يك دردِ ساده
اينجا نوشتن تجسم كامل نمك پاشيدن روي زخمه،به همين سادگي
*** به تمام دوستت دارمهایی که گفته ام کافی است در چشمان نگران یک دختر عاشق خیره شوی ... ۰ ۰ ۰ چه باروني مياد. چترمو آوردم بالاي سرت... نميخوام خيس بشي... درسته كه به رفاقتمون پشت پا زدي اما يه روزي دوستم كه بودي هنوزم با اينكه ديگه با هم نيستيم وهمه فكر ميكنن با اون اتفاق دشمن هم شديم اما دوستم كه هستي؟ !!!! ... هنوز يادمه كه ميگفتي مثل گربه ها از آب بدت مياد.... آره من هم چترمو گرفتم روي سنگ، روي اين سنگ سفيد كه درشت و سياه اسمتو روش نوشتن... و تو چقدر رنگ سياه رو دوست داشتي.... آه از اين چتر هم كه آب رد ميشه... ولش كن! تو كه پنج سال اين سوراخ تنگ و تاريك رو تحمل كردي ، خيسي بارون رو هم تحمل كن!... آخرين بار كه ديدمت وقتي بود كه داشتن ميذاشتنت توي خاك.. نه... تو هم خوشگل بودي! يادته اون روزي كه واسه اولين بار بهت گفتم كه چشمات قشنگه.. خنديدي! مسخرم كردي! بهم گفتي ديوونه!! خدا كنه به اون كرمهايي هم كه تو چشمهات لونه كردند اينو نگفته باشي.. هر چي باشه بايد باهاشون يه عمر زندگي كني.. اينا ديگه من نيستم كه ولم كني بري! نه عزيز دلم! اين كرم هاي نازنازي واسه هميشه مهمونتن، مهمون چشات راستي به نظر تو اونا هم ميتونن بفهمن رنگ چشات سياه بوده يا.. نه؟ فكر نكنم آخه به نظرم اونجا خيلي تاريكه! ... اي بابا! آقا چرا واستادي؟ روضه ات رو بخون و برو ديگه! نمي بيني مردم خيس شدن؟ چرا لفتش ميدي؟ زود تمومش كن ديگه! فكر ما نيستي لااقل به فكر بقيه باش كه دارند از سرما ميلرزند... راستي نميدوني رنگ سفيد چقدر بهت مياد! آخرين باريادته كنار عشقم اون شب تلخ!تو اون عكسي كه برام اوردي تا شايد دل منو بسوزوني وعين پري درياها شده بودي... قبل از اينكه بذارنت تو خاك با اين لباس ديدمت ولي حيف كه هميشه رنگاي تيره ميپوشيدي. حرف من رو هم گوش نميدادي... غير از اون روز آخر كه همه همينجا مشكي پوشيدن و تو سفيد... قبلش چقدر بهت گفته بودم اون روسري سفيده رو كه واسه تولدت خريده بودم سرت كن.. باز ديدم كار خودت رو كردي. همش روسري مشكي سرت بود..ميدوني امروز كه ديدم همه بخاطر تو مشكي پوشيدن به اين نتيجه رسيدم تو راست ميگفتي كه: مشكي رنگ عشقه!! ببين همه مشكي پوشن. قشنگه نه ...؟بخاطر عشقي كه به تو دارن همه مشكي پوشيدن همه وهمه... آره همه مشكي پوشيدن الا من ....! مثل اون سال كه هممون مشكي پوشيده بوديم و تو سفيد.... بالاخره نوبت من هم شد. يادته گفتم بمون.. التماس كردم.... گريه كردم.. مگه گوش دادي؟ باز هم مثل هميشه با من لجبازي كردي و رفتي..! رفتي و من رو تنها گذاشتي.. اين دفعه هم نوبت منه! حالا اومدم پيشت!سفيد پوشيدم يه نگا بهم بكن بگو سفيدم خيلي به من مياد بگو... پ ن :برای شادي روح سمانه عزيزم صلواتی با روبان مشکی فاتحه میفرستی .بروی لبهای قشنگت؟ انتخاب شعري براي دو نفر دشوار است لمس کن کلماتي را که برايت مي نويسم نه نيازي نيست ، پستچي را به درد سر بيندازيم... به ثبت رسيدم در باورهاي خشكتان، دختري با موهاي سياه... ** آدم به جرم خوردن گندم با حوا شد رانده از بهشت اما چه غم ، حوا خودش بهشت است!
مشکوکم ...
به تمام دوستت دارمهایی که شنیده ام
مشکوکم ...
مشکوکم به احساسات رنگارنگ و بی معنایی
که لحظه به لحظه در لامکان دل من و تو شکل میگیرد
(جان را در کالبد یک جسد جستجو نمی کنند
چنان که عشق را در کالبد یک دل مرده )
من و تو دل مرده ایم
و شاید مرگ بهترین نتیجه جستجوی ما خواهد بود...
تا بدانی ....
چقدر ایستادن و نگاه کردن و خیره شدن سخت است .....
نگاه نگران تو ....
برای شکستن بغض دل من کافی بود .....
و اشک من ....اشک من نبود ....
بغض شبهای تاریک تو بود .....که در چشمان من شکست .....
و گریه ....گریه ی من نبود .....
رنجها و دردهای تو بود .....
که در اشکهای من نشست...![]()
![]()
گلداني را مي شود به دونفر داد
كتابي را
چتري را براي روزهاي باراني
اما انتخاب شعري براي دو نفر
بسيار دشوار است...
**
نمي دانم بعد از اينهمه
محبت
آيا باز هم
شعر عاشقانه اي
برايت خواهم گفت؟؟؟
**
رو ميزي ترمه ، گلداني از نرگس هاي سفيد وزرد..
عطر غذاي خانگي
وكوزه آب
شام را با خستگي تو
كوفت مي كنيم...![]()
تا بخواني و بفهمي چقدر جايت خاليست ...
تا بداني نبودنت آزارم مي دهد ...
لمس کن نوشته هايي را که لمس ناشدنيست و عريان ...
كه از قلبم بر قلم و كاغذ مي چكد
لمس کن گونه هايم را که خيس اشك است و پُر شيار ...
لمس کن لحظه هايم را ...
تويي که نمي داني من كه هستم؟
لمس کن اين با تو نبودن ها را
لمس کن ...
اما
تو را به خدا
ديگر با آن چشمان اشك آلودت به من نگاه نكن
داغ دلم را تازه مي كني
نمي خواهم دوباره پشيمان شوم...
مي داني؟؟
بعد از تو
هيچ وقت آنطور كه مي گفتم عاشق نشدم....
تو رفتي بالا....
بالاي بالا....
و من دلم را به همين ستاره هاي چشمك زن خوش كردم
دلخوش به اين بودم
كه با شمارش اين چراغك هاي بي مصرف
لحظه هاي بي تو بودن به پايان مي رسد ؛
همهء اميدم اين بود كه شبي
تو را از ميان ستاره ها خواهم چيد
....
براي به تو رسيدن
نمي گويم كه راهي نداشتم ؛
ولي به خدا پايم گير بود...
تو هم كه بدت نمي آمد...
با پوزخندِ سردت
يكي يكي گناهانم را مي شمردي.
... يادت مي آيد؟؟!
اوايل دستانت براي شمارشِ گناهانم كافي بود....
ولي حالا
حتي اگر دست خدا را هم داشته باشي
مي بيني كه كم مي آوري...
نگفتم...؟
تقصيرِ خودت بود بي انصاف!
اگر تو خواسته بودي
من هم آنجا بودم
بالا...
بالاي بالا...
اما مي بيني كه ديگر پايم گيرِ گير است!
همسرم دوستم دارد ...من نیز دوستش دارم ...
اما
..
حالا همان بالا بمان ؛ منتظرِ وعده ديدار...!!!
كه ديگر نه من
و نه آن نگاهِ عاشق و دلسوزم
خوش قولِ قرارِ توست....!
نه
سعي نكن داغِ دلم را تازه كني...
اينطوري به نگاهم خيره نشو ؛
من يكدندگي را از خودت آموخته ام
برگرد بالا...
نه خودت نه منِ بدبخت را
بيش از اين آزار نده
برگرد بالا...
بالاي بالا...
ديگر به خوابم پا هم نگذار
...
من به همسرم ماه هاست که عادت کرده ام.![]()
نيازي به رزرو بليت نيست...
حتي به دستگاه عجيب تلفن،
ابرها...
بوسه ها و حرف ها را همه جا مبرند..
كافي ست هر يك در جايي
كنار پنجره بنشينيم...
**
آفتاب كه مي شود
پرندگان كه مي خوانند
با خودم مي گويم
حتماً حالش خوب است
كه جهان هنوز اينهمه زيباست....
**
از سنگريزه هاي خيابان و نم نم باران
وقتي كه خيس شوق تو به خانه مي آيم..
از عطر چاي و صداي فنجان ها
كه با آشتي بيدارت مي كنند...
از بند رخت كه در تماس پيراهن تو برخود مي لرزد
از تخت خواب و چراغ خواب...
از دستان من بپرس
كه چقدر دوستت دارم...![]()
با قدي متوسط...با سينه اي برجسته...
اما دريغ و....
غافل از اينكه من چيزي غير از اين افكار پوچتان بودم...![]()
| قالب : پيچك |



