يك دردِ ساده
اينجا نوشتن تجسم كامل نمك پاشيدن روي زخمه،به همين سادگي
چه با شکوه است

روزی که تحقیرها را خاک می کنیم
و غم ها از پای در می آیند
ودلتنگی برای همیشه خداحافظی می کند
دیگر این ما نیستیم که سخن می گوییم
دیگرانند که تکرارمان می کنند
وفراموش...
چه روز باشکوهی ست
روز خانه تکانی ما از ما
مرگ
چه سرد وساده
برآستانه ایستاده ای!
پیش از آنکه داخل شوی
بگذار بخوابم
می خواهم آرام باشم
وقتی به آغوشم می کشی...
**
هی شما
شما که شعر گیجتان می کند
هرگز شما پرنده ی ترسانی را به سینه فشرده اید
یا کودک خواب آلوده ای را به دوش برده اید؟
من، سارها که از شاخه هایم می پرند بیمار می شوم
اما شما
شما از شیب ماه که پایین می آمدید
انگورهای خانه ی ما رسیده بود...
**
جنگ پایان یافت
اتاق پر دود
فنجان های نیمه نصفه ی چای
و صندلی ها
که به حال خود رها شده اند
بیانگر
حس های شیرین مردانه...
**
چطور بگویم
پرنده ها که می خوانند
من راه خانه ام را گم می کنم
و کفشدوزک ها وگل های کنار جاده
در ذهنم می مانند
تا به کودکی بدهم
که بر تختی
زندانی ست.![]()
| قالب : پيچك |


