تبليغاتX
يك دردِ ساده


يك دردِ ساده

اينجا نوشتن تجسم كامل نمك پاشيدن روي زخمه،به همين سادگي

***
دنبال تكه هاي قلبم ميگردم
گمشون كردم ...يادم نمياد كجا،
قلبمو شكوندن...
تو يادت هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
**
پلوتون از منظومه ي شمسي حذف شد
من از سرنوشت تو...
به همين سادگي!!!
**
حراج سكوت،
حراج سئوال،
دست هايم سرم را دلداري مي دهند،
هيچ داروخانه اي بعد از رفتن تو
مسكن حراج نمي كند...
**
مي دانم :
فردا ،
استاد چشمانش را ريز خواهد كرد وخيره مي پرسد:
كجا بودي؟كه درس نخواندي؟
آخر چطور به او بگويم كه دل تو هم جايي در اين دنياست!!!
**
من ...
اين پياز كوچك...
بهانه ي خوبيست
براي دردهاي بزرگ من.

پ ن : همسرانه:با ميلاد آقا امام زمان(عج) عقدماهم يكساله شد به لطف و كرم خدايش
ومن هنوز محتاجم تنها محتاج يك چيز:دعاي خير شما!.

نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/30ساعت 0 توسط سيمين| |

***
خوب نيستم
كاملاً پيداست
تحمل ميكنم
حضورناگزير سرم را
روي شانه ها...
**
دختري را مي شناختم
كه يك روز از لابه لاي موهاي سياهش
باد مي وزيد....
امروز وقتي درآينه نگاه ميكرد....
برف ميباريد...
**
منها كنيد
همه ي سنگها را از يك كوه
ازآن چه مي ماند؟
هيچ...جز يك شبح اسكلت يك اندوه...
من
كوه بودم!
دريغ!!!...
منها كردند از من،
هرچه سنگ در من بود...

نوشته شده در یکشنبه 1387/05/20ساعت 0 توسط سيمين| |

***

شقایقی اگر بودم
ترجیح می دادم
شاعری یک نظر ببیندم
کودکی بچیندم
تا گوسفندی مرا بچشد....
**
راه ها، پل ها ، پله ها...


شنبه ها، یکشنبه ها، روزهای آخر هفته...
پیاده رو ها ، پارکها، نیمکت
کافه ها، شعر ها، نامه ها...
حرف ها، نگاه ها، سکوت
دیوارها، دیوارها، دیوار
رگ ها ،سرخرگها،سیاهرگها...
**
کنار هم نشسته اند
یکی با چشمان شانزده ساله ای دیگری
وآن یکی با دستان چهل ساله ی این یکی
.
.
یکی خیال می بافد و دیگری ابریشم
"کاش باران بیاید "یکی می گوید
"دلم چای می خواهد "آن دیگری....
**
ماه تنها
وکبوتری دیوانه زیر باران
چند حبه قند
برای کره اسب غمگین
که پوزه ی تلخش را به نرده ی سرد می کشد
قند واشک را فرو می خورد
و رام شدن را
تمرین میکند...

نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/10ساعت 0 توسط سيمين| |

***

چگونه از خود نمیرم
حال آنکه می دانم
تو با بغضی در من می نگری
که در ابرها ی بی باران
و چشمانت همه استغاثه است
و من سر به زیر ودست در دامان
دستان کودکی ام را با چشمان بزرگی ام نظاره گرم
چگونه بگویم که من همچنان در تو نفس می زنم
اشک های تو بر گونه ی من است
خنده تو برلبانم
قلب تو در سینه ام
و همه ی من از آن توست
پس چگونه از خود نمیرم
که تو هنوز در من می نگری
وفضایل من
از کوچکی در قاب های گلدوزی گنجیده اند در خانه ام...
**
دیگر چندان گرم نمی شوم
وقتی که می رسد
تا دستم را به دست گیرد
دیگر چندان شاد نمی شوم
دیگر ماه که پشت ابر پنهان شود
نمی ترسم
وگفتگویی را
که با سایه ام اغاز کرده ام را ادامه می دهم...
**
گوشزد کرد که مرد بزرگی ست
نام کتابش را گفت
وشاگردانی را که راندهبود
تا به نامداری برسد
من فقط
محو سیب های روی میز بودم
ودستمال های سفیدی
که روی بند تاب میخورد
وپروانه ای که بیرون می پرید
دلم گریه می خواست
دلم فرار میخواست
از مغول ها، اعراب، وآقایان محترم...
**
شاید
پیش از آنکه خاک شوم وگندم وآب
آمدم
تا زیر بالهای فرشتگان وکنار مسیح
حجت تمام شود
_ "آه اسماعیل  سفید پوش"_
اگر نیامدم
هفت هزار سال بعد
توی همان کوچه
زیر همان درخت...

نوشته شده در سه شنبه 1387/05/01ساعت 0 توسط سيمين| |

قالب : پيچك