يك دردِ ساده
اينجا نوشتن تجسم كامل نمك پاشيدن روي زخمه،به همين سادگي
به آرامش میکشد... سیمین نوشت(1): دارم میرم پایتخت جمعه ساعت 2 آزمون دارم.در واقع یک قدم مونده تا رسمی شدنم برای همیشه...(میشه واسم از اون ته ته ته دلتون دعا کنید؟) سیمین نوشت(2): خوشحالم ،خواهر کوچولوومو میبینم تو نیز... نشنیده ؛ تق ... تق ...دورگشتی!....
***
عدالتم را در نگاه تو جا گذاشته ام
وآنهمه گلایه را
من همه چیزم را
گذشته ...حال...وآینده ام را
در نگاه تو جا گذاشته ام.
رو مگردان که محو میشوم.
**
دور که می شوم
پرسه ها
در اندوهم
به معنا می رسند
ویادم می افتد که در ازدحام آنهمه دست رنگین
گرمای هیچ دست بی رنگی را
عاشقانه حس نکرده بودم
چه عطری باید داشته باشد
دستی که جان آدمی را
ته مانده خیالت
یا تفاله حرف هایت
کدامم؛
فقط حرف ربط داده به انتظارم
آنقدر انتظار کشیدم
تا ،معتاد شدم؛
ترکم مکن!
ترکم بده....
**
ویرانیم را باور کن
وپریشانی دلم را.
با سرنوشت سرد سیاهم
برایت ازدرد گفتم!
واز تق... تق... کفشهای رهگذری
برخاطراتم؛
| Design By : Night Melody |


