يك دردِ ساده
اينجا نوشتن تجسم كامل نمك پاشيدن روي زخمه،به همين سادگي
یادت می آید آن سال *** ... گفتند: «8 تا پزشک متخصص !»... گفتم :«کی می ره این همه راه رو !!»... اما همه راهها به همین راه ختم می شود ! ... ! عین شهر بی دفاع قلب من ! ... ... الکترودها را که گذاشت روی سینه ام ، خطی روی کاغذ افتاد که در پیچاپیچ شکسته بسته اش ، هیجان دیوانه وار قلبی رمیده را به تصویر می کشید ... عینکش را برداشت از روی میز و دوباره زل زد به نوار ... سرش سوت کشید !..گفت:« خودت ببین !... این موجها به همه چی می خورن جز موج قلبی !»...راست می گفت !...اما خبر نداشت !... باید دنبال طوفان می گشت نه موج ! ..یک جور سونامی ِبرآمده از زلزله ! ... خواندم برایش :« اذا زلزلت الارض و زلزالها»... نوشت روی کاغذ : «قلب سالم است . لطفا ویزیت متخصص محترم اعصاب و روان »...و مهر کرد ، آبی !...من به بوسه تو فکر کردم، سرخ ! ...
نمی دانم پسر همسایه بود
که زنبیل میوه را برایم آورد
یا هم کلاسی ام که جایش را در صف نان به من داد
ویا پسر دای ام
مشق های مانده ی عید را برایم نوشت
وموهایم را ناشیانه بافت.
"نه، برای نجوای عاشقانه
هیچ وقت دیر نیست"
حتی اگر اشتباه کرده باشی
یا کلمات یاریت نکنند
یا فکر کنی بسیار نومید و خسته ای
وبگویی :دیگر تمام شد.
این را لباسی که امروز دوخته ام با من گفت
وخنده ی خواهر کوچکم.
**
کسانی توسط دیگران به مقصد می رسند
دیگران کسانی را به مقصد می رسانند
وگروهی تنها یا دونفره
به سوی مقصد می رانند
....
**
سر فرود خواهم آورد
واز شعفی غنی
که بر من چیره می شود
خواهم گریست...
صبح
صبح
در زنده بودن باران شریک خواهم شد
ودر حریم
سبز علف
خواهم سرود بودن را
صبح
صبح
در بند عشق قدرت بازوانم را خواهم آزمود
ودر رهایی محصور خواهم ماند
ره به قله ی بیستون خواهم برد
ودر آستان عشق خواهم مرد
صبح
صبح
دست دیگری فراز خواهد آمد
آنجا که فرهاد هرگز نمی میرد...
![]()
.
()
... رو به روی اش که نشستم داشت با همان لبخند کش آمده روانکاوانه لعنتی اش ور می رفت !... از آن خنده ها که فکر می کنی طرف دارد تا مافیها خالدون ات را هم دید می زند !...در حالیکه نهایت اش دارد به نوک دماغ خودش – و نه نوک دماغ تو حتی ! – نگاه می کند و حالش را می برد ! .... گفت : « خوب ! چه عجب از این طرفها !» ..گفتم: « امر حضرات است اگر نه ما که این وسط هیچ ایم ! » ... گفت : « ای بابا ! شکسته نفسی ست یا خود کوچک بینی ؟!»..گفتم : « دکتر جان ! می دانی ؟!... وقتی نَفَست آغشته می شود به نَفَسی ، نَفس ماجرا کلا می شود آن نَفَس !...دیگر خودت می دانی و این وانفسا !... » ...نفس اش بند آمد ، طفلک !...نوشت روی کاغذ : « گذشته از اندکی جنون ، مشکل دیگری نیست !... لطفا ویزیت متخصص محترم گوش و حلق و بینی جهت بررسی مجاری تنفسی ... » ... و مهر کرد ، سبز !...من به بوسه تو فکر کردم ، سرخ !
()
... چراغ روی پیشانی اش را که تنظیم کرد ، یاد قدیس های «اجازه هست خانوم سیمین» افتادم با آن هاله های قدسی شان که عین لامپ مهتابی بود با کلید روشن و خاموش ! ... به خودش گفتم ... یاد نان برشته ای افتاد که برای صبحانه به نیش کشیده بود ! ....اما به من نگفت! .... آینه معاینه اش را برداشت و گفت :« بگو آآ ...» ...گفتم « آآآآ...» و یاد « خرسهای پاندا» افتادم و هوس کردم بی آنکه لب بجنبانم برایش بگویم « آآآآآآآآ...» .... به خودش گفتم ... یاد تفنگ دولول اش افتاد که توی صندوق عقب زانتیای نقره ای ؛ داشت رویای شکاری بزرگ را دهن دره می کرد !... اما به من نگفت !... در عوض لندلندی کرد که : « تو چرا همه چیز رو شبیه یه چیز دیگه می بینی ؟!» ...گفتم : « اتفاقا من هم می خواستم همین رو از شما بپرسم ! » ... اخمی کرد و روی کاغذ نوشت : « گوش و حلق و بینی سالم است ...ویزیت متخصص محترم چشم !» و مهر کرد ، سیاه ! ... من به بوسه تو فکر کردم ، سرخ !
()
... عینک ته استکانی اش را به عقب فشار داد و چسباند به چشمهاش ... مردمک هایش شدند اندازه دگمه های پیراهن ... اَ... ت !... دگمه اول را که باز کردم ، گفت :« یک چشمت را ببند ! » ...دگمه دوم ... « کدوم طرفیه؟!» ... « پایین!»...دگمه سوم ... «این؟»...« پایین! » ...دگمه چهارم .... «این؟» ...«پایین تر!!» ... یک نگاه به من کرد یک نگاه به صفحه بینایی سنجی ... شانه ای بالا انداخت و روی کاغذ نوشت : « مشکل حادی در بینایی وجود ندارد ، لطفا ویزیت متخصص محترم اورولوژی !»... ومهر کرد ، نارنجی !... من به بوسه تو فکر کردم ، سرخ !
()
... دوست داشت سوالهای اش آن قدر حرفه ای باشند که عرق بنشیند روی صورت معاینه شونده !... سرش را می آورد جلو که مثلا کسی نشنود و بحث خصوصی باقی بماند !... سرم را گرفتم بالا و گفتم :« وقتی کنارش دراز می کشم ، حس می کنم همه مفهوم مردانگی کنار من دراز کشیده و داره با دستهاش خستگی ها رو از رو تنم جارو می کنه ! » ... گفت:« حالا چرا داد می زنی ؟! » ...یاد نزار افتادم : «... شاعر موظف است تخت اش را به خیابان ببرد و عواطف اش را ، مانند مجسمه ها و پیاده روها و باغهای ملی ...» ... به او نگفتم که تا چهره سوالهای حرفه ای اش خیس عرق نشود !... در عوض گفتم :«دست که می کشه رو تنم ، پوستم تاول تاول می ترکه و می ریزه و یه پوست نازک و حساس از نو در می آد تا بازم بسوزه ... سوختن غصه نداره ...اما من فکری اینم که اگه شعله سرانگشتاش با این همه آتیش و آتیش بازی نبود ، منم می شدم یکی مث این همه آدم پوست کلفت !...نمی شدم ؟!.» ... خیره خیره نگاهم کرد ... کاغذ را برداشت و نوشت : « مشکلی وحود ندارد ؛ لطفا ویزیت متخصص محترم پوست !»... و مهر کرد ، قرمز !.. من به بوسه تو فکر کردم ، سرخ !
()
... ذره بین اش را گرفت جلوی صورت اش و چین و چروکهای پیشانی اش دو برابر شدند !... گفت : «خارش نداری ؟!» ...گفتم :« خارش که نه ! اما تنم مور مور می کنه واسه در آغوش کشیدن اش !» ... گفت : « سوزش چی ؟»...گفتم :« چرا اتفاقا !...اما نه روی پوستم !...توی جگرم! ... یک جایی حول و حوش مغز استخون ام !... اونم نه همیشه !...وقتی داره با نگاه مخملی ش دونه دونه کلمه های کتاب رو نوازش می کنه و من خودم و لا به لای سفیدیای کتاب قایم می کنم تا عطر نوازشگر نگاهش بشینه رو تنم !...وقتی نشست ، یه حالی می شم که نگو ! ...دلم آروم می گیره و جیگرم می سوزه !... جیگرم خنک می شه و مغز استخونم تیر می کشه ...مغز استخونم سبک می شه و دلم سر می ذاره به بیابون ! » ... سرگیجه گرفت بیچاره !... کاغذ را برداشت و نوشت : « مشکل پوستی وجود ندارد ، لطفا ویزیت متخصص محترم داخلی ! »... و مهر کرد ، جگری !.... من به بوسه تو فکر کردم ، سرخ !
()
... پیراهنم را بالا زد و دستان عرق کرده و سردش را گذاشت روی شکم ام ... ربع فوقانی چپ ..ربع فوقانی راست ... ربع تحتانی چپ و راست ... چیزی دستگیرش نشد ... قرار هم نبود چیزی دستگیرش شود ... اصلا قرار نبود در دسترس باشد ..یک جایی آن توها ، پس پشت همه خوابهای دیده و ندیده ، تو دراز کشیده بودی و داشتی به ریش همه حضرات می خندیدی !... شروع کرد به دَق کردن ... می شنیدم که از این بازی تازه داری لذت می بری ...زیر پوست من، خودت را جمع کرده بودی و از زیر ضربات دست متخصص محترم به شیوهء کودکانه ترین گرگم به هوای ِهفت سالگی قیقاج می رفتی !... لاجرم باز هم چیزی دستگیرش نشد !... گفتم که !...قرار هم نبود !... گفت : « اینجا که خبری نیست !»...گفتم :« اتفاقا اصل خبر همین جاس ... باقیش بی خبریه ... فلانی اومد فلان جا رو به آتیش کشید و بهمانی رفت بهمان جا رو ساخت که نشد خبر !... اصل خبر اینه که بعضی وقتا دلت می خواد بزنه از پنجره بیرون و لم بده روی تن نسیم و بو بکشه هرچی جنگل و دریاست ...» ...پوزخندی زد و گفت : « بپا نیوفتی جوون !... دست و پات می شکنه !...آدم و واسه پر زدن نساختن ها !...» ...گفتم : « افتادن مهم نیست دکتر !... دست و پا فدای یه سرش !... دلت نباید بشکنه !...که اگه اون شکست اونوقت حق با شماست !...اون آدم دیگه به درد پریدن نمی خوره ... باید بشینه دلش رو بند بزنه تا بازم یه هوایی یه روزی بپیچه تو دلش و بازم هوایی اش کنه ... خدا عالمه کِی !... ولی همیشه یه روزی واسه دل شکسته ها هم هست...اما حکایت ما یه چیز دیگه است... ما که دلمون ترک ترک شده نگاهشه اما هنوز یه ذره هم نشتی نداره که شراب این نگاه ازش بچکه بیرون و کم بیاد ....تازه قدرتی ِخدا بعضی روزا، از سر ِزیادی، سرریز هم می کنه یه جماعتی مست می شن...واسه همین ما رو همین بس که بشینیم و دست و پا شکسته دوسش داشته باشیم و اون این قدر مهربون باشه که این عشق دست و پا شکسته رو هم بذاره رو طاقچه دلش !... باقی اش اضافاته دکتر !...» ... دلش می خواست خودش را از پنجره پرت کند بیرون !...اما کاغذ را برداشت و نوشت : « مشکل داخلی وجود ندارد، لطفا ویزیت متخصص محترم ارتوپدی!»...و مهر کرد ، بنفش !... من به بوسه تو فکرکردم ، سرخ !
()
... پشت کرده بود به من و چشم دوخته بود به عکسهای رادیوگرافی و رفته بود توی بحر استخوانها و مفاصل ... گفت :« دستت رو تکون بده !»...تکون دادم و گفتم : « دکتر ! اینقدر رفتین تو نخ بافتهای سخت که بافتهای نرم یادتون رفته !»... یک نگاه عاقل اندر سفیه انداخت به من و گفت : « تو بافت نرم هم چیزی دیده نمی شه !»... گفتم :« نرم تر از ماهیچه و رگ و پی و عصب و تاندون و شریان سراغ ندارین ؟ ... این که خیلی سخته ؟!»... نفهمید !... شاید هم نخواست که بفهمه !... شاید صرف نداشت !... گفت : « موقع پیاده روی پاهات درد ندارن ؟» ...گفتم :« نه !... اما بعضی وقتا دلم می خواد همین جور بی هوا شلنگ تخته بندازم بین ستاره ها و روی شهابای آسمون و کم کنم ... می دونی کی ؟!... وقتی انگشتاش دارن توی گوش انگشتام شعرای حافظ و نجوا می کنن ! ... » ... برگشت به سمت من و پشت کرد به عکسها ... رفت توی بحر دیوانگی من !... کاغذ را برداشت و نوشت : « از لحاظ ارتوپدی مشکلی وجود ندارد ... نظر متخصص محترم اعصاب و روان تایید می شود !»... و مهر کرد ، سرخ !... و من همچنان به بوسه تو فکر می کردم ...
![]()
| قالب : پيچك |



