يك دردِ ساده
اينجا نوشتن تجسم كامل نمك پاشيدن روي زخمه،به همين سادگي
رعدش را نشنیده بگیر ** ** سیمین نوشت : با دعای خیر دوستای مهربونم امتحان پیمانی به رسمی رو قبول شدم...بازم برام دعا کنین که مثل این هشت سالی که گذشت 22 سال دیگه هم توفیق خدمت و بندگی خالصانه در حرفه ام راداشته باشم.از همه اتون ممنونم. ** ** *** پ ن : ماامروز شروع خواهیم کرد زیر یک سقف زندگی را تجربه کردن برای ما دعا کنید... "او"... آه تنهایی ، پ ن : سیما رفت! پ ن:خواهر جونم اومد ۲۰ روز با همیم .... مي دانم عزيزم كه روايت فاصله كار ساده اي نيست ** ** پ ن :برای شادي روح عزيز تازه از ميان ما رفته (استادي ارجمند ، پزشكي حاذق) صلواتی با روبان مشکی فاتحه ،تزيين كن روي لبهاي قشنگتو... *** پ ن : همسرانه:با فرا رسيدن ششم شهريور ماه،عقد عشق من و آقاي .. ؟.. هم يكساله شد شقایقی اگر بودم چگونه از خود نمیرم اندوه نقره ای *** به تمام دوستت دارمهایی که گفته ام کافی است در چشمان نگران یک دختر عاشق خیره شوی ... ۰ ۰ ۰ نه نيازي نيست ، پستچي را به درد سر بيندازيم... من فقط يك راه را مي شناسم **مداد را كه بر ميدارم
*** با موهاي خيس خورده از باران پاييزي توي چشم هايم چيزي نيست جز قطره اشكي مسخره براي آن باراني قديمي كه ديگر به تن نكردي... قول داده بودي يقه باراني ات را بالا بدهي روي سنگفرش خيابان بايستي وبا موهاي خيس خورده از بران پاييزي نگاهم كني....براي آخرين بار نگاهم كني وبعد براي هميشه بروي! قول داده بودم روي نيمكت سنگي كنار خيابان بنشينم توي يك آينه كوچك صورتم را نگاه كنم آخرين قطره اشك هايم را با دستمال غم زده پاك كنم وبرا ي هميشه فراموشت كنم! نه تو به قولت عمل كردي ونه من... .هر دويمان با همين لباسهاي مسخره هميشگي خسته از گرماي رفته تابستان پشت سيم هاي پيچ در پيچ تلفن....مثل دوتا ديوار بدبخت همسايه روبه روي هم ايستاديم...سخت ترين حرف ها را از هم شنيديم باور نكرديم...ناله كرديم.. خفه شديم...لعنت شنيديم وبراي هميشه از زندگي هم بيرون افتاديم. نه با پاهاي لرزان روي سنگفرشهاي خيس خيابان غمزده آنطور كه تو قولش را داده بودي ونه با چشم هاي پف كرده از گريه آنطور كه من فكر ميكردم. اصلاً همه محاسباتمان غلط در آمد، مثل همان سئوالهاي هميشگيت كه از من مي پرسيدي پرسيدي ومن خنگ بازي در مي آوردم...مثل سياهي زغال ماليده شده روي آستين پيراهن يك رهگذر كه با عجله به سياهي زير گذر سرازير مي شود... مثل اولين قطره باران كه روي پشم كپك زده يك سگ مي افتد. رفتن تو چرند و معمولي ودردناك بود، آنقدر كه ديگر قرص هاي معده سبز رنگي كه به شكم مي ريزم دردي از من دوا نمي كند.... انگار شمشير لعنتي زبانت را يكباره بدون آب قورت داده باشم.بعد نشسته باشم كنار جوي ودايم آرزو كنم همه حرف هايي كه بدون ياد آوردن كلمات عاشقانه ات پشت گوشي عتيقه تلفن برايم رديف كردي را بالا آوردم....... دوباره زخم من سرباز ميكند من ارزو ميكنم وتو پشت ميز قضاوت لعنتي ات بدون هيچ مكالمه اي من را به هفت بار اعدام محكوم مي كني وعين رابين هود بيچاره به رودخانه پر از برگ وجلبك مي اندازي. بعد لبخند مي زني وفكر مي كني توي داستان من كسي هستي...لعنتي..... بگو ديروز وقتي گوشي تلفن را قطع كردي همان باراني خاكستري را پوشيده بودي؟بگو لعنتي.............................. *** سرم را انداخته بودم پایین... باور کن این یک فیلم صامت سیاه سفید نبود. بیش از حد واقعی می زد و من فهمیدم آدمها چقدر آسان بغضشان میگیرد. گفتم فراموشم کن و این را هم فهمیدم آدم چقدر سختش است بگوید فراموشم کن. صدای قدمهایت را از پشت سر می شنیدم و اعتراف میکنم قلبم جایش را در سینه گم کرده بود تا فقط یکبار صدایم کنی و من بدون معطلی برگردم. نکردی، کاری که من همیشه میکردم. یادت میاید آن عصر بهمن در سربالایی یخ زده ی خیابان درختهای قدیمی، زیپ کاپشنهایمان را مثل سربازهای جنگ جهانی اول تا آخر کشیده بودیم بالا و من مثل یک ماشین بخار ابر درست میکردم و تو فوت میکردی تا خرابش کنی؟ من میگفتم و تو میخندیدی و تو میگفتی و من سعی میکردم بخندم و به قدمهای ناهماهنگمان توجهی نکنم. یادت هست شیرکاکائوی داغی که ریخت روی لباسم و من کنایه زدم که لکه ش تا همیشه یادگاری خواهد ماند و تو گفتی هیچ لکی تا همیشه نخواهد ماند؟ راست نمیگفتی.هنوز لکه ش مانده. من هنوز آسمان بنفشش را خاطرم هست، آسمان قبل از برفش، خاکستری، قرمز، بنفش، آدمهای با عجله و تاکسی های پر و بی خیالی ما... نمیدانی چه لذتی داشت وقتی با صورت گل انداخته از سرما دستهایت را ها میکردی و من گرمای وجودت را حس میکردم و نگاهم را به آسمان بنفش میدوختم تا تو نتوانی به اضطراب درونم پی ببری... اما گفتم فراموشم کن و چقدر هم سخت گفتم... شاید آن کتابفروش همیشگی این بار که مرا تنها ببیند همان سوال مسخره را کند که باز هم شماها و من اشاره کنم که این بار دیگر کسی نیست تا یکساعت با کتابهایت ور برود و کفرت را در بیاورد. یا آن فال فروشی که یک شب بارانی وقتی برای رسیدن به اتوبوسها میدویدیم صدایمان کرد و ما دلمان سوخت و فالی خریدیم ، از اتوبوس جا ماندیم و خیس شدیم و تو فردایش سرما خوردی... شاید دوباره آنجا بفهمم که آدم علاوه بر اینکه زود بغضش میگیرد زودتر هم بغضش میشکند... من دیگر برای آسمان عصرهای بنفش قبل از برف نقشه ای نخواهم کشید چون هنوز صدای پاهایت را از پشت سر میشنوم و هیچوقت نخواهم فهمید چرا در این معادله بی جواب، تو بی فرمول ترین مجهول دنیا شدی و من سختکوش ترین خنگ دنیا... *** مي دوني دلم چي مي خواد:؟؟؟؟؟؟ ... ... اينکه گوشه نيمکت کنار زمين بازي پارک دست به سينه بشينم .. پاهام رو هم بندازم روي هم و فقط نگاه کنم...... تو رو نگاه کنم... اگه بازي مي کني... اگه زندگي مي کني... اگه زندگي نمي کني... اگه حرف مي زني... اگه ساکتي... يا اگه تو هم دست به سينه رو صندلي روبرو نشستي.. پاهاتم انداختي رو هم و منو نگاه مي کني ... تمام صداها را دوست دارم... شايد كه صداي تو در ميان آنها گم باشد. *** اي زمين سوخته... تو همان گندمزاري كه من و او چون دو ساقه ي گندم در پناه تو در هم شديم ؟؟؟ سرنوشت ما با هم چه گرهي خورد! كه هر سه سوختيم؟؟؟؟!!!!.... شروع -اي بابا چه گناهي؟ديگه دوره ي اين حرف ها گذشته. تاريخ مصرف دين و اين چيزا گذشته.بهشت خدا رو خودم واست مي سازم آدم عاقل نقدو ول نمي کنه بچسبه به نسيه.اينقدر بي کلاس نباش -کدوم خدا؟ اون که به زور با يه عقل ناقص پرتمون کرده تو اين دنيا بعد هم مي خواد بندازتمون تو آتيش؟ - چرا تلفنت رو جواب نميدي؟ -تو سرد شدي.تو مي گفتي رابطمون بهتر مي شه -من که ازت چيزي نمي خوام مي ريم يه گوشه با هم زندگي مي کنيم.با همه چيزت مي سازم.فکر آبروي منو نمي کني؟ همه مي گن چرا به خواستگارام جواب نمي دم -چيزي رو که از من گرفتي با پول نمي شه جبران کرد.تو به من قول داده بودي من فکر مي کردم تا آخر عمر با توام (کنار خيابون.تلفن سکه اي) *** همیشه در عجب بودم که چرا حتی وقتی که آهسته و پیوسته می رفتم !!!! به من چه که این انگشتهای من هی بدون اجازه قد کشیدند و پاهایم هی روز به روز درازتر شدند و بعد من یکهو دیدم که دیگر کوچک و کودک و نوجوان و حتی جوان هم نیستم. به من چه که آن دهان نجیب و عجیبی که حجم کوچکش سرمایه بزرگ صورت کودکیام بود یکهو گشاد و گشاد تر شد و من یکهو دیدم که به جای «بابا آمد» و «سارا انار دارد» هی دارم زیاده گویی میکنم و از نیامدنهای بابا و نداریهای سارا جیغ جیغ میکشم. *** الهي ! تو با رحمت بي منتهايت طلوع دوباره خورشيد اميدم را در صبحي نمناك از اشكهاي شبانه ام برايم مقدر... .......... همسرم ... تو حقيقتا : فرستاده اي از بهشت هستي براي من ... *** از شاعر شدنم رسیدی؟ ... : راستش را بخواهی از یک " نه " رسیدن شروع شد... ویک عشق ناباب... وبا یک سلام کوچک، بزرگ شد... *** زخم زندگیم تویی...... همه به زخم هایشان دستمال می بندند اما، من به زخمم دل بسته ام... *** شانه هایت رفت... سرم افتاد.... دلم شکست.... *** هیچ گاه شرم نداشته ام از این که مردان را در ذهنم برهنه سازم شرمانه این کار را کرده ام شوم بوسیدم جوییدم
آيا فهميدي چقدر طول کشيده است لحظاتي را که با تو بودم به کجا رفتند و تمام خاطرات که مانند دوستان، قسمت کرديم به خاطرم آمده اند، در قلبم جايست که نشان مي دهد با رويايي زندگي مي کنم که به حقيقت مي پيوندد در آنچه مي کني،سر در گم هستم دوستت دارم و هر لحظه را براي با تو بودن حفظ مي کنم در جايي پنهان هستي که ايمن و راستين است دوستت دارم،هر چه مي کنيم با هر ثانيه مرا در بر مي گيري من به جايي که دوستش دارم ، نزديکتر هستم تا زمزمه هايت را بشنوم هيچکس نمي شنود که عشقت را مي خواهم براي اينکه تا ابد در وجودم بماند در خلوت مان به چشمانت مي نگرم حرفهايي را مي شنوم که نيازي به گفتنشان نداري فقط صبر کن به اين دليل که در نيايش هستم تا احساس کني،آنچه را که احساس مي کنم در همه حال به زمين خورده بودم و توان بلند شدن را نداشتم.پس همان جا نشسته بودم.از حرکت آدم هاي بالاي سرم وحشت داشتم،سرم را روي زانوهايم گذاشته بودم تا نبينمشان.دست هايم را روي گوش هايم قرار داده بودم تا صداي شادي و غم مردم را نشنوم. اما ناگهان کسي به شانه هايم زد.آري تو بودي. تو بودي که بر خلاف تمام آدم هاي اطرافم به زمين نگاه کرده بودي و مرا که خسته و ناتوان روي زمين افتاده بودم را ديدي. دستت را به طرفم دراز کردي و من ترسان نگاهت مي کردم واز خودم مي پرسيدم آيا هم زمان که دستم را مي گيرد زير پايم را خالي خواهد کرد؟!! نگاهت چيز ديگري مي گفت. به زبان نگاهت اعتماد کردم و دستت را گرفتم. کمکم کردي برخاستم.خاک هاي عادت را از لباس زندگي ام تکاندي.و دوباره راه رفتن ، نگاه کردن، گوش دادن و لذت بردن را نشانم دادي. زماني گذشت و تو همواره لبخند بر لب راه را برايم هموار مي کردي. اما ناگهان ايستادي و مرا به گوشه خلوت استراحت کشاندي.آري مي خواستي صداي قلبم را بشنوي!ميخواستي ببيني آيا قلبم نام تو را صدا مي زند؟!! خوب گوش دادي.لبخندي شيرين بر لبت نشست و گفتي : قلبت نام کسي را صدا ميزند کمي سکوت کن تا ببينم نام چه کسي است؟!!! اما افسوس که لحظه اي بعد غمي بر چهره ات نشست.ولي بعد از مکثي لبخندي زدي و گفتي: قلبت نام کس ديگري را صدا مي زند.وقت آن است که بروي و او را پيدا کني. برخاستي مهربانانه توشه راه را برايم آماده ساختي.توشه ام از محبت و اعتماد به نفس پر بود. تو با دعايي زير لب بدرقه ام کردي. هيچگاه لبخند مهربانت را موقع خداحافظي فراموش نمي کنم. اکنون من پيش همان خواهم رفت که قلبم صدا مي زد اما ديگر مطمئن نيستم که قلبم هنوز هم نام او را صدا ميزند يا........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ *** خداحافظ..... این همان واژه ای است که اوقات خیالم را ابری می کند خداحافظ ! برای همیشه خداحافظ !!! ... *** آمدي گرم وصميمي مثل هميشه زيبا و دلنشين مثل قديسه آسماني حرفهايت را با حرفهايم درآميختي کنارت بودم چشم بسته به روي تمام شيرازه زندگي ام دستانت را لمس کردم چه دستان گرمي کاش زودتر پيدايشان مي کردم دستاني كه 26 سال آرزوي بوئيدن و بوسيدنش را داشتم چشمانم را با چشمانت درآميختي کجايند آن چشمها که نظاره کنند مرگ تدريجي بي کسش را؟ کجايند آن چشمها که نظاره کنند جهنم سرد شعله کشيده تحملم را؟ يادم آمد که به تو گفتم چه کنيم گذارمان از گذرگاه گزند مردمان نگذرد؟ و تو گفتي مي خواهمت يا نه اينطور گفتي: گفتي پيمان مي بندم با پيمان که تا زمان پيمان ، پيمانم را نشکنم..... گفتم چطور؟ گفتي ارزشش را دارد عزيز دل.... و من گول حرفهاي چون عسل شيرينت را خوردم!!!!!!!!!! بگذريم ، کجا بوديم؟ آنجا که چشمهايت ، چشمهايم را به خود کوک زده بود! آنگاه که لبانم را بر لبانت گذاشتي يادم نمي رود که چه شيرين بودند لبانت... يادم نمي رود که آن لحظه آرزو مي کردم بتوانم بگويم دوستت دارم!!! اما با کدام لبها سخن مي گفتم؟!!!!! کار ديگر کردم ... به چشمانت خيره شدم و براي عشقمان قطرات اشکم را آرامانه به روي گونه هايم پاشيدم!!! هرگز آن لحظه فراموشم نمي شود.... هرگز تو را در آغوش بدون آغوشم گرفتم ديگر حتي هيچ کسي را نمي ديدم... مگر مي شود دنيا در آغوشت باشد و تو به آن بنگري؟ خدايم را شکر نعمتش دادم اما خدايا خدايا تو به من نگفتي وگرنه بيشتر نگاهش مي کردم....... حال از دست دادمش.............همانگونه که ابديت حياتش را منکر مي شود سيراب زندگي شدم ناگاه از زندگي تهي هنوز که هنوز است منتظر جواب او هستم خداوندم هنوز به من جواب نداده مي مانم..... براي من صبر بازيچه شده است مي خوانم....... از دوري تو اي عشق پاک زميني من تا آنگاه که مرگ را در آغوش بگيرم *** سکوت کردم... به اندازه همه حرفهايم گفته بودي، از غرورم، از سکوتم، خسته اي من شکستم هر دو را گفته بودم، از سکوتت، از غرورت؟ خسته ام به خاموشي مغرورانه ات شکستي تو مرا با تو گفتم از همه تنهايي ام، خستگي ام با تو گفتم تا بداني با همه ناجيگري، بي ناجي ام تو، سکوتت خنجريست بر قلب من و حضورت، مرهمي بر زخم من پس، باش تا هميشه با من باش حتي اگر خاموشي... از تمام عمق دلم صدايت مي کنم فريادم درون جمجمه ام مي پيچد و هيج صدايي از دهانم خارج نمي شود و تو مثل هميشه حتي بدون يک نيم نگاه از کنارم بي تفاوت رد مي شوي... نمي دانم شايد عادت کرده اي به هميشه بودنم بدون شك! نازنين ! با من ماندن ، خطر کردن است .. کار تو درست بود !! باز هوا برفي شده و باز این دونه هاي برف می خواد نقاشی همیشگیش رو روی سر وهيكلم بكشه........... دیگه از این بغض های یواشکی شبونه خسته شدم ...... دیگه از این که بغض هام رو قورت بدم و یه نفس عمیق بکشم خسته شدم ... از این که یه لبخند مسخره رو لبم باشه .... از گفتن آره خوبم خسته شدم ........ آهای تو آره با خودتم چرا این جوری بهم زل زدی مگه تا حالا ندیدیم ... شد تو آینه نگاه کنم و این نگاه سنگینت روم نباشه ؟؟؟ از تو هم خسته شدم ............... خیلی وقت هاست که دلم پر می کشد برای نوشتن برای تو ، برای خودم ، برای خودمان که چه ساده از صدای غریبانه ی فاصله ها می گذریم،که چه نزدیکیم و چه دور می کنیم خودمان را از خودمان که چه ساده می شکنیم بی آنکه بدانیم دیگر بغض هایمان اشک نمی شود. که اینجا هوا بارانی است ولی باران نمی بارد. هر جا گل یاد بودی می روید از روز های خوب...نقطه می گذاری .سر خط آغاز می کنی... خیلی وقت است فراموش کرده ای حس غریبی بود میانمان که دوستش داشتی... امروز یخ زده اند دست های کوچک مهربانت بهار را با حضور سبزت به کدامین سر زمین برده ای که زمستانش سهم کوچک دل من شد؟ دیگر اصلا دلم نمی خواهد باشم می خواهم همه را دور بریزم ... هر آنچه از تو تهی است ... هر آنچه با تو تهی است... نه ! شاید هم دلم تنگ شده باز هم برای تو و بیشتر برای خودم یا بهتر بگویم برای خودمان برای تک تک واژه هایی که هستی شان وام دار توست وامدار همان نگاه سرد... وامدار همان سکوت سرخ... وامدار همان صدای... هر کس نداند تو خوب می دانی که چه می گویم ... که چقدر خسته ام.دلتنگم.خسته ام. و من هنوز نمی دانم که تو از چه گریختی میان لحظه ها... که چمدانت هنوز پشت در است که هنوز قلمم بوی تو را می دهد مگر قصه ی بازگشتت میان سطر هایم بوی انتظار می دهد؟ که اینچنین کلمات می خواهند بنویسند از تو برای تو... از زخم های بزرگ. *** التماست نمي كنم! هرگز گمان نكن كه اين واژه را در وادي آوازهاي من خواهي شنيد! تنها مي نويسم:- بيا! بيا و لحظه يي كنار فانوس نفس هاي من آرام بگير! نگاه كن ساعت از سكوت ترانه هم گذشته اگر نگاه گمانم به راه آمدنت نبود ساعتي پيش اين انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب هاي تو مي سپردم! حالا هم به چراغ همين كوچه كوتاه مان قسم! بارش قطره اي از ابر باراني نگاهم كافيست تا از تنگه تولد ترانه طلوع كني! اما _تو را به جان نفس هاي نرم كبوتران هره نشين!_ بيا و امشب را بي واسطه گريه هايم كنارم باش مگر چه مي شود يكبار بي پوشش پرده باران تماشايت كنم؟ چه مي شود؟ ها؟ *** می شناسیش؟ همون که دیگه حوصله ی اینکه واسته و سهمشو از زندگی طلب کنه رو نداره. بی خیال همه چیز شده. بی خیال گشتن به دنبال خوشبختی. بی خیال سعی و تلاش هایی که می کرد و بیهوده بود. بی خیال رویاهاش ، بی خیال زندگی، بی خیال! دلش هیچی نمی خواد. لبخند خیلی وقته رو لباش مرده. خیلی خسته است . نه پای رفتنش است و نه دل ماندنش. من یه موقع می شناختمش... همون دختر بچه ی حساسی که خیلی دیر بزرگ شد. خیلی دیر فهمید ولی ناگهانی...و بی رحمانه... همون که هیچ کس رو به دنیای عروسکیش راه نمی داد. همون که با تنهاییش بازی می کرد ، صحبت می کرد ، زندگی می کرد. همون که احساسشو دور از تلخواره ها توی یک تنگ بلوری کنار قلبش حفظ می کرد. همون که تو خودش بود و با خودش بود و مقدسات را هرگز نمی فروخت.نمي دونم حالا چرا به اينجا رسيد؟نمي دونم چي شد بعد اونهمه زمين خوردن وباز هم........ ولی نه... دیگه نمی شناسمش... دیگه نه... اون همه مقدسات عشقو به هوساش فروخت.... من ديگه اونو نمي شناسم تو چي؟ مي شناسيش؟ ......... توده ابرها كه از هم گسست...آسمان دارم زد ........... گنه کردم گناهی پر زلذت *** یه چیزایی هست که باید الان بهت بگم . *** عاشقانه به انحنای اندام هوس انگیز او که آنجا دراز کشیده بود و برق طلاییش نگاهی انداخت. اما چیزی که به واقع او را بر می انگیخت، صدای او بود. صدایی که گاه نرم، گاه شهوت انگیز و گاهی آزاد و رها بود. هر حالی که داشت با او جور در می آمد. عاشقانه او را به سمت لبهایش برد. *** مي خوام كه با كشتن تو خودم روآسوده كنم دستاي مهربونمو به خونت آغشته كنم مي خوام كبودت بكنم با سيم لخت اهني اينه سزاي كار تو اي تيره بخت ناتني عكس قشنگ ِ تو ومن رو صفحه هاي نشريه مي گن كه من قاتلتم اين خودش افتخاريه مي خوام كه دفنت بكنم تو چاله ميدونا عزيز بخواي نخواي مي كشمت، بسه ديگه اشكي نريز خوب ميشه كه با شكنجه ها مرگو تمنا بكني تشنه خونتم ، بدون هر چقدر دعا كني خون تو قسمت منه، خورد وخميرت ميكنم آخر نفرتم ديگه، *رام* اسيرت ميكنم وقتي تموم شه كُشتنم ، خودم ميام كنار تو همان ارثيه اي كه هر مادري به دخترش مي داد و خيالش جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است. آن گلولة اليافي لطيفي كه قديمي ها به اش مي گفتند عشق، يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روي هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه. و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو درمي آورديم، در عضله هاي روحمان جاري نبود. وقتي مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، ما با يك دست دست بچه را مي گيريم با دست ديگر خريدها را، گوشي موبايل بين گردن و شانه، كارهاي اداره را راست و ريس مي كنيم. افتخارآميز است. *** ***
برقش را ندیده
بگذار ببارد
طبیعی است طوفان ترس دارد
حتی وقتی ویران نمی کند
جادوی طلوع
جادوی موج
جادوی رنگ
جادوی حضور
یک روز "کودکم" را
به دیدن این همه معجزه می آورم
خلاصه کنم هر لحظه معجزه ای ست
که غافلگیر می شوم
وبرای این است
که هر روز چیز تازه ای گم میکنم...![]()
***
نباريده ام
زيرا كه هرگز باران نبوده ام
اما تا بوده از بوي چتر
بيزار بوده ام
صداي شكستن استخوان يك مرد
از بلنداي فقر حادثه
در گوش پنجره پيچيد
وزني درون اندام فريادش
مچاله شد...
جاي تو كجاست
بر ويرانه ي تنم
كه هيچ كجاي ساقه ام
خالي از صداي ضربه هاي منتقار تو نيست
![]()
برهنه خواهیم مرد
درون چشمان خیس یکدیگر
وغبار اسممان را به خاک خواهیم سپرد
درپایان شناسنامه های هم....
![]()

كه در اشتهاي زرد زنبوري
تكميل مي شود.
.....
.....
![]()
زمين از اشك زرد برگ ها
دلش گرفته تر از قلب مردي ست
كه پيشانيش از شرم
مي پوسد
مردي كه با بزش به فتح جهان رفت و
خانه اش را
كشف نكرد...
**
يكي به خاك مي انديشد كه از آن روييده است
يكي به خاكي كه در آن خواهد خفت.
ومن به خاكي كه چشمان تو را گًل مي كند....
**
آنقدر كوتاه آمده ام
كه از بلنداي همه خجالت مي كشم...
![]()
به خاطرت
آدم ميشوم...
به سادگي وسربلندي سروي كه سبز مي ماند.
دلواپسم مباش
نزديك به دو سال است
شيطان نجيبي شده ام.
كه در ميلاد فرشتگان،
آدم ميشود.
وهرروز تورا سجده ميكند.
نوراني من:
برايت آدم كم است،
عاشق ميشوم....
...
**
شك داشتم
به تقدس احساست
كه وبال دلم بود
واز قامت لرزانم بالا ميرفت
وتو،
در قربانگاه خاطرم
به انتظار
فاتحانه به پيروزمندي احساست
نگاهم ميكني!
ايستاده ام ،
بي هيچ حرفي
وآدم هاي جهنمي!
گرداگردم جمع اند. و تو،
با همان غروري كه ممنوعش كردم!
به زلالي خاطرت سوگند خوردي
كه حتي زنان جهنمي...
همچون نجيب زادگان با تقوا
تورا سجده كردند...
...![]()
....
راه آهن
قطار
ساعت بیست دقیقه مانده به چهاربعد از ظهر
رفت....
...
ای همیشه در کمین "من"
پشت این چشمان زردت
از چه لذت میبری در من؟
![]()
می خواهم ترانه ای بگویم
که در آن فصل تازه تری از بهار باشد
و در آن فصل
"تو"
ماه من شوی....
![]()
نترس عروسک
چیز مهمی نیست
فقط قسم خورده ام که دیگر مهربانی بوسه را
بیهوده وقف رهگذرانی نکنم
که از ترنم علاقه عاجزند...
وقتی آینه از کوچ واژه ها ی معصوم دل تنگ نمی شود
مطمئن باش
از تکرار نبودن ما هم نخواهد شکست
چیزی به خاک سپاری آخرین ترانه نمانده
ولی قول میدهم
دلی از شنیدن این خبر
به لرزه نخواهد افتاد
افسوس
که این جماعت عجیب
خیلی زود به قاب شکسته ی خالی از خاطره عادت میکنند....
**
وچیزی بر جای نخواهد ماند
جز رد خالی یک قاب
بر سکوت بغض آلود دیوار
به نشان یکی خاطره ی وهم انگیز................. ![]()
اگر يك روز مي فهميديم
مديون خيلي از واژه هاي طرد شده هستيم
ديگر دچار اينهمه كابوس زبان نفهم نمي شديم
ولي افسوس
ما براي بزرگ شدن
عروسك هاي زيادي را به خاك سپرديم
...
يك نبودن ناچيز
در خاطرات زمان اتفاق مي افتد
كه اسمش را ميگذارند
جاي خالي تو
وبه افتخار اين نام گذاري
مراسم سوگواري با شكوهي به راه مي اندازند
بعد
به تلاوت چند آيه ي غمگين
از سوره اي ناشناس
تورا به ترنم محزون خاك مي سپارند
وبلافاصله به خانه هايشان باز ميگردند
ببين
ديگر لازم نيست شعرهايت را پاك نويس كني
حالا
تنها رسالت تو اين است
كه باوركني
در انتهاي يك شعر كوتاه شبيه زندگي
تا ابد
فراموش شده اي...
فقط همين.
...
آدمي
تنها
لالايي گنگي است
كه آسمان
آنرا براي تسكين خواب هاي پريشان خاك
به زمين هديه كرد...
![]()
سفر مي كني به دوردستها
شهرهايي كه نامشان را نمي داني
ومردمي كه حرفشان را نمي فهمي
و همه جاي جهان تنهايي
تو گم شده اي
چه فرق مي كند با غريبه ها
به بهترين رستوران رم برويم
يا با غريبه اي در خانه چاي بنوشيم
غريبه ها چه چهره ها كه ندارند
وكافي ست از ميان اين همه
كسي دوستانه حتي به اشتباه ناممان را صدا كند
ديگرچه فرق مي كند كجاي زمين ايستاده ايم
نام ونشاني و شماره شناسنامه
همان اسم اشتباهي ست
كه ميشنوي
**
روزي كه بي هيچ قرار ديداري منتظري
خواهد آمد
تا ميخك و دردهاي تازه برايت بياورد
شعري را كه هرگز نگفته اي بشنود
وباغچه را با تو ريحان بكارد
روزي
شايد همين فردا
**
آرام ماندن
آرام مردن
معلق درچيزي
چنانكه غرق تماشاي پرواز كبوتري باشي
يا خيس باران شوي
آرام ماندن با نفس هايي عميق
وآرام مردن
بي آنكه چين دامنت
خواب گلهاي قالي را آشفته كند
**
نه ديگر شقايقي مانده
نه شوق قدم زدن با او
رعد وبرق بود در عصري پرشكوفه
رگباراشتياق
وعطر خيس نسيم سر شب
...
...
...
ديگرتمام شد تمام آن شيطنت هاي بچه گانه...آرزوها....و...
من
بيست وهشت ساله شدم... ![]()
هزار جاده ..هزار خط ممتد سبز هزار رود خروشان مرا به تو پيوست
هزار آيه هشدار آيه عذاب اليم
هزار مرد مسلح مرا زتو نگسست
هزار موج زدرياي مهر من جوشيد
تمام موجها فقط به ساحل تو نشست
هزار قبله شدي سمت سجده ام بر توست
هزار بانگ زدي:من خداي توام بپرست
به جرم عشق تو دنيا به قهر من برخاست
وآسمان زحسادت به روي من در بست
در آن جهان كه در آتش مرا بسوزانند
بپرسم از جهنميان:دلبر من آيا هست؟
هزار خنده زاعماق شعله ها خيزد
كه: هرچه بار گنه داشت ، هديه تو كرد
و
ديگر رفت!... 
![]()
...سلام...
و خداوند مهربان
دستان مرا كه خويش را گم كرده بودم در دستانش گرفت
و من...
به اندازه تمام ابديت احساس "امنيت "كردم.
دستانش بوي گل ياس ، بوي مريم، بوي نوازش مي داد
وآنگاه بود كه خداوند خوب مرا به ميهماني همه ي عشق ها دعوت نمود.
و من...
عاشق شدم...
....

ومن باز هم محتاجم تنها محتاج يك چيز:دعاي خير شما!.![]()
ترجیح می دادم
شاعری یک نظر ببیندم
کودکی بچیندم
تا گوسفندی مرا بچشد....
**
راه ها، پل ها ، پله ها...
شنبه ها، یکشنبه ها، روزهای آخر هفته...
پیاده رو ها ، پارکها، نیمکت
کافه ها، شعر ها، نامه ها...
حرف ها، نگاه ها، سکوت
دیوارها، دیوارها، دیوار
رگ ها ،سرخرگها،سیاهرگها...
**
کنار هم نشسته اند
یکی با چشمان شانزده ساله ای دیگری
وآن یکی با دستان چهل ساله ی این یکی
.
.
یکی خیال می بافد و دیگری ابریشم
"کاش باران بیاید "یکی می گوید
"دلم چای می خواهد "آن دیگری....
**
ماه تنها
وکبوتری دیوانه زیر باران
چند حبه قند
برای کره اسب غمگین
که پوزه ی تلخش را به نرده ی سرد می کشد
قند واشک را فرو می خورد
و رام شدن را
تمرین میکند... ![]()
حال آنکه می دانم
تو با بغضی در من می نگری
که در ابرها ی بی باران
و چشمانت همه استغاثه است
و من سر به زیر ودست در دامان
دستان کودکی ام را با چشمان بزرگی ام نظاره گرم
چگونه بگویم که من همچنان در تو نفس می زنم
اشک های تو بر گونه ی من است
خنده تو برلبانم
قلب تو در سینه ام
و همه ی من از آن توست
پس چگونه از خود نمیرم
که تو هنوز در من می نگری
وفضایل من
از کوچکی در قاب های گلدوزی گنجیده اند در خانه ام...
**
دیگر چندان گرم نمی شوم
وقتی که می رسد
تا دستم را به دست گیرد
دیگر چندان شاد نمی شوم
دیگر ماه که پشت ابر پنهان شود
نمی ترسم
وگفتگویی را
که با سایه ام اغاز کرده ام را ادامه می دهم...
**
گوشزد کرد که مرد بزرگی ست
نام کتابش را گفت
وشاگردانی را که راندهبود
تا به نامداری برسد
من فقط
محو سیب های روی میز بودم
ودستمال های سفیدی
که روی بند تاب میخورد
وپروانه ای که بیرون می پرید
دلم گریه می خواست
دلم فرار میخواست
از مغول ها، اعراب، وآقایان محترم...
**
شاید
پیش از آنکه خاک شوم وگندم وآب
آمدم
تا زیر بالهای فرشتگان وکنار مسیح
حجت تمام شود
_ "آه اسماعیل سفید پوش"_
اگر نیامدم
هفت هزار سال بعد
توی همان کوچه
زیر همان درخت... ![]()
قاب عکس نقره ای
صمیمیت نقره ای
دود فضا را فتح کرده است
در ازدحام کافه
من دلم می لرزد
آن
"یگانه ترین یار"
را گم کنم.
**
ستاره ای یا مروارید جعبه ی خاطرات؟
تو آن گوشواره ای
که پایین می غلطی
تا چشمان کودک خیابانگرد بدرخشد
یا قلب بی قرار، آرام گیرد
تو میوه ی مقدس!
ستاره ای
یا مروارید جعبه ی خاطرات؟
**
به خط کشی، به چراغ راهنما
به سایه ی چشم وعطر وکیف و کفش
به اخبار داغ روز وپوست صورتشان
اعتنا نمی کنند
زنان کولی
پارک های شهر را قسمت می کنند
وغصه هایشان ، شبیه مال من است.
**
خلاصه کنم هر لحظه معجزه ای ست
که غافلگیر می شوم
وبرای این است
که هر روز
چیز تازه ای گم میکنم.![]()
راههای خلوت را بیشتر دوست دارم
کوچه های ساکت ، گذرهای بی عابر
خیابان های نیمه شب
وچراغی که اتفاقی روشن است
مردی تنها
که ستارگان را نگاه می کند
وزنی که در سکوت عصر ملافه می دوزد
راه های خلوت را بیشتر دوست دارم
وآدم ها را در خلوتشان...
**
پرده های دلخواه من
وظرف شکر در انتظار عصرانه
در بیمارستان کار نمیکنم
واز اینکه بمبی نیمه شب
رویای پرندگان را لت وپار کند گریه ام نمی گیرد
دیگر برای هر چیز کوچکی زیر آواز نمی زنم
لباس مناسب سنم را می پوشم
ودر بهترین کلاس زبان انگلیسی
ثبت نام می کنم
.
.
آیا باز هم
شعر عاشقانه ای
خواهم گفت؟
**
سامسونت
وریشی که گذاشته اید
به شما میآید اما شعر ....
احتراماً
شما جریده بخوانید
ومراقب حساب بانکی تان باشید
شعر چکیده ی جان است
نه یک غلط دستوری!
**
برای دلجویی و کمی شادی شاید
که سهم از دست رفته مان بود
جلوتر رفتم
.
.
پرده ای که باد برد
دری که بهم خورد
آسمانی که غرید
واتاقی که برای لحظه ای روشن شد
دلم می خواست بخوابم
بی اعتنا باشم
ملافه ها مرا فرو دهند
.
.
خدا می داند آن شب
آسمان چقدر بارید....
... ![]()
مشکوکم ...
به تمام دوستت دارمهایی که شنیده ام
مشکوکم ...
مشکوکم به احساسات رنگارنگ و بی معنایی
که لحظه به لحظه در لامکان دل من و تو شکل میگیرد
(جان را در کالبد یک جسد جستجو نمی کنند
چنان که عشق را در کالبد یک دل مرده )
من و تو دل مرده ایم
و شاید مرگ بهترین نتیجه جستجوی ما خواهد بود...
تا بدانی ....
چقدر ایستادن و نگاه کردن و خیره شدن سخت است .....
نگاه نگران تو ....
برای شکستن بغض دل من کافی بود .....
و اشک من ....اشک من نبود ....
بغض شبهای تاریک تو بود .....که در چشمان من شکست .....
و گریه ....گریه ی من نبود .....
رنجها و دردهای تو بود .....
که در اشکهای من نشست...![]()
نيازي به رزرو بليت نيست...
حتي به دستگاه عجيب تلفن،
ابرها...
بوسه ها و حرف ها را همه جا مبرند..
كافي ست هر يك در جايي
كنار پنجره بنشينيم...
**
آفتاب كه مي شود
پرندگان كه مي خوانند
با خودم مي گويم
حتماً حالش خوب است
كه جهان هنوز اينهمه زيباست....
**
از سنگريزه هاي خيابان و نم نم باران
وقتي كه خيس شوق تو به خانه مي آيم..
از عطر چاي و صداي فنجان ها
كه با آشتي بيدارت مي كنند...
از بند رخت كه در تماس پيراهن تو برخود مي لرزد
از تخت خواب و چراغ خواب...
از دستان من بپرس
كه چقدر دوستت دارم...![]()
آنهم صراط مستقيمي ست كه به رنگ چشمان ....
تو مي رسد!
مي نويسم
براي تو
و اندوه
فرو مي افتد....![]()
![]()
![]()

![]()
دلم پر است...
" ترا " در اين مملو
بگو!
كجا؟
چگونه دهم جا؟؟؟![]()

![]()
![]()
- ما که مي خوايم با هم ازدواج کنيم ديگه چه فرقي داره قبلش با هم بخوابيم يا بعدش؟مهم اينه که همديگرو دوست داريم اين هم بستري رابطمون رو مستحکم تر مي کنه.
- نه!گناه داره
- اگه خدا گفته حتما يه حکمتي توش هست
-(سکوت)
....
- کار دارم نمي فهمي؟
-ببين عزيزم تو دختر خوشگلي هستي همه چيز تمومي بهترين اندام رو داري ولي واسه من زيادي من نمي تونم خوشبختت کنم.
- اه.چرا نمي فهمي من نمي خوام ازدواج کنم ازدواج يعني محدوديت چقدر بدم واسه ترميم؟
....
-الو.ببخشيد خانوم با آقا.... کار داشتم
-امروز گوشيشون با منه
-معذرت مي خوام شما؟؟؟
-خانمشون هستم!!!!
.....
(همونجا)
-هي خوشگله امشب به ما يه حالي ميدي؟
-آره(با بغض)
....(گاهي اينجوري شروع مي شه)...![]()
در جاده عشق پا به پایم نمی آمدی ؟؟؟؟
امروز فهمیدم ...
ریگی که در کفشت بود ... تو را می آزرد ....![]()
من می خواستم لبهایم مثل یک ماهی قرمزکوچک باشد توی حوض صورتم و همه کیفش را ببرند. آخر خوب می دانستم که هیچ کس با چشم بد به ماهی قرمز نگاه نمیکند الی گربه سیاه خانه همسایه که تازه او هم وقتی می دید این ماهی قرمز دم جنبان خانه ما معصوم است و رقص، ذات بالههای زیبای اوست، گاهی می نشست تنگ حوض و دلش را کامل میداد به دلبریهای پاک صاحب آب و دیگر چنگ و دندان به رخاش نمیکشید و منتظر خلوت هم نمیماند. هرچه بود همان تماشای شفاف کنار حوض روشن بود وبس.
ولی دیدی چه بر سر کودکیهایم آمد؟ یکهو همه چیز خراب شد . دست و پایم روز به روز بزرگ تر می شدند و خانه ما روز به روز کوچک تر. بعد کلنگ به جان خانهها افتاد و نسل حوض برافتاد و جایش تنگ بلور آمد و از همان روز که ماهی قرمزهای بیچاره را توی تنگ بلور انداختند، گربهها حریصتر شدند وهی همه برای دولب قرمز من چنگ و دندان تیز کردند. من دیگر بزرگ شده بودم و موهای از شب سیاهترم را توی یک روسری گل گلی قایم میکردم و بعد گربهها هی حریص تر میشدند و ماهیها هی میترسیدند و هی من بیشتر موهایم را دلتنگ میشدم و دیگر هیچ گربهای به هیچ ماهی قرمزی رحم نکرد و دیگر هیچ کس نفهمید که زیبایی ذات ماهی قرمز است.
از کودکی تا زن شدن راه سختی را آمدم. هزار بار سرکشی کردم و هزار بار دهان باز کردم که آی من می خواهم لبهایم مثل همان ماهی قرمز کوچک باشد توی حوض صورتم ولی حالا از همان روزی که زن شدم تا خود امروز، سالهاست که این دهان جز برای اعتراض باز نمی شود. من حتی نمیخواستم به خاطر شکستن تنگ بلوری که شده است حصاری برای گوهر ناب زیبایی جنس ما، کسی گربه همسایه را از دروازه شهر آویزان کند اما نشد و من هربار از پشت همان شیشه، اول شرم کردم از چشمهای هیز گربه و بعد به همان اندازه از چشمهای ز حدقه در آمدهاش بر حلقه دار. آخر هم نفهمیدم که چرا کلنگها اول افتادهاند به جان حوض و بعد به جان ماهیها و بعد گربهها .
از روزی که زن شدم دیدم که یک صفحه دیجیتالی بزرگ و یک بشقاب بزرگتر گذاشتهاند در بلندای شهر تا این خطوط ماهواری یک کاری کنند که کلی ماهی قرمز دم جنبان ناز توی تلوزیون آپارتمانهایی که جای خانهها را گرفته، برای همه گربه های شهر هنرنمایی کنند به شرط آنکه یک وقت ماهیهای خانگی با دیدن هنرنمایی مجاز ماهیهای خارجی، هوس «چکمه» و چکامه برای زنانگی مرده خویش نکنند.
از روزی که زن شدم تا امروز، این ماهی قرمز توی حوض صورتم، افتاده گوشه تنگ شیشهای و هی نفس تنگی میکند.
از روزی که زن شدم….![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
و با آنها همخوابه شوم
در واقع همیشه بی
زیرا که ذات من اینگونه است ، باید با مردان همخوابه
و شاید بی شرمانه تر باشد اگر بدانی که در یک شب دیجور
تو را چگونه بی رحمانه برهنه ساختم
و از سینه و دست و بازو و پایت کام گرفتم
و تو را
و تو را بوییدم
و تو را جوییدم
در میان شالیزارهای سینه هات
در میان علفزارهای پاهات
و در میان سبزه زارهای دستات
من تو را بوسیدم ، بوییدم ،
در واقع همیشه بی شرمانه این کار را کرده ام![]()
![]()
![]()
و وسعت درونم را به تنگنایی محقر مبدل می سازد
آن گاه فرصت دیدنت را می سپارم به ندیدن های مان
و طلوعت را در مغرب خیالم نظاره گر می شوم !
تو از دیدگان من مستور می شوی و در آغوش خیالاتم هم اسیر !
چنین اسارتی را دوست داری یا نه !
دوست داری که هرشب سیاهی سایه ی اشکم وصی آسمان کوچه تان شود
یا دستان کنجکاو افکارم نوازشت کنند و تو را قدر ترین پهلوان داستان خود پندارند ؟
تو
تو ای دورترین سایه به آنچه که حقیقت می دانمش
چنین اسارتی را دوست داری یا نه ؟!!!
دوست داری سایه بان لطافتت ابروانی باشد که نه کشیده اند و نه کمانی
یا شروع دوباره ی صبح را حنجره ای خسته برایت نوید دهد ؟
دوست داری نظاره گرت چشمانی شوند که روزی آینه ی زیبایی های تو بود ؟
ومخاطب آرزوهایت چهره ای باشد که فرسودگی را زود خریدار شده است ؟
تو دوست داری که دستان من هر شب تفرقه افکنی نمایند میان تارهای گیسوانت ؟
تو ناز کردن برای من را دوست داری ؟
چنین اسارتی را دوست داری یا نه ؟
امروز عکس تو تسخیر گر اوقات بودن من شده است !
به هر چیزی که می نگرم ، سیمای تو در آن هویدا می شود
گلبرگ های نیلوفر
حوض میان حیاط
آینه ی جهیزیه مادر !
حتی دود سیگار پدر بزرگ ، زیبایی تو را کوله بار خود کرده است
کاش می شد تو را از آنها بگیرم
آن وقت تو را می گذاشتم روی سینه ام
تا خواب را نثار زیبایی چشمانت کنم
و آرامش را سلطان دگرگونی های هایت سازم
ولی تو
همه جا هستی اما نیستی !
این نبودن توست که آرزوی بودنم را به یغما می برد
طلوع صبح زیباست
جیک جیک کردن گنجشک ها و صدای کلاغ ها هم دوست داشتنی است
خوردن نان و پنیر و ریحان زیر آلاچیق هم خیلی صفا دارد !
اما همه ی اینها با وجود تو با طراوتند و نشاط آور
نمی دانم زمانی که با قحطی بودنت مواجه می شوم چه کسی خالق آنها می شود !
بدون تو ریحان بوی ریحان دارد !؟
بی تو کلاغ ها هر روز خبر خوش می آورند و گنجشک ها هم عشق بازی می کنند ؟
بی تو تویی هست که من دوستش داشته باشم ؟
آیا درخواب خرمن گیسوانت را با شاخه گل های نیلوفر مزین می کنم ؟
و دامنت را غرق در گلبرگ های نسترن می نمایم ؟
ای مرتفع ترین قله برای فاتح شدن !
این ها همان سوالاتی است که خواب را می پراند !
اشک را می چکاند!
شاید هم گاهی روح را می رهاند !
یعنی مردن احساسات تو در گورستان اندیشه هایت
یعنی تولد نوزادی خوش قد و قامت در وسعت سینه ات !
وسپردن من به دست تقدیری که تو آن را رقم می زدی و یک کمی هم خدا !
یعنی قربانی شدن سربازی جان نثار در دربار حاکمی نه چندان دل رحیم !
این چنین مردنی را دوست داری ؟
مگر همان نبودم که فرمانروایی می کردم در سرزمین آرزوهایت ؟
مگر دوست داشتنی ترین حادثه نبودم برای وقوع ؟
اما همه ی آنها را فروختی به یک واژه
واژه ای که در سینه اش تحقیر من نقش بسته است
و تاریکی اش نشات گرفته از ظلمان من است
تو
تو ای جاویدان ترین بهانه برای آغاز شدن
به سپردن من به تقدیری که خودت آن را رقم می زدی و یک کمی هم خدا راضی می شوی ؟
شب ها زیبا ترین لحظه ها بود برای دیدنت
برای تصور کردن تو در لحظه های با تو بودن
برای بوسیدن تو در باغی که درختانش با گل های نیلوفر و یاس جامه بر تن کرده بودند
همان جایی که چندین بار حدیث عشق مان را فریاد زدی تا گنجشک ها و کلاغ ها و کبوترها شاهد جنونت شوند
همان جایی که گرمای خود را سپردی به سرمای پیکرم
این ها را یادت هست ؟
اما
بی تو ظرافت اصوات ، ذاکر دوست داشتن من نمی شوند !
و کسی میان باغ فریاد بر نمی آورد
دیگر خاطره ای در ژرفای خیالم مصور نمی شود
بی تو کلاغ ها و گنجشک ها و حتی کبوتر ها تبسم شان از سر تحقیر است "فقط"
خداحافظ !
نه برای یک روز و شاید هم یک هفته
نه فقط برای لحظه ای نبوسیدنت !
برای ...
....
همیشه !
همیشه ای که تو را به دوست داشتنم مقید می نمود !
اما اکنون جاودانگی ندیدن های مان را ناشی می شود
خوب است !
آدم می شوم و دل هم نمی بندم
به لب های قلوه ای
قدی رعنا
و دستانی مردانه وقوي...
خداحافظ !
نه برای یک روز و شاید هم یک هفته 
![]()
![]()
![]()
خط کوچکی باقی می ماند.
و از چشم های تو ...
چه بگويم !
خاطره ی آرنج های تو.
بر تخت من .
گود افتاده
![]()
![]()
![]()
در آغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
درآن خلوتگه تاریک و خاموش
نگه کردم به چشمان پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
درآن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان درکناراو نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه و دل دیوانه رستم
فرو خواندم به گوشش قصّه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق دیوانه مست
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
به روی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر زلذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
درآن خلوتگه تاریک و خاموش![]()
خودتو به خواب نزن .
گرچه مدت زیادی میشه که وقتی می خوام با تو حرف بزنم با چشمای باز می خوابی .
اون روزای اول یادته ؟
اون روزایی که می گفتی دوستم داری و می گفتم دوستت دارم ؟
اون روزایی که وقتی نیگام می کردی داغ می شدم و وقتی نیگات می کردم داغ می شدی ؟
اون روزایی که می گفتی یه ساعت بدون من برای تو یه سال طول می کشه ؟
روزایی که در هر شرایطی فقط اون کاری رو می کردم که تو می خواستی ؟
روزایی که بوسیدن لبهام آرومت می کرد ؟
همون وقتایی رو می گم که پوست تنم برات تازگی داشت ...
شاید همه چیز یادت رفته ... حق داری .
چیز تازه ای برات ندارم ,
می دونم که وقتی کنار گوشت زمزمه می کنم " دوستت دارم " حالت به هم می خوره .
تو یه چیز تازه تر می خوای
از همون روز اولم به من گفتی هیجان رو دوست داری .
راستش مدتیه دارم فکر می کنم چطور می تونم برای تو تازه باشم , مثل اون اولا .
و مدتیه که فهمیدم هیچ راهی وجود نداره
می دونم پوست چین و چروک خورده رو دوست نداری
می دونم تنم خیلی وقته جای تازه ای برات نداره
احساس یه هرجایی واپس زده رو دارم
تو از من اینو ساختی
یه آدم پلاستیکی , یه آدم پلاستیکی وارفته ...
راستش نمی خواستم بکشمت
هنوزم دوستت دارم , دست خودم نبود ,
وقتی اومدی خونه و حتی نیگام نکردی تا نتیجه سه ساعت زیر دست یه جراح پلاستیک بودنمو ببینی , از خودم بدم اومد
تو تو اتاق خواب خوابیدی و من توی توالت بالا آوردم
من گریه نمی کنم , خیلی وقته یادم رفته آدمایی که خیلی غصه دارن چطور احساسشونو بروز می دن
سعی کردم لبخند بزنم و بیام پیشت
بازم خواب بودی و سیر , سیر از یه تن داغ و تازه
چقدر وقتی خوابی معصوم و کوچولویی
دوست داشتم نازت کنم , ببوسمت و باز مال من بشی
می دونستم که تا دستم به تنت بخوره باز بدخلقی می کنی و از خونه می زنی بیرون
چاره ای نبود , ببین ... مگه تو نمی گفتی فقط من توی دل تو جا دارم؟
همیشه بهم می گفتی ... یادته ؟
من فقط یه ضربه کوچیک به خودم زدم ... به دلت ... به خودم
چقدر خوابت سنگین بود , دوستم داشتی که بیدار نشدی نه ؟
حالا بازم مال خودمی , ببین چقدر تنم داغه ؟
چرا مثل اون وقتا دستتو نمی کشی روی تنم , دوست داری من نازت کنم ؟
نازت می کنم ... من فرقی نکردم
فقط تو خیلی شیطون تر شدی
ببین رنگ قرمز چقدر به پوست سفیدت میاد ...
بوسم کن .. کاش بوسم می کردی ...
تو می خوای بخوابی هنوز ؟ منم خوابم گرفته ...
نترس .. همه قرصای اعصابمو خوردم .. همه شو با هم ... شصت و دو تا
لازم نیست نگران باشی .. منم باهت می خوابم
ببین چه زود همه چی مثل قدیما قشنگ شد
دستاتو حلقه کن دور کمرم ... آها ...
سرم گیج می ره .. میشه سرمو بذارم رو شونت ؟
دوستت دارم ... کاش دوستم داشتی ...
دوستم داری نه ..
ببین تن منم قرمز شده ... رنگ خونت خیلی خوشگله ..
حتی خوشگل تر از رنگ لب من
می خوام بخوابم
بازم با چشای باز خوابیدی ؟
منم با چشم باز ... می ... خوا .... بم ..... .. ... . . . . . . .![]()
![]()
![]()
ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار مي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند.
وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد به اش رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند.. با رئيس دعوايمان مي شد و اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي مي كرديم. ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد. ديگر با هم مو نمي زديم. آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي هاي بي پايان يك مرد را بخشيده بودند. همة كارهايمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خداي من! سلاح نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب هايمان نبود. شمشير دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را مي بريديم، گم كرده بوديم.
سال ها بود حسودي شان مي شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي توانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله اي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. مي توانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم. بي حساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمي ديدند و ما مي ديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم ها بعضي از ما اين را مي دانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي دانست. وقتي زني از شوهرش از بي ملاحظگي ها ودرشتي هاي شوهرش شكايت داشت و هق هق گريه مي كرد، مادر بزرگ خيلي آرام مي گفت: مرد است ديگر، نمي فهمد. مردها نمي فهمند. از مرد بودن مثل عيبي حرف مي زد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي دانست مردها از بخشي از حقايق هستي محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است.
مادربزرگ مي گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان بري بود كه زن ها آدرسش را داشتند و يك راست مي رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي مان گم كرديم.
به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي شويم. رئيس شركت به مان بن فروشگاه سپه داده و ما خيلي احساس شخصيت مي كنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده ايم و داريم به زحمت نايلون ها را مي بريم و با بقية همكارهاي شركت كه آن ها هم بن داشته اند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درمي آوريم و بلندبلند مي خنديم و بارهايمان را مي كشيم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه مي شست و مي پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم.
افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي اندازيم. مهندس معدن هستيم و مرباي انجيرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر مي شويم. مردها مهارت جمع بستن ما را خيلي تجليل مي كنند. ما مي توانيم همه كار را با همه كار انجام دهيم.
دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي مان شب توي رختخواب مثل كنده اي چوب راحت مي خوابد و آن يكي مدام غلت مي زند، چون دست و پاهايش درد مي كنند. چون صورت اشك آلود بچه اي مي آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك. همه رفته اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربي ها او را ببرد پيش بچه هاي خودش. نيمة گمشده شب ها خواب ندارد. مي افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نيمة ديگري ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود، دست و پا مي زند.
مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من كجا مي توانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسيده ايم. زنده باد تساوي!![]()
کاش دزدان عاشقي را از وجودم مي ربودند
تا دگر محتاج چشمان سياه او نباشم
آن کسي که سالها در دام چشمانش مرا افکنده بود
ديدمش عشق را تعارف به يک بيگانه کرد
عشق را آلوده کرد !!!
![]()
دانه اي از بذر محبت را
در كوله بارم به همراه دارم
به جستجوي صاحبدلي
از كوره راههاي غريب وناپيدا
تا شاهراههاي پر فريب وپر نگاه
ــ كه آلوده تزوير هاي هزار رنگ است
پيش از آنكه شهر
پلك بر هم گذارد
تمامي خانه ها را ، در مي كوبم
طالبي مي جويم
تشنه اي پر احساس
نازنين مردي
نجيبي
هيهات
غوغاي پر آشوب و بغض آلوده درون آدميان
چنان است ،كه گويي
هركس ، سهمگين ترين طوفانها را در سينه دارد
در چنين طوفان مهيبي
بذر خود را نمي توان كاشت
صاحبدلي كجاست
پارسا مردي ، شكيبايي
كه از تب وتاب و تنشهاي زمانه
در امان باشد
تا پاسداري دهد اين بذر بي ياور را![]()
دختر بهار بودم...
چه شد که گرفتار خزان شدم؟...
سیمین تولدت مبارک
![]()
| قالب : پيچك |



