تبليغاتX
يك دردِ ساده


يك دردِ ساده

اينجا نوشتن تجسم كامل نمك پاشيدن روي زخمه،به همين سادگي

***

اندوه نقره ای
قاب عکس نقره ای
صمیمیت نقره ای
دود فضا را فتح کرده است
در ازدحام کافه
من دلم می لرزد
آن
"یگانه ترین یار"
را گم کنم.
**
ستاره ای یا مروارید جعبه ی خاطرات؟
تو آن گوشواره ای
که پایین می غلطی
تا چشمان کودک خیابانگرد بدرخشد
یا قلب بی قرار، آرام گیرد
تو میوه ی مقدس!
ستاره ای
یا مروارید جعبه ی خاطرات؟
**
به خط کشی، به چراغ راهنما
به سایه ی چشم وعطر وکیف و کفش
به اخبار داغ روز وپوست صورتشان
اعتنا نمی کنند
زنان کولی
پارک های شهر را قسمت می کنند
وغصه هایشان ، شبیه مال من است.
**
خلاصه کنم هر لحظه معجزه ای ست
که غافلگیر می شوم
وبرای این است
که هر روز
چیز تازه ای گم میکنم.

نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/20ساعت 0 توسط سيمين| |

***
راههای خلوت را بیشتر دوست دارم
کوچه های ساکت ، گذرهای بی عابر
خیابان های نیمه شب
وچراغی که اتفاقی روشن است
مردی تنها
که ستارگان را نگاه می کند
وزنی که در سکوت عصر ملافه می دوزد
راه های خلوت را بیشتر دوست دارم
وآدم ها را در خلوتشان...
**
پرده های دلخواه من
وظرف شکر در انتظار عصرانه
در بیمارستان کار نمیکنم
واز اینکه بمبی نیمه شب
رویای پرندگان را لت وپار کند گریه ام نمی گیرد
دیگر برای هر چیز کوچکی زیر آواز نمی زنم
لباس مناسب سنم را می پوشم
ودر بهترین کلاس زبان انگلیسی
ثبت نام می کنم
.
.
آیا باز هم
شعر عاشقانه ای
خواهم گفت؟
**
سامسونت
وریشی که گذاشته اید
به شما میآید اما شعر ....
احتراماً
شما جریده بخوانید
ومراقب حساب بانکی تان باشید
شعر چکیده ی جان است
نه یک غلط دستوری!
**
برای دلجویی و کمی شادی شاید
که سهم از دست رفته مان بود
جلوتر رفتم
.
.
پرده ای که باد برد
دری که بهم خورد
آسمانی که غرید
واتاقی که برای لحظه ای روشن شد
دلم می خواست بخوابم
بی اعتنا باشم
ملافه ها مرا فرو دهند
.
.
خدا می داند آن شب
آسمان چقدر بارید....
 ...
نوشته شده در شنبه 1387/04/15ساعت 0 توسط سيمين| |

***
چه کنم؟که در صف شما
هرگز نمی توانم خرید کنم
می خواهم به تو گوش کنم
اما
ابرها حواس مرا پرت می کنند
چه کنم که می خواهم آواز بخوانم
دریادریا گریه کنم
برهنه باشم
روی علف ها بغلتم
خاک و درخت و گیاهان را
تمام جهان را در تو ببوسم
چه کنم که قلب من از کندن یک گیاه
شکستن یک چراغ
لهیدن یک قناری مرده زیر چرخ هایتان
درد می گیرد
شما قیمت سکه را می دانید
وهمیشه مرغوبترین را انتخاب می کنید
اما من....
**
البته که حق با شماست
باید از یک قلب گشنه ترسید
چقدر باید بپردازم من
تا بدانید برای کندن وبردن نیامده ام
تنها برای شنیدن و شنیده شدن آمده ام
با اینهمه حق با شماست
باید از یک قلب گشنه ترسید
**
زود می خوابی
تا زمان را کوتاه کنی
زود برمی خیزی
تا روز را از ابتدا بچشی
خودرا در تمام آینه ها می بینی
وبهترین لباس را می پوشی
سنگ وآفتاب  ومغازه
همه مهربان هستند
ودرخت و کوچه و همسایه
به شیشه های شیر و شمعدانی ها سلام می کنی
به پرنده ها دانه می دهی
ودلت مانند دل کودک شاد است.
و چون گنجشک ترانه می خوانی
تمام کوچه ها و پنجره ها آوازت را می شنوند
کنار دیوار خانه اش می ایستی
تا آرام به نظر رسی
در را می زنی
برای چندمین بار
وکسی در انتظار تو نیست.....
...
نوشته شده در دوشنبه 1387/04/10ساعت 0 توسط سيمين| |

***
خانه را جارو می زنیم
کودکان را به پارک می بریم
نان و پیاز وسبزی می خریم
اسممان را کوتاه می کنند
یا به نامی خوشتر صدایمان می زنند
اگر به تماشای ابرها در کوچه مکث کنیم
یا از شنیدن شعری سرخ شویم
توضیح می دهیم
حال آنکه بسیار منتظر می شویم
عهدهای شکسته را دوباره می بندیم
وهیچ نمی گوییم چرا؟؟؟؟
**
می خواهم کمکی کرده باشم و بروم
ـ شما پروانه های مرا ندیده اید آقا؟
ـ چرا پیش من است!
او رفته است و من هنوز در این خیالم
چطور ممکن است پروانه ها پیش کسی باشند
جز آنکه:
در دفتر خاطره ای به صلیبشان کشیده باشی....
**
ثمره ی اعتماد بسیار
و مهربانی
ثمره ی رعایت ما وآنها
ثمره ی زیبایی که در بند نمی شود
ثمره ی هر چیزی
که این جهان را قابل تحمل میکند
حیف است در میانتان بمانم
جهان بدون من
چگونه خواهد بود؟
نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/05ساعت 0 توسط سيمين| |

***
***

"او پرواز كرده است"
اين اولين جمله از كتاب فارسي ما بود.
حال اما فهميده ام كه
فقط تا بلنداي سقف خانه اش
و بال و پرش.
وحجم بزرگ سرش
در اصابت مداوم
به ماشين رختشويي و آيفون و سقف
به طرز غم انگيزي شكسته است....
**
جنگ پايان يافت
اتاق پر از دود
فنجان هاي نيمه نصفه ي چاي
وصندلي ها
كه به حال خود رها شده اند
بيانگر
حس هاي شيرين مردانه...
**
من آن شاه سفيد تنهايم
كه در هجوم مهره هاي سياه
بي پناه مانده است.
**
درست كه فكر كني
مي بيني روزي نيست كه بدل به شعري نشود...
يك صبح كسي آمده و تو در باران ريز و صداي آبهاي كنار خيابان
به ديدارش شتافته اي...
يك روز كسي رفته و تو تنها روي نيمكت يك ميدان خالي مانده اي
يك روز كلوچه پخته اي
ومردي كه دوستش داري آنرا نچشيده است
يك روز ملافه اي را شسته اي
خانه را روفته اي
ودر سپيدي و پاكي خانه به خواب رفته اي
يك روز
پروانه اي ديده اي كه برايت شگون داشته است...

حالا اي مرگ..
چه سرد و ساده
بر آستانه ايستاده اي ؟
پيش از آنكه داخل شوي
بگذار بخوابم
مي خواهم آرام باشم
وقتي به آغوشم مي كشي...
...

نوشته شده در شنبه 1387/04/01ساعت 19 توسط سيمين| |

قالب : پيچك