فرصتي ديگر ندارم...

ديگر رسيده آخر و پايان كارم

اما چه پاياني اگر او را نخواهي...بايد بدون تو شوم اينگونه راهي

دل داده بودم دست تو آنرا شكستي...من با تو پيمان بستم و آن را گسستي

من با هزاران آرزو دل بسته بودم...بايد به تو مي گفتم اين را خسته بودم

عشق تو اما قلب من را آتشي زد

شوق دوباره عاشقي بود وچه بي حد

...

از تو گذشتم من..خودم باور ندارم...از تو چه پنهان بسته ام من كوله بارم

وقتي نمانده...راهيم...شايد مسافر

رد مي شوم از پيش تو در حكم عابر

ديگر نمانده فرصتي وقتم تمام است...حتي نگاه ما به يكديگر حرام است

قرباني يك حس شدي

حس غرورت

دير آمدي ، فرقي ندارد پس حضورت

من راهيم ،

اما دلم پيش تو مانده ..

راز نگاهت را دل من ساده خوانده

جوري نگاهم ميكني حرفي تو داري...

رنگ محبت در دو چشمان تو جاري

بغض غريبي سينه ام را مي فشارد.. دارم تحمل مي كنم سودي ندارد..

نام مرا روي حصار غصه حك كن...

من را كمي اي نازنين من كمك كن

تو خوب مي داني كه من ترديد دارم.. اما بدان راهي به غير از اين ندارم

حالا عزيزم لحظه ي رفتن رسيده

تر كن تو ، هم ، اين جاده را از اشك ديده

مي خواهمت ديگر ولي شوقي ندارم...

بگذار تا من از غم عشقت ببارم.

پاي تمام حرفهاي گفته هستم...بايد بداني مردم و از تو گذشتم

تو رفتن من را گل من ساده انگار ...

عشق مرا از رد پاي كوچه بردار...

من را به دست غربت آينده بسپار

ياد مرا در ياد خود اما نگهدار....

...

...

نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/14ساعت 9 توسط سيمين| |

***

{مطلبی که به خاطر تقاضای فقط " تو" حذف شد}

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و آدمکها همچنان مات ومبهوت از پستی هستند که به دلایلی حذف شد...

.

.

.   

من قرصهامو نخورده بودم دوباره !
میخواستم تورو تو بغلم بگیرم ..نمیای عزيزم؟؟؟ !!
بيا... ميخوام باهات برم تو عالم معنا ...! ميخوام بريم اون بالا بالاها ..! بيــا عزيزم ! ميخوام تو
همين لحظه های قشنگ وقتــی تو بغـل همديگه هستيم وداریم با هم ور میریم... يه چاقو يا تيغ
بردارم و شروع کنم به کَندن پوست بدنت !!! آی چه حالی ميده ...!! جون ! مــن ميخواااامم!
ميخوام آروم آروم مثل سیب  پوست بدنتو بکـَنم و خون
بدنـــت رو بمالــم به سينه هــام و
همه ی صورتم ! وای‌!! چه کيفی ميده ...! منو اينجوری ارضا کن ..! بيا عزيزم ! بيا ديگــه !!!...

...کثافت اشغال...

 

نوشته شده در جمعه 1386/05/12ساعت 9 توسط سيمين| |

***

ای کاش...

 در کنار خیابان یکی از گداهای آهنی بودم...

و تو می آمدی....

دستانت را به دهانم می گذاشتی وبلاهایت را به دلم می ریختی..

نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/03ساعت 11 توسط سيمين| |

***

اندوهم را در دستما لی می پیچم،

گوشه ی دلم می گذارمش

یادگاری از تو....

نوشته شده در شنبه 1386/04/16ساعت 11 توسط سيمين| |

***

تو سیلی می زنی....من می بوسمت

تو سیلی می زنی.....من می بوسمت

تو سیلی میزنی من ، می بوسمت

هر وقت دستت درد گرفت،

بگو دیگر نبوسمت!!!!

نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/14ساعت 8 توسط سيمين| |

***

دریا را ببین....

این کاسه صبر من است....

که لبریز شده است....

نوشته شده در سه شنبه 1386/04/12ساعت 15 توسط سيمين| |

***

وقتی کار از کار گذشته.....

دیگر چه فایده ، فا لت در بیاید:

 یوسف گمگشته......؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/06ساعت 20 توسط سيمين| |

 ***

من درد دارم......

درد دارم....

درد دارم....

من شکوه ها از عشق یک نامرد دارم.....

 

 

نوشته شده در جمعه 1386/04/01ساعت 0 توسط سيمين| |

***

تو فعل حال ساده ومن ماضي بعيد،

اي كاش دست خسته من تا تو مي رسيد...

 

من بوده ام ، تو هستي، وما ...هيچوقت واين.....

يعني كه من سياهم ويعني كه تو سپيد...

 

يك شب كه مشق داشتي وخسته بودي و

از ابرهاي ذهن تو خميازه مي چكيد...

 

منهم سرك كشيدم وپايين دفترات

ماندم به اين اميد كه من را نديده ايد

 

من مانده بودم وهمه ي  لحظه ها سياه

تو مانده بودي وهمه ي سطرها سپيد

 

مي خواستم بمانم آنجا ولي نشد

خانم معلم آمد ويك خط سرم كشيد...

 

آنوقت خم شد وبه تو چپ چپ نگاه كرد وگفت:

"مموش از تو بعيد است اين بعيد..."

 

تو هم كه پاك جا زده بودي شكستي ام...

وناله هاي تلخ مرا پاك كن شنيد...

 

انوقت تكه تكه مرا يك طرف زدي ،

چشمت به روي لكه ي جا پاي من دويد

 

ده مرتبه جريمه شدي، گريه ات گرفت

منهم دلم گرفت، ولي هيچكس نديد.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1386/03/24ساعت 8 توسط سيمين| |

***

پيراهن عروسي مادرم تنم    سرمه كشيده اند به چشمان روشنم

آن زن كه توي آينه غمگين نشسته است    وقتي دقيق مي شوم آري خود منم

امشب براي شادي من ساز مي زنند؟؟؟؟

اما ببين چقدر بلند است شيونم!!!!

از ترس اينكه چشمم نيفتد به چشمتان

خيره شدم مدام به گلهاي دامنم

حالا صداي هلهله نزديك مي شود   حس ميكنم كه تند شده نبض گردنم

با اين كه از ميانتان مي روم ولي    خوشحال مي شوم كه بياييد به ديدنم......

 

 

نوشته شده در شنبه 1386/03/12ساعت 10 توسط سيمين| |

***

موهام بروي شانة توفان غمها رهاست .... امشب شب عروسي من يا شبِ عزاست.؟؟؟

دارند از مقابل چشمان عاشقت ... با زور مي برند دلم را به راه راست.!!!

دارم عروس ميشوم اين آخرين شب است

اين انتهاي قصه ي تلخ من وشماست.

حتي طنين زلزله ويران نمي كند ...  ديوارهاي فاصله اي را كه بين ماست.

آن سيب كال ترش كه بر شاخه بود آه ...  اين روزها رسيده ترين ميوه خداست.

اما به جاي باغ تو در ظرف ميوه هاست

اما به جاي دست تو در سرد خانه هاست.

آيينه وشمعدان ولباس سفيد وآه ... اين پيرزن چقدر به چشمانم آشناست.

روي سرش هنوز همان چادر كشي است ... دمپاييش هنوز همان طور تابه تاست.

كِل ميكشند يا نه، به شيون نشسته اند؟؟؟؟

امشب ، شبِ عروسي من؟ يا شب عزاست؟

حالا چرا عزيز دلم، بغض كرده اي؟

اين تازه روز اول و آغاز ماجراست!!!!!

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1386/03/03ساعت 21 توسط سيمين| |

***

گفتم: «بمان!» و

گفتم: «بمان!» و نماندي!

رفتي،

بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!

گفتم: نردبان ترانه تنها سه پله دارد

سکوت ...... صعودُ ..و.. سقوط!

تو صداي مرا نشنيدي و من

هي بالا رفتم، هي افتادم!

هي بالا رفتم، هي افتادم...

تو مي دانستي که من از تنهايي و تاريکي مي ترسم،

ولي فتيله فانوس نگاهت را پايين کشيدي!

من بي چراغ دنبال دفترم گشتم،

بي چراغ قلمي پيدا کردم

و بي چراغ از تو نوشتم!

نوشتم، نوشتم...

حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي کنند!

دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي کنند و مي خندند!

عده اي سر بر کتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند!

اما چه فايده؟

هيچکس از من نمي پرسد،

بعد از اين همه ترانه بي چراغ

چشمهايت به تاريکي عادت کرده اند؟

همه آمدند، خواندند، سر تکان دادند و رفتند!

حالا،دوباره اين من و ُ اين تاريکي و ُ

اين از پي کاغذ و قلم گشتن.

نوشته شده در سه شنبه 1386/02/11ساعت 10 توسط سيمين| |

***

بايد فراموشت کنم

چنديست تمرين مي کنم

من مي توانم ! مي شود !

آرام تلقين مي کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نيست ....

تا بعد، بهتر مي شود ....

فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم

من مي پذيرم رفته اي

و بر نمي گردي همين !

خود را براي درک اين ،

صد بار تحسين مي کنم

کم کم ز يادم مي روي

اين روزگار و رسم اوست !

اين جمله را با تلخي اش ،صد بار تضمين مي کنم ...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1386/02/06ساعت 21 توسط سيمين| |

***
آفریدگار را سپاس...
نمی دانم این چه سری هست
که وقتی نامش رو می آورم دیگر هیچ چیز به یادم نمی آید
جز اینکه بگویم.......
خدایا ممنونت..............
از برای تمام چیزها
تمام آیاتت
تمام عشقی که در وجود هر آدمی به مانند هر چیز دیگر.....
خدایا کمکم کردی...باز کمکم کن...........
مرا از آزادی محبوس در زندان عشقش رها کن....
مرا از روی دیوار از بی کسی ممنوع!!!
مرا از شعله زیر صفر عشقش که برایت نهان نیست
رهایی ده......
خدایا
کسی را می شناسی که به غیر تو بتواند کمکم کند؟
به اسم زیبایت خداوندگار من قسم
دیگر...به جز تو هنوز تو را کم دارم!!!!!
چطور می توانم حکمتت را بفهمم؟
آیا میشود روزی دوباره ببینمش و به او بگویم دروغ بزرگ عمرم را؟؟؟؟؟؟!!!!!
بگویم ماه من
دوستت ندارم؟
خدایا
اگر این بازی بود
چرا منی را که اول بازی برنده  بودم را بازاندی؟
مطمئن باش اگر نمی خواستی همان اول بازی
بازی را رها می کردم..........
گفتم بازی یاد بازی سرنوشت افتادم.....
همیشه می گفتند:
سرنوشت را می توان از سر    
 نوشت
ولی این بار سرمشقم را گم کردم!!!!
سرمشقم او بود که مرا به نیستی تبدیل کرد....
او بود که تنها مسیر قلبم را از من گرفت
و پس از ورود جای پایش را بر روی قلبم جا گذاشت!!
سرمشقم ماه من بود که باران وار
باد او را به دیاری دیگر پاداش داد...................
سرمشقم را گم کردم.....
از روی چه بنویسم؟؟؟؟؟؟؟؟
از روی کدام دستخط که شاید تو به من دادی بنویسم؟؟؟
خدایا تورا به خودت قسم
بگو.............
بگو آیا کسی که می پرستید روزی مرا
نیز به یاد من است؟؟؟
آیا مرا واقعا فراموش کرد و از دلش راند؟؟؟
یا هنوز هم می گوید دوستت دارم؟
همانطور که هنگام خداحافظی اش که بی رحمانه ترین بود می گفت.....
نمیدانم راست بود یا دروغ؟
نمیدانم باور کنم که دیگر نیست؟
دردانهُ من
..... ماه من......
بی کس تو هنوز انار ترک خورده ات را دارد
انار قرمز گونی  که خون وجودم را امیدوارانه به جریان می اندازد
همانی که هنگام رفتن به یادگار گذاشتی.............
هنوز آن را می بویم
هنوز وقتی بوی آن را حس می کنم
اشک دوریت آزارم می دهد
من
هنوز می پرسم
که
چرا زمانی که می شود شروع نکرد..........................
شروع شدیم؟؟؟؟؟؟؟؟
منتظر جوابش از خدا هستم
تو که پاسخم را ندادی............... 

نوشته شده در شنبه 1385/11/28ساعت 14 توسط سيمين| |

***

منتظری چه اتفاقی بیفتد؟
اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست؟
اینکه دیگر در اتاق عروسکهایم
پشت دریچهء تنهاییم
زیر بالشهای خیس از گریه ام
هوای تازه ندارم
کافی نیست ؟
منتظری چه اتفاقی بیفتد ؟
اینکه از چشمهای شب زده ام بجای باران برف ببارد ؟
اینکه ستاره ها در آسمان برای نیاز نیمه شبم
راه باز کنند ؟
اینکه تمام پروانه ها و پرستوهای سرگردان
بعد دعاهایم آمین بگویند ؟
نه عزیز دلم !
هیچ اتفاق مهمی نمی افتد !
جز پژمردن چشمهای سرخ و سیاه من
جز به خاک افتادن ساقه های احساس ِ بچه گانه ام
جز ترک خوردن شیشهء اعتماد عجیبم
جز به خواب رفتن هوس یک قدم زدن
زیر آفتاب بعد از ظهر
پشت بلندترین ردیف شمشادهای خیابان
منتظری بمیرم تا برگردی ؟
اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست ؟

نوشته شده در یکشنبه 1385/11/15ساعت 21 توسط سيمين| |

***

اعتراف می کنم!

همیشه از آخر نبودن تو ترسیده ام

از اتفاق رنجیدنت

از دوباره خواب ندیدنت

از تنهایی سیاه ترانه هایم

از سکوت ممتد نفسهایم

از خودم !

از تو !

آنقدر بچگی کردم

تا مجبور شدی به پرسیدن سال تولدم

باورت نشد

خندیدی و گفتی :

خانمی شدی برای خودت

خندیدم : برای خودم ؟

خندیدی !! خندیدی !! خندیدی !!

اعتراف می کنم !

گاهی از تکرار خنده هایت ترسیده ام

از تامل و فکری که می کنی

از نگاههای کش دارت

از بزرگیت ، صبوریت

از تحمل دستهای سخاوتمندت

از خودت !

از من !

اعتراف می کنم !

من ، ساده به دنیا آمده ام

و این بی انصافی است

نوشته شده در پنجشنبه 1385/11/05ساعت 9 توسط سيمين| |

***
پشت كدامين لحظه بن بست جا مانده اي كه ببيني  دختري اينجا در تنهايي خويش مي خواست آسمانش را با تو قسمت كند؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وسعت آسمان تو انقدر بزرگ بود كه حتي تجسم آسمان كوچك من در آن گم شد
هيچ كس ندانست در بي پناهي شبهاي بي ستاره ام....چقدر لبان وقلبم...پر از ستاره ودوستت دارم بود
ومن چقدر بر حقيقي بودنش بر خود مي باليدم..
اما....
شايد ديگر مهم نيست كه از تو گلايه كنم
ديگر از خدايم هم نخواهم پرسيد:كه چرا سهم من از اينهمه سكوت وگذشت وعشقي بي آلايش چيزي جز سركوب غرور، سنگسار احساس ومنطقهاي بي دليل نبود؟؟؟؟؟؟؟؟
من ميروم تا در پس ستارگان خاموش خويش گم شوم...بي آنكه تو را در آسمان كوچكم گم كنم.
وديگر از تو نخواهم پرسيد: كه چرا وسعت آسمان تو آنقدر بزرگ بود كه حتي تجسم آسمان كوچك من در آن گم شد؟

نوشته شده در یکشنبه 1385/11/01ساعت 15 توسط سيمين| |

***

بزنم یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چاقو به دستم،رگ تو دستم،

کلی فکر...

همه اونایی که اومدن و رفتن، همه اونایی که نیومده رفتن،همه........

اونایی که موندن اما کاش میرفتن، همه اونایی که رفتن اما کاش میموندن. چاقو، رگ، وسوسه ی زدن...

همه کارایی که کردم و نباید می کردم،همه کارایی که نکردم و باید می کردم،همه کارایی که کردن و نباید می کردن،همه کارایی که نکردن و باید می کردن. چاقو،رگ،وسوسه ی زدن...

گذشته:غمگین،

حال: بی معنی،

آینده: بی وفا.

چاقو، رگ،وسوسه زدن...چرا که نه؟

همه آدمای داستان زندگی من نقش منفی اند، اصلا مگه صادق هدایت همه پرسوناژهاشو نمیکشت؟، شاید از ترس اینکه یه روز ازخودش جلو بزنن، و دست آخرهم خودش رو کشت،شایداز ترس اینکه شاید از خودش جلو بزنه.

من هم همه شخصیتهای داستانم رو کشتم،حالا نوبت خودمه.

چاقو،رگ،وسوسه ی زدن...اما تو،تو هنوز هستی،میتونم برای تو بمونم....

اما نه،تو هم مثل بقیه یه دروغی..... چاقو،رگ،وسوسه زدن...

میزنم.....................

نوشته شده در چهارشنبه 1385/10/20ساعت 10 توسط سيمين| |

***

کاش می دانستی،

 بعد از آن دعوت زیبا ،به ملاقات خودت،

 من چه حالی بودم.

خبر دعوت دیدارت ،چونکه از راه رسید.

پلک دل باز پرید.

من سراسیمه به دل بانگ زدم.

آفرین قلب صبور.

 زود برخیز عزیز.

 جامۀ تنگ درآر.

 و سراپا به سپیدی تو درآ.

و به چشمم گفتم:

باورت میشود ای چشم به ره ماندۀ خیس؟

که پس از اینهمه مدّت ز تو دعوت شده است؟

چشم خندید و به اشک گفت برو.

 بعد از این دعوت زیبا به ملاقات نگاه.

با تو ام کاری نیست.

و به دستان رهایم گفتم:

 کف بر هم بزنید.

هر چه غم بود گذشت.

دیگر اندیشۀ لرزش به خودت راه مده.

وقت آن است که آن دست محبّت ز تو یادی بکند.

خاطرم را گفتم:

 زودتر راه بیوفت.

 هر چه باشد بلد راه تویی.

ماکه یک عمر در این خانه نشستیم و تو تنها رفتی.

بغض در راه گلو گفت:

مرحمت کم نشود. گوییا با منه بنشسته دگر کاری نیست.

جای ماندن چو دگر نیست از اینجا بروم.

پنجه از مو به در آورده بدان شانه زدم.

 و به لبها گفتم:

خنده ات را بردار.

 دست در دست تبسّم بگذار.

ونبینم دیگر ، که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی.

مژده دادم به نگاهم گفتم:

نذر دیدار قبول افتادست.

و مبارک بادت ، وصلت پاک تو با برق نگاه محبوب.

و طپش های دلم را گفتم:

اندکی آهسته. آبرویم نبری. پایکوبی ز چه بر پا کردی؟

نفسم را گفنم:

جان من تو دگر بند نیا.

اشک شوقی آمد.

تاری جام دو چشمم بگرفت.

و به پلکم فرمود:

همچو دستمال حریر، بنشان برق نگاه.

پای در راه شدم.

دل به مغزم می گفت:

(من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد؟

هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی.

من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواهند.

 و مرا خواهد دید.)

سر به آرامی گفت:

(خوب چه می دانستم؟

من گمان می کردم،

 دیدنش ممکن نیست.

 و نمی دانستم،

بین من با دل او، حرف صد پیوند است.

من گمان می کردم....)

سینه فریاد کشید:

هر چه بودست گذشتست.

حرف از غصه و اندیشه بس است.

به ملاقات بیاندیش و نشاط .

آخر ای پای عزیز ؛

 قدمت را قربان.

تندتر راه برو، طاقتم طاق شده.

چشمم برق میزد.

 اشک بر گونه نوازش می کرد.

لب به لبخند تبسّم می کرد.

مرغ قلبم با شوق، سر به دیوار قفس می کوبید.

تاب ماندن به قفس هیچ نداشت.

دست بر هم می خورد.

 نفس از شوق دم سینه تعارف می کرد.

سینه بر طبل خودش می کوبید.

عقل شر منده به آرامی گفت:

راه را گم نکنید.

خاطرم خنده به لب گفت نترس.

نگران هیچ مباش.

سفر منزل دوست، کار هر روز من است.

چشم بر هم بگذار. دل ترا خواهد برد.

سر به پا گفت کمی آهسته.

بگذارید که من هم برسم.

دل به سر گفت: شتاب. تو هنوزم عقبی؟

عقل فریاد کشید: دست خالی که بد است.کاشکی....

سینه خندیدو بگفت:دست خالی ز چه روی؟

این همه هدیه کجا چیزی نیست؟

چشم را گریۀ شوق.

قلب را عشق بزرگ.

روح را شوق وصال.

 لب پر از ذکر حبیب .

خاطر آکندۀ یاد.

کاشکی خاطر محبوب قبولش افتد.

شوق دیدار نشاطی آورد.

.

.

.

 چشم را بگشودم.

 به چه رویای قشنگی دیدیم.

خواب هم موهبت خالق پاک است.

خواب را دریابیم.

 که در آن می توان با تو نشست.

 می توان با تو سخن گفت و شنید.

خواب دنیای تواناییهاست.

خواب سهم من از تو و دیدار شماست.

خواب دنیای فراموشی هاست.

خواب را دریابیم.

که تو در خواب مرا خواهی خواست.

و تو در خواب مرا خواهی خواند.

و تو در خواب به من خواهی گفت:

تو به دیدار من آ....

نوشته شده در دوشنبه 1385/10/11ساعت 20 توسط سيمين| |

***

تا كي بايد اشك بريزم به پاي تنديسي كه نام تو بر آن است.

ديگر زنده نيستم بدون بغض

تو راز اين دل بستن كور را به كسي نگو

مي دانم همه مي دانند!

رد پاي شيدايي بر جاده قلبم به چشم مي خورد

بوي عطر بهار نارنج كه در كوچه مي پيچد

ترانه نياز را گل هاي سرخ زمزمه مي كنند

بهار كه مي آيد بوي آغوش تو در فضا مي پيچد

اقاقي ها بي تاب مي شوند هشتي از التهاب نفس هاي من و تو خاليست

بيا دزدانه باز هم به هم چشم بدوزيم.كسي چه مي داند!؟

بيا برويم و انار از شاخه همسايه بچينيم كسي چه مي داند؟من بوده ام يا تو

باز مي رويم و پشت علف هاي هرز باغچه براي هم قصيده عشق مي خوانيم

چرا نمي خواهي؟

چرا ديگر با من به مهماني نرگس ها نمي آيي؟

اينقدر به اين زمين لعنتي نچسب

دهانت بوي خاك مي گيرد!

چه مي شود شبي به دور از پچ پچ هاي مردم مرا باز

باران خطاب كني

...................

نوشته شده در پنجشنبه 1385/09/30ساعت 18 توسط سيمين| |

***

اين بار بهانه ی نوشتنم تو هستی که چه بهانه ای بهتر از تو ؟
عزيز من رفته ای و آرام و قرارم را برده ای... آن چشم های مطمئن و آرام را از من گرفته ای... و حالا چشمان من به ياد تو مدام می بارد...
رامي جانِ من ،‌ تا به حال اين اندازه دلتنگت نبوده ام. جای خالی ات را باور نمی کنم... از وقتی رفته ای ديگر برايم فرقی نمی کند فاصله مان يک شهر باشد ،‌ يک خيابان يا يک کوچه يا حتي يك بخش... تو رفته ای و اين جانم را آتش می زند...
رامي جانِ من ، آن شب تو نبودی ، نيمه شب از خواب پريدم ،‌خواب آشفته ای ديده بودم و مثل يک بچه ی کوچک از ترس به خود می لرزيدم... ترسان و لرزان تا دم پنجره رفتم ... حس غريبی به من می گفت که ديگر سپيده ی صبح را نمی بينم... ديگر جرات نداشتم چشمانم را بر هم بگذارم... می خواستم باشم تا تو را ، ‌آن نگاه گرم و مطمئن را بار ديگر ببينم... و با اين اميد دوباره صبح را نظاره گر شدم...
شايد به من می خندی...به احساسم می خندی... اما من حتی دلم برای آن خنده ات هم تنگ شده ...
از ياداوری خاطرات گذشته مان می ترسم... می ترسم همه را يکباره به ياد آورم و تا آخر عمر بمانم بی خاطره... سعی می کنم کمتر به خاطر بياورم...
ديگر هيچ... کاش برايم دعا کنی که بروم... بروم و در خلوت خود تا می توانم گم شوم...
به سر آمد شبى ديگر
سحر، پر فتنه در راه است...
و من با خواب شيرينت
به ياد خلوتى ديگر...
شبى ديگر
شبى ديگر...

نوشته شده در جمعه 1385/09/17ساعت 14 توسط سيمين| |

***

میلیاردها آدم توی این دنیا هست که همه شون میتونن بی تو زندگی کنن
چرا من نتونستم ؟... 

نوشته شده در یکشنبه 1385/08/28ساعت 11 توسط سيمين| |

***

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي­كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد .

جمعيت زيادي جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه­اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده­اند . مرد جوان ، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت . ناگهان پيرمردي جلو آمد و گفت : اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست ؟

مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند . قلب او با قدرت تمام مي­تپيد ، اما پُر از زخم بود . قسمت­هايي از قلب او برداشته شده و تكه­هايي جايگزين آنها شده بود ؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه­هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي­شد . در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه­اي آنها را پُر نكرده بود . مردم با نگاهي خيره به او مي­نگريستند و با خود فكر مي­كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي­كند كه قلب زيباتري دارد .

مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد , خنديد و گفت : تو حتماً شوخي مي كني ... قلبت را با قلب من مقايسه كن . قلب تو ، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است . پيرمرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر مي­رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي­كنم .

 مي­داني ، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده­ام ؛ بخشي از قلبم را جدا كرده­ام و به او بخشيده­ام . گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده­ام. اما چون اين دو عين هم نبوده­اند ، گوشه­هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند ، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند . بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده­ام , اما آنها چيزي از قلب خود را به من نداده­اند . اينها همين شيارهاي عميق هستند . گرچه دردآورند ، اما يادآور عشقي هستند كه داشته­ام . اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه­اي كه من در انتظارش بوده­ام ، پُر كنند . پس حالا مي­بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد . در حالي كه اشك از گونه­هايش سرازير مي­شد به سمت پيرمرد رفت . از قلب جوان و سالم خود قطعه­اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد . پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه كرد ؛ ديگر سالم نبود ، اما از هميشه زيباتر بود . زيرا كه عشق ، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود

نوشته شده در شنبه 1385/08/27ساعت 17 توسط سيمين| |

***
من عشق را تحمیل نکردم چون اگر تحمیل بود عاشقم می شد ....

سلام "رام ِمن" این مي تواند آخرين باري باشد که از عشقم برای تو می نویسم از دیروز که فهمیدم این زمانه آنقدر بی رحم است که کسی که (معشوقم) نه ببخشید کسی که دوستش داشتم از من تنفر دارد بیش از پيش منقلب شده ام. باور کن اگر تا حال اين موضوع را ميدانستم يا ذره اي درك ميكردم!!!!!! كاش زبانم لال ميشد وسخنی از دردهاي پنهاني چشمهايم برزبان نمی راندم واز تقدس عشقم سخني را با تو بازگو نميكردم. من از چشمهايت خواندم ....نه انگار احساس كردم احساسي غلط كه به من ميگفت تو هم مرا دوست داري ودر سخاوت چشمانم به دنبال همان نشانه هايي هستي كه گاهي فال بينهاي كنار پارك بارهاوبارها وعده اش را داده بودند. خنده بر لب دارم اما نه از روی شادی به خاطر مادرم که هنوز کودکش رادر آرزو های بچه گی مي بيند وتصور ميكندكه هیچ وقت خنده از لبانش جدا نمی شود مي ترسم كه ببيند كه چقدر عبوس و اندوهگینم وتمام راز اين يك ماه و13 روز را درك كند. خدایا چرا کسی از دلم خبر ندارد... از دیروز بارها تب کردم سوختم اما صدایم در نیامد شاید کسی آزرده شود از صداي سوختنِ پرهاي احساس من از دیروز کسانی که از عشقم به او آگاهی داشتند از من خواستن تا برای شکستن این همه تحقیر با او برخورد کنم اما نه من برخورد نميکنم تا مبادا به قانون عشق بر بخورد برایم جالب است پسرکی که محرم اسرارم هست کسی که مرا شاید به صورت اضافی تا کهکشان ها دوست دارد و مرا دختر رویاهایش می بیند حاضر بود برای رسیدن من به عشقم از من جدا شود....رام جان" عشق آینه ست. نه اینکه دخترکی چنان دلت را برده باشدغافل از اینکه وقتی از کنار تو می گذشت شايد در کوچه اي دیگر كسي نظاره گردلبریش از پسر همسایه بوده باشد..... آه خدای من نالان نیستم از اینکه کسی که دوستش دارم از من متنفر است نالانم  از زمانه که چرا کسی که دوستش داشتم عاشق دختريست كه از جنس احساس نيست وهمچون خودش از جنس هوس است

خدایا می روم تا کسی در دنیا از دیگری متنفر نباشد ميروم تا او از بودن در كنار من آزار نبيند زجر نكشد...احساس حقارت وضعف شخصيت نكند..خدا وندا تو خود داني كه من فقط به خاطر او ميروم...فقط به خاطر تمام خاطرات شيريني كه با اوداشتم..به خاطر آخرين خواهش او كه با من نمان برو...... راستی به او بگویید که من عشقم را به او تحمیل نکردم اگر تحمیل بود اسیرش می شد به او بگویید روزهاست عشقش را به فراموشی سپرده ام از همان چهارشنبه اي که "گم شو" را جاي قشنگترين واژگان دنيادر هنگام خواب شبانگاهيم از دهان عزيزترين كس زندگيم هديه گرفتم.من همان شب رفته ام... اما اين دل من است كه التماس ميكند خواهش ميكند ناله ها ميكند خودش را به در وديوار ميزند وهنوز دم از عشق ودوست داشتن وماندن ودوباره از عشق شروع كردن را بهانه ماندن ميكند وكشان كشان با حرفاي تو با تلخي سخنان تو ميرود وبرميگردد اما نه انگار هنوز هم مانده است......خداي من....

 اگر به کسی بر نمی خورد به او بگو یید آیا این همه تحقیر برای منی که برای تو وعشقت از همه زندگی خود گذشتم لازم بود

فقط همین باشد

 باز هم اگر من مقصرم برگ اعترافم را بر روی برگ زردی می نویسم و به اب روان می سپارم "رام جان" اگر دوست داری یک ساعت ازساعات طلایی عمرت را برای تحلیل ته نشینهای صدفها ي احساس ام کنار بگذاری به خداراضي  به ضرر تفکر قشنگت نيستم اما لااقل پاسخت کمکم می کند.......

تو قاضی و من متهم           خدا یه شاهد بالا سر

نوشته شده در دوشنبه 1385/08/22ساعت 9 توسط سيمين| |

***
وقتي که چيزي نمانده به خاطره شدن ديروز
غريبانه ،غربت لحنت را مي گريم.لحني كه تا چند روز قبل شيرين ترين وملس ترين واژگان را به كامم مي ريخت اما ديروز.....
احساس مي کنم چشمانم غزلي است باراني در ميان لبهاي توكه با زمزمه اش اشكهايم طاقت از كف ميدهند تا تو هم شوره زار دلم را بدون حضورت بهتر درك كني....
تو، اي آشناي هميشه گريزان من
مدتي بود که ميهمان هر شب خوابهاي من بودي،
من اما بي بهانه فاصله ها را پشت سر گذاشتم... مي خواستم پشت سر بگذارم اما تو سد شدي تو.....
وتا امروز ، مانده ام  بر اين صندلي قرمزغرور خرد شده ام با دستاني آلوده ودلي نگران از آينده اين آشنايي كه تو پايانش دادي،
پنجره ها در امتداد آواز تو ميميرند
وسکوت ،در واژه سقوط ميکند
و من تا زماني كه از عشق در اين دنيا خبري هست آشيان ميکنم در فعل دوست داشتن تو...
رو به جانب آواز دلتنگي هاي تو، کنار هياهوي هيچ ،
حجاب لهجه ات را مي نگرم
وتودر امتداد لحن سخاوتمند گيتار به پيش ميروي
و طنين گامهاي زمين است که نورهاي سر رفته از دريچه ها را،
به سر رسيدنشان خبر ميدهند...
با کوله باري ،از چه ميدانم ها،
با لبخندي تلخ ،تنهايي زندگيت را پشت سر ميگذاري،
و ميگريزي از حضور سايه وار من که در غيابش تو را زمزمه ميکند
و من هنوز هم به موازات دريچه هاي به  صف ايستاده  براي تماشاي لحن  تو،
ميميرانم هراس تنهايي ام را
و ارتفاع صدايت را در غفلتي طي ميکنم ومنتظر بازگشت تو خواهم بود تا هميشه ومادام
و از صدايت باز هم بالاتر ميروم ،
وتا مرز سقوط احساس پيش ميروم!
باران اذان ،حکم خاموشي آواز تو را  در دل دارد
در انتهاي ويراني ،
در ميان هاي و هوي باد و باران ،
مي روي و اندک اندک بر جا ميگذاري ،
لحظه هاي پر خاطره را که از آن من و اين تنهاييست...
وتو نيستي كه با دستهايت تنهاييم را از من بگيري...
به ياد آخرين صدا...به ياد آخرين تمنا... به ياد آخرين خواهش والتماس از صدايي كه به من
 گفت :...  برو با من نمان برو.....


نوشته شده در شنبه 1385/08/20ساعت 22 توسط سيمين| |

***

میشینی .....

چشات رو هم میبندی

یکی هم میشینه کنارت

یکی !

 اوني كه با عطر نفسهاش شبها خوابيده اي بدون هيچ توقعي از بودن او در كنار خود.

عطرش را خوب ميشناسي ،آري خود اوست كه كنارت نشسته است اين ديگه رويا نيست مموش

كسي كه چه شبهايي با عطرش سر كرده اي وحسرتش را كشيده اي....

دستشو میندازه دور گردنت...

پیشونیشو هم می‌چسبونه به سرت....

گاهي وقتا با دستش با لبات بازي ميكنه گاهي وقتا با دستش پاتو محكم ميگيره

دستاش حركت ميكنه...بارها به او گفته اي كه با حركت تو دوست داشتن بي نهايت من هم حركت خواهد كرد......

كم كم خودت هم همراهيش ميكني دستاي زخميشو غرق بوسه هاي عاشقانه ميكني واو هوس گونه تر از هميشه با اون یکی دستشم دستتو میگیره و با شستش روی استخون انگشتات آروم حرکت میکنه

تو ؟

سرش داد ميزني كه *ر..........ا.........م.......ر......ا......م* ......دارم يه طوري ميشم ميشه بس كني......

واون قهر ميكنه وسكوتي سنگين بعد از اين بين يك رسيدن ونرسيدن حاكم مي شود.......

واو از تو متنفر مي شود.وتو به اتهام تمام كارهاي نكرده در تنهايي خود فرو ميروي با قلبي شكسته ازيك سخن تلخ . با گفتن چشم ديگر به تو زنگ نخواهم زد چون دوستم نداري.........

قلب ترك خورده خودت را در دست ميگيري وبه خانه بر ميگردي تا خود صبح با خدايت تنها باشي وگريه كني كه شايد او با تمام نامهرباني هايش برگردد.....

 

نوشته شده در چهارشنبه 1385/08/17ساعت 20 توسط سيمين| |

***

من مترسک کشتزار آفت زده ي زندگي
خسته شده ام از بيهوده نقش خيال بازي کردن
ايستادن بي صرف بر پيکره خشکيده زميني که
ديگر هوس نشستن يک کلاغ را هم در خود نمي بيند...ديگر خسته شده ام...

 

نوشته شده در دوشنبه 1385/08/15ساعت 9 توسط سيمين| |

***

ديوانه كسي ست كه معشوق را دراغوش ديگري ببيند و باز هم براي او بنويسد
ومن اگر ديوانه نبودم اينجا نبودم ميان اينهمه دل سنگ مثل تو.
اي كاش براي هميشه در آسمان پيش خدا مي ماندم نه كار تورا سخت مي كردم نه جاي دنيا را تنگ.

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1385/08/14ساعت 7 توسط سيمين| |

***

سيمين جان مي خواهم صبر تو را ازمايش كنم.

دلتنگي هايت را خواندم وتصميم گرفتم *ر*ا*م* را هم از تو بگيرم

تا بداني تنها من برايت مي مانم وبس

چه بگويم خدا به تو؟

نوشته شده در پنجشنبه 1385/08/11ساعت 9 توسط سيمين| |

***

به نظر شما اون قدیما هم معنی عشق  "اتاق خواب" بود ؟

نکنه دلنشین ترین صدا هم صدای فنر بوده ؟

( غیژ .... غیژ .... غیژ .....)

نوشته شده در چهارشنبه 1385/08/10ساعت 17 توسط سيمين| |

***
الان نزدیک صبحه نتونستم بخوابم خیلی وقته خوابم قر و قاطی شده
خیلی وقته به خودم نرسیدم انقدر سرم شلوغ بوده که حتی چند روزه تو آینه خودم و نگاه نکردم شاید بهم بخندید ولی آینه یکی از همدمهای تنهاییمه آخه من تو تنهاییام چند تا همزبون دارم اولیش خداست که قربونش برم اگه نبود منم معلوم نبود الان کجا بودم یکیش آینه که وقتی می زنه به سرم می گیرمش جلو م و باهاش حرف می زنم فقط بهش بدوبیراه می گم چون خیلی ازش عصبانیم یکیش دفترمه که تنها جسمه خارجیه که از دلم خبر داره .دردم اینه که برای دیگران بهترین سنگ صبور باشم و ولی نتونم درد دلم و به اونا بگم انقدر دلم باد کرده که نمی تونم نفس بکشم حس می کنم الانه که بترکم همیشه برای سبک کردنش دردامو به صورت قطره های گرم از چشمای خاموش می فرستمش روی گونه های سردم که شاید بشه یه کم از سنگینیشون کم کردراستی دلم برای گریه کردن خیلی تنگ شده با اینکه وقتی سرم شلوغ باشه کمتر به غصه هام فکر می کنم و لی اصلا دوست ندارم اینطوری بشه  دوست دارم تو تنهاییهام اشک بریزم دوست دارم دست خدا رو تو تاریکی حس کنم و اشکام و پاک کنه منم سرم و بذارم رو شونه هاش و کلی براش درد دل کنم شاید باور نکنید ولی وقتی باهاش درد دل نمی کنم خودم و سبک نکنم انگار یه چیزی تو راه گلومه بعدش باید برم دکتر و چندتا آمپول دردناک نوش جان کنم
خدا جون نمی خوام دلت و بشکنم بدون تنها کسم تو دنیا تو بودی و هستی و خواهی بود ولی انقدر بزرگی که نمی تونم ببینمت خداجون یه خواهش ازت دارم یا من و ببر پیش خودت یا یه فرشته از طرف خودت برام بفرست تا بتونم برای همیشه تو چشماش زل بزنم بغلش کنم نوازشش کنم اونم من و نوازش کنه خدا جون انقدر دوست دارم به اندازه بزرگیت که قا بل درک نیست
هرکی اومد فکر کردم خودشه با اینکه با احتیاط نزدیک شدم ولی اون بی احتیاط و با سرعت رد شد هر کدومشون یه تیکه از من و کندن و پس نداده رفتن نمی خوام خدا دیگه تحمل ندارم تمومم کن.
انقدر تنهام  انقدر تنهام که نمی دونم  چقدر.  همدمم شده خدا، تاریکی، گونه های خیس و دستای خالی...

نوشته شده در سه شنبه 1385/08/09ساعت 15 توسط سيمين| |

***
بيا از زير سيني رد شو و برو ..به رفتن هاي ناپيدا ..برو ..، جاده ، همان جاده ي ست که هيچ گاه بازگشتي ندارد......من همين جا مي مانم و همه چیز را تمام مي کنم.........تنهايي پر هياهو را من برميدارم وبراي کلمه های سلام...دوستت...تنها...فردا...شهر...دلتنگ...خداحافظ...سبز...بهار...سرد...خواب...معنای ديگری می يابم........
نوشتنم براي نمردن است ،وگرنه روزهاست چتر خسته سکوت را هم بسته ام.....اما بگذار بنويسم که تو به روي من مي خندي و من به حرف های تو و روزهای از دست رفته!!!!!!!
حالا خودت ببين چه فرقي است ميان خنده ه ي ما..........
.....صبر کن !...چمدانت را نبند...
کفش هاي سرنوشتت را به پا کن.من برايت پياله ي آب در سيني آماده کرده ام کنار در ايستاده ام.......

نوشته شده در دوشنبه 1385/08/08ساعت 14 توسط سيمين| |

***
يه روز بهم گفت: مي خوام باهات دوست بشم.آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام....
بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم. فکر خوبيه . منم خيلي تنهام....

 يه روز ديگه بهم گفت: مي خوام تا ابد باهات بمونم. آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام....
بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم. فکر خوبيه. منم خيلي تنهام....
 يه روز ديگه بهم گفت: مي خوام برم يه جاي دور.جايي که هيچ مزاحمي نباشه. وقتي همه چيز حل شد تو هم بيا اونجا. آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام....
بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم. فکر خوبيه. منم خيلي تنهام....
يه روز تو نامه برام نوشت: من اينجا يه دوست پيدا کردم. آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام....
براش يه لبخند کشيدم و زيرش نوشتم: آره ميدونم.فکر خوبيه. منم خيلي تنهام
حالا ديگه اون تنها نيست و از اين بابت خوشحالم و چيزي که بيشتر از اون خوشحالم ميکنه اينه که هنوز نميدونه که من خيلي خيلي تنهام...

نوشته شده در جمعه 1385/08/05ساعت 15 توسط سيمين| |

***
آه اگر غريبي را بهانه تنهايي نکرده بودم ونمي دانستن را مثال فهميدن ...امروز زندگي را اينگونه مثل نشستن در قطار آرام آرام زجر نمي کشيدم .
اي کاش ، سنگ صبوري بود بي آنکه رنگ پريدگي صورتم را ببيند بنشيند ،...تا من به تماشا ننشينم آيينه شکسته صورتکي را که خود آويخته بودم بر نگاهم... که نبينم چشمان عاشق کش بيگانه با من را !
 کاش مي دانستم شب کي به روز مي رسد که در زير
آفتاب آرام بخوابم ،
آرام بنشينم ،
آرام آواز بخوانم
و آرام نفس بکشم...
بي آنکه صدايي را انتظار بکشم که خود ساخته ام .
براي وابستگي براي چسبيدن به يک سايه ، به يک تن ، به يک لحن ، به يک سخن و به يک حس...
آخ يك حس... و اين حس مرا مي کشد
 آخ از آن روزي که از فرط بي تکيه گاهي تکيه گاه مردي شوم که آرزوي داشتن ، زني عاشق را داشته است
اما نمي داند که زن عاشق زن تنهاست و زني است که زجر مي کشد و بي تکيه گاه اما خود تکيه گاهي است چون کوه نه ،رود نه ، دريا نه ...
بزرگ چون درد ؟؟؟کاش مي دانستم ، عشق را چگونه مي شود تقسيم کرد با مردي که عاشقش نيستم
اي کاش شب به صبح برسد تا نچسبد عشق بيگانه با من به من ،
کاش او نپذيرد تکيه گاهش باشم بي آنکه دوستش داشته باشم... .

نوشته شده در چهارشنبه 1385/08/03ساعت 9 توسط سيمين| |

 ***

کنارم که نشست ٬
با خودم گفتم روزی او را صاحب می شوم و دیگر از پیشم نخواهد رفت ... نگاهش کردم و چشمان شهلایی اش را به خاطر سپردم ...
با خودم گفتم که روزی این چشمان را از حدقه در می آورم و آنها را صاحب می شوم ...
اما تا آمدم دست به چشمانش بکشم او ناپدید شد ...
چرا هیچ کس کنار من نمی نشیند تا من چشمانش را در بیاورم و مال خودم کنم ؟

 

نوشته شده در سه شنبه 1385/08/02ساعت 9 توسط سيمين| |

***

گفتم:
مي خواهم جاي خالي اش را تو پر كني!
گفت :
كه جاي خالي هيچ كسي را هيچ كس ديگري پر نخواهد كرد.
گفتم:
 مي خواهم بيايي و بر اين باور خط قرمز بكشي...
آمدي كه ماندني باشي, اما
امروز ديده بود كه با خودم حرف مي زنم:
رفتي و جاي خالي ات را هيچ كس پر نكرد!
با خودم فكر كردم:
چند نفر بايد بيايند و بگويند تا باور كنيم هركسي فقط خودش است!؟

نوشته شده در دوشنبه 1385/08/01ساعت 9 توسط سيمين| |

   ***    

باورت مي كنم  نه این که فکر کنی تسلیم شده ام ، نه
                               تنها نمی خواهم جای مریم ، نم نم برایم
                              دستمال کاغذی و گل گاوزبان بیاوری
                               نمی خواهم دقیقه ای حتی
                              سکوت همرنگ چشم هایت را زرد بنویسم
                               من فکر می کنم
                               سبز و ستاره
                               در فهم هر باران ساده نیست
                              در فهم هر آسمان صاف علاقه هم نیست
                              مثل کوچه هایی که همیشه کوچک می مانند
                               مثل شکارچی دریا
                              که شبی در ساحل نشسته بود
                               و آبی هذیان می گفت
                              مثل یخچال که همیشه
                               بوی گل یخ می دهد
                              باورت می کنم
                               ایینه از سرم گذشته است
                               گمان می کنی بیهوده
                              این همه کلمه به هم می بافم ؟
                              و یا در چشم زمستان بیهوده
                              لنز سبز گذاشته ام ؟
                               باورت کرده ام
                               از همان ابتدای سلام
                               از همان ابتدای سکوت
                               حالا سایه در سایه
                               سطر به سطر
                               سال در سال
                               پشت پلک هر سه شنبه که باشی
                               دوستم داری
                              من چیزی شبیه آب کم دارم
                               مرا به دریای سبز می بری ؟
                               مرا به ساحل سیب ؟
                            

نوشته شده در شنبه 1385/07/29ساعت 10 توسط سيمين| |

***
                                   دست های شرجی تو
                               شمالی ترین دقیقه ی دیروز
                              روی شانه ی من قد می کشید
                               و به دریا می رسید
                              هیچ فکر میکردی ته فنجان لب طلایی ام دریایی باشد
                               و هر روز کبوتری بال بسته
                               در ساحلش بنشیند و قهوه بنوشد
                              و تمام چهارشنبه سوری های دنیا
                               مثل همین شب نارس
                               آتشی در دل دریا روشن کند
                               و کنار آن بنشیند
                               و با کسی به لهجه ی انار تخته نرد بازی کند ؟
                               نگو که هیچ وجه مشترکی بین ایینه و کبوتر و دریا
                              نیست
                               تمام ایینه های دنیا به دریا می ریزند
                               و تمام کبوترهی دنیا ته دریا آشیانه می کنند
                               اگر باور نمی کنی
                               پنجره ی باران خورده ات را باز کن
                               چند سطر پس از باران
                               ببین خورشید در چه سکوت سبزی فرو رفته
                               گمان می کنم لای آخرین جمعه ی سال بارانی ام را جا
                              گذاشتم
                               پنجره ام را جا گذاشتم
                               و شانه ام را که دست های شرحی تو روی آن قد می کشید

                              آه ، مهربان شرجی من
                               کنار همین شمعدانی های شعر من بنشین
                               هیچ کس اندازه ی آسمان دروغ نمی گوید
                              هیچ بارانی پنج شنبه ی مرا
                              از عطر ارغوانیا یینه تر نکرده
                               تا چه رسد به خاطرات شرجی کنج دی ماه پارسال
                              حالا هرکس برای من مریم بیاورد
                               گهواره هم می آورد
                               هر کس انار بیاورد
                              ایوان پر از عطر پونه هم می آورد
                               هر کس دریا بیاورد
                              فنجان لب پریده هم می آورد
                               گمان می کنی چرا حوالی قنوت دست هایم را به آسمان
                              سپردم ؟
                               هیچ کس به من نگفته بود
                               خدا میان گهواره ی قمری هاست
                               بالای عقربه های اردیبهشت
                              بی باور شنیدم ، شمالی ترین دقیقه ی دیروز
                              خدا با لهجه ی یاس
                               مرا به نام کوچکم صدا می کرد
                              من رأس غروب هر اتفاق
                              پیاله ی آب پشت سر خورشید می ریزم
                               و خورشید تشنه
                               رأس طلوع هر واژه زلال از یینه ام می چکد
                               به خود خدا خراب تر از آنم
                               که کسی شمعدانی های شعرم را بچیند
                               و در یوان بن بست ماه بکارد
                               دلم حالا برای بوسه های شرجی ات تنگ شده
                               دوستت دارم
                               قدر رایحه ی خدا که لای چادر گل دار آسمان پیچیده
                               دوستت دارم
                               قد تمام لحظه های شمالی سالی که پشت ایینه جا
                              گذاشتم
                               سال و علاقه و اقاقی و کبوتر و ایینه
                               تحویل شدند
                               سیب و سبز و سکوت برایم بیاور
                              
                              


 

نوشته شده در جمعه 1385/07/28ساعت 19 توسط سيمين| |

***

پس کی به دادم می رسی؟
دلم به شدت درد می کنه نه می تونم تکون بخورم ونه بی حرکت باشم.این موقع شب مامان هم که خوابه. حتی نمی تونم براش ناز بیارم!. دلم حسابی میگیره خدایا شبای پیش تا حالم خوب بود لیاقت بیدار شدنو نداشتم. یا ایها المزمل قم الیل الا قلیلا.... احساس میکنم شرمنده ام.به خاطر اين سنگ لعنتي اين ماه واز دست دادم اونم به چه آسوني....به خاطر يه سنگ كليه به خاطر يه شن ريزه ازت دور شدم ازم دور شدي.....امشب هوا بدجوري سرد شده..... بخاری برقی رو میذارم کنار تخت و روشنش میکنم و سریع زیر پتو مچاله میشم. نور خیره کننده لامپای هالوژنیش آرومم میکنه.یکم بعد حالم بدتر وبدتر میشه. نه مثه اینکه چاره ای نیس. پا میشم تا یه آب جوش نباتی بخورم بلکه بهتر شم از کنار تلفن که رد میشدم به سرم زد حال زارمو بزنم تو وبلاگم .

 مسنجره بعد مدتها داره بال بال میزنه  ایمیل داری حالشو ندارم. lseeker  برام کامنت گذاشته از اینکه وبلاگم به متروکه ای که فکر میکنم نیس لبخندی میزنم همزمان تیر دلم یادم میاره هنوز اینجاست و باید میزبان خوبی برا مهمون ناخونده درد دلم باشم!! گاهی به سرم میزنه اینجا رو به همه که نه به چند تایی از دوستام معرفی کنم اما وقتی یه نیگاه به پستای قبلی میندازم و میفهمم اینجا شده سفره خونه! منصرف می شم. lseeker بازم سوال پرسیده ! یاد اون روز می افتام. بیشتر به جلسه بازجویی و تفتیش عقاید میخورد تا به ...یه لیست کشویی از سوال تو ذهنم باز میشه کیه دختره پسره؟ lseeker یعنی چی ؟ آدرس وبلاگو ؟ چرا وب سایتشو نمی ده؟و....

بازم  دلهره!  چند وقتیه به زمین و زمان مشکوکم تو بيمارستان همش حس میکنم زیر نظرم یکی که مثه سایه دنبالمه!!! حراست بيمارستان منو یاد ساواک و اف بی ای و سیا و گوانتانامو میندازه و رد شدن از کنارش قلبمو  برا ثانیه ای متوقف میکنه. به خودم میگم باید هوشمو بکار بگیرم و اگه چیزی هست کشف کنم نباید دچار توهم بشم.

تو کلنجار رفتن با فکرامو درددلم ام که دیدن ایمیل مغزمو پاک میکنه. میخکوب می شم خدای من اصلا انتظار نداشتم. می گن بهترین اتفاقا زمانی می افته که انتظار نداری. اما این اتفاق خوبی نیس همه نقشه هامونقش براب کرد میخواستم vacation replay رو براش اکتیو کنم بعد جوابی که همه چی تموم شه. تصمیم مو گرفته م تصمیمی که به دزستی اون اطمینان دارم. صدای نفسام تو گوشم می پیچه بازم انبوهی از احساسات تب دار درونم فوران میکنه. عصبانیت دلخوری اشتیاق...  دانلودش تموم شد میخونم روزنامه واری با عصبانیت وکم کم سرعتو می ارم پایین و بی اختیار اشکام جاری میشه ....

نامشو خوندم  دیگه از درد دلم خبری نیست ...

 

تو میگفتی صدایم کن ز سوز سینه هر شب

                        صدایت میزنم اما رسی آیا به دادم؟

نوشته شده در سه شنبه 1385/07/25ساعت 11 توسط سيمين| |

***

آخ که پدرت محبوب شیرین ترین روزگار من بود
کودکت را در آغوش خواهم گرفت، خواهمش بویید. کودک خوشبوی تو را!
کودکی که از آن من نیست!
خون توست که در رگهایش می گردد
اما من در گوش جانش زمزمه خواهم کرد تمام محبت ماندگارم را به تو:
«پدرت محبوب زیباترین روزهای زندگانی من است!»
یک بار تنها یک بار با تمام جانم می نوازمش، اما خواهد چشید طعم شیرین عشق مرا به تو...
-آن شکرینی که تو نخواستی حتی مزمزه اش کنی! نچشیدی!-
کودکت هر چند رنگ آن کسی را دارد که آغوش تو را از من ربود-آغوش تو را که از آن من بود- به ناحق از من ربود، برایم دوست داشتنی است.
شاید تو دوستش بداری...
شاید عزیزش بداری... من نیز!!!
کودکت در آن حس لطیف و خوشایند با تو بودن، در لحظه آرام آرامشت در« او» تراوید....
 بعد رویید! و به زودی خندید...
اینک او را در دستانم می بینم، تو نمی دانی و نخواهی دانست.
 یک روز او را در آغوش خواهم کشید، به جای تو خواهمش بویید و
«لبخند شیرینش را با بوسه خواهم چید»
هم طعم لبهای تو را... و رنگ گلخنده های تو را در جسم و جانم می ریزد.
به احساسش خواهم ریخت، که تو را دوست بدارد بی حد و نهایت...
با چشمانم به او خواهم گفت که نگاههای عاشق مرا، یک روز که تو نگاهش می کنی به تو هدیه دهد.
و بوسه های گرمم را هر گاه بوسیدیش!
که هرگزدر روزگار تنهایی و پیری تنهایت نگذارد، که بداند که تو کیستی!
که تنها یک بار به جای تو کودکت را بر قلبم بگذارم، و با یاد خوشت اشک بریزم.
کیست آن دخترکی که قلب و آغوش تو را از من خواهد ربود؟
کیست آن کودک نیامده ای که اینگونه می خواهمش... ؟ اینگونه می خوانمش:
«پدرت محبوب زیباترین لحظه های من بود...»
 به تو !
آری خودت! خود تو

 

نوشته شده در شنبه 1385/07/22ساعت 11 توسط سيمين| |

***
قدیس کوچک من! چشمهایت را نبند. حتی پلک هم نزن!

میخواهم شهوت چشمانم سنگ محک ایمان دروغینت باشد و تنها لبهایم بی هیچ رقص اندامی تمام تنت را آغشته به گناهی لذت بار کند و بعد من میروم.حتی بدون ذره ای دلبستگی! و تو می مانی با حسرتی همیشگی و خاطره ی جسم شلاق خورده ای که دیگر در آغوش تو نخواهد گنجید...

نوشته شده در جمعه 1385/07/21ساعت 8 توسط سيمين| |

***

شک نکن
      من بهترینم
                            بهترین کسی که می توانست دوستت داشته باشد
      ده تا دوستت داشته باشد
      همهء اعدادش را ببخشد
                                               تا ده همیشه بیشترین باشد
      کسی که
                         همهء بازی های کودکی اش را با تو قسمت کرد
      
      کسی که عروسک هایش را داد
                                          تا باران برای تو ببارد
      و برنگشت به شهرش
                                        تا تو
                                                     همیشه جلوی چشمهایش باشی
      
      شک نکن
      پرنده ها که می گذرند
      سیب ها که به شکوفه می نشینند
      اینها که می آیند
                                   آنها که دوستت دارند
      
      همه
                   روزی
                                 جایی
                                                مرا دیده اند.
      

نوشته شده در چهارشنبه 1385/07/19ساعت 11 توسط سيمين| |

***

آنجا که چشمان مشتاقی برای انسان اشک می ریزد
زندگی به زحمتش می ارزد...

.....

و من مقدس ترین اشک هایم را در گناه آلود ترین شبهای زندگیم ریختم...

نوشته شده در چهارشنبه 1385/07/12ساعت 12 توسط سيمين| |

***

حالا دیگر نه به سبز ایمان دارم
 نه به صدا
 نه به سکوت
 صدایی که مرا با نام دیگری می خواند
و سکوتی سبز
 که در آخرین شب پاییز
جا مانده است
 آه ، دریچه ی آفتاب
 کبوتران سوخته ات
بریده بریده
از آسمان می بارند
 دلهره روی صورت من رنگ می بازد
دریا خاکستر می شود
 رؤیاهایم بوی دود می گیرد
 به یاد بیاور
 گفته بودم
 خیلی صبورم که هنوز هم
 می نشینم
و از ته ایینه برایت انار می چینم

 اما دیگر نه انار و علاقه
 نه علاقه و اقاقی
نه پنج شنبه قد کشیده به سمت چراغ
نه روز به خیر و خداحافظ
خاموشت کرده ام
 نام من پرنده شد و پرید
 و نام تو ، ستاره ی سبز من
 با خاکستر کبوتران سوخته
آهسته وزید
من آلوده بودم
آلوده ی جزر ومد صدایت
 و تو برای دست کشیدن به پوست من
 انگشت هایت را
 گم کرده بودی
سه دقیقه از مرگ من گذشت
 حالا اندامم را در ایینه غسل می دهم
 و با هر چه بود و نبود این گنبد کبود ، بدرود

 

نوشته شده در یکشنبه 1385/07/09ساعت 11 توسط سيمين| |

***

گریه نکن مهربان من
تمام مویه های ساکتم
 شبیه چراغی که دست خورشید باشد
 ناسروده می ماند
 من طعم سبز را چشیده ام
 به همین جرم زبانم را موریانه خورده است
 حالا فکر می کنم
 آب کدام دریا به دهان من رسیده
 که ایینه شور نشانم می دهد
 و تو این همه تلخی
 می خوابم
 دلم می خواهد
 خواب هایم بوی کیوی های شمال را بدهد
 دلم می خواهد همان واژه ی نارس
 که تو را بابا صدا می کند
 از خواب من کیوی بچیند
 وتو سبز را کیوی بنامی
 اما امان نمی دهد
 این کابوس برهنه ی کبود
 دلم می خواهد با هم به دریا برویم
 تمام دریاهای دنیا به اندازه ی همان پیراهن آبی
 که برای سفر کنار گذاشته ام
چشم انتظارند
باور کن هیچ اتفاقی نیفتاده
 فقط بگو پاییز زرد نشود
کیوی ها هنوز کوچک اند
بگو
نمی دانم صدای من به سه شنبه ات می رسد
گفته بودی
 بوی مریم برای رؤیاهایت رنگ می آورد
 رؤیاهای رنگی ات حالا
کدام پیراهن زنانه را معطر می کند ؟
 آه ... بوی آواز می اید
 من به رو به سمت نقطه چین
 آوازی شده ام از دهان سیب
 دیروز صدقه دادم
 به نیت قاصدکی که هر شب یک تخم مرغ شانسی در کفش من می گذاشت
 و میان تمام تخم مرغ ها جوجه های سبز قمری بود
 تو که می دانی چه می گویم
 باور کن تیله وتخم مرغ شانسی و تاری که عنکبوتم می نوازد
تمام رؤیاهای بی رنگ من است
دیگر چه بگویم ؟
 برای ایینه نگاه قدیمی ترین واژه ی سرودن است
 حرف تازه ای نیست
 برگرد ، کمی از سه شنبه بیرون بیا
 کمی سراغ عاطفه ات را از سیب بگیر

نوشته شده در دوشنبه 1385/07/03ساعت 10 توسط سيمين| |

***
در دستانم 
خطی نیست
نه خطی که طول عمرم را نشان دهد
نه خطی که آینده ام را بگوید
ونه خطی که مرا به کسی برساند
من
تمام خطوط دنیا را
در چشمانم پنهان کرده ا م
تا از نگاه متعجب کف بین ها
دلم خنک شود

نوشته شده در یکشنبه 1385/07/02ساعت 11 توسط سيمين| |

***

ماه لیمویی سکوت کرده است
 شب نقره ای
 و من رنگ چشم های تو
 حالا خورشید به سطر آخر رسیده
 دیگر چشم هیچ درختی نمی بیند اگر سبز دروغ بگویی
 دیگر هیچ بارانی نیمه های شب را تر نمی کند
 اگر دل تنگ کوچه ها را ورق بزنی
کجایی که ببینی این دخترک کوچک ساده
 می خواست آسمانش را با تو قسمت کند ؟
آه ... چه قدر کسالت آور است
 سرفه های باد در دهان پنجره
 نه این که فکر کنی سطر اول این شب بارانی
 تب پاییز مرا گرفته و هذیان بوی زیتون پرورده می دهد نه ، فقط کسالت باد
 صدای پنجره ی کوچکم را دورگه کرده
 یادش به خیر ، آن روز بی همزاد
 که کبوتری روی آخرین دقیقه ی جمعه من نشست
 و سراغ مضراب دریا را گرفت
 یاد دست های تو افتادم که بی مضراب چه زیبا موج می زدی
 پس از آن روز بی همزاد
 که تو را اواسط سطر سکوتش جا گذاشتم
 تمام شنبه های بلوطی رنگ منتظر کسی بودم
 کسی که تویی ، تویی که هیچ کس نبودی
 سکوت مرطوبی در گلوی من گیر کرده
 تو حرف بزن
 با کلماتی از جنس باورهای من
 حرف بزن
 نگذار نهال تنهایی من بزرگ شود
 آن قدر بزرگ که تمام شاخه هایش را کبوتر و کلمه بگیرد
 کجا رفت آن میم که به پرنده ی نام من می چسباندی
 و پرنده ی مال آسمان تو می شد ؟
 اگر می توانستم در این دقیقه ی شب گریه کنم
 سکوت همرنگ چشم هایت را می شکستم
و تن سکوت ماندگار سیاه می کردم
 کاش جای دوستت دارم ها اسیر گورکن ها می شدم
ولی نه
 تو باور نکن ، من و پنجره و شب و سکوت
 تب سبزی داریم
 تو باور نکن

نوشته شده در یکشنبه 1385/07/02ساعت 11 توسط سيمين| |

***

داستان زندگیه من مثل داستان دختر کبریت فروشیه که تو شب عید کریسمس وقتی همه خوشحال و خندون داشتن واسه همدیگه هدیه میخریدن و تو خونه هاشون کنارشومینه گرم، میز رنگارنگ شام رو چیده بودن و صدای خنده هاشون فضا رو پر کرده بود، با حسرت به این همه خوشبختی نگاه میکرد و تو سرمای کشنده دونه دونه کبریت هاشو روشن میکرد که گرم شه و با به آتیش کشیدن هر کدوم از اونها تمام رویاهاشو تو شعله ی کوچیک اون میدید...

ولی آخر قصه ی ما شبیه هم نیست!

اونجا در حالیکه دخترک از سرما بدنش سست میشه و دیگه نایی واسه نفس کشیدن نداره فرشته ی مهربون میاد سراغشو روح اونو در آغوش میکشه و میبرش به سمت بهترینها ولی...

من هرچی تو سرما منتظر فرشته شدم ازش خبری نشد، به جاش یه سگ هار و ولگرد به سمتم اومد و منکه حتی توان بلند شدن از جامو نداشتم با تمام ترسی که داشتم پیش خودم فکر کردم شاید اون ناجی من باشه و خودمو به آغوش اون سپردم و بعد اون... احساس کردم که یه هار شدم...

همین...

نوشته شده در شنبه 1385/07/01ساعت 18 توسط سيمين| |

قالب : پيچك