يك دردِ ساده
اينجا نوشتن تجسم كامل نمك پاشيدن روي زخمه،به همين سادگي
*** ...
*** با موهاي خيس خورده از باران پاييزي توي چشم هايم چيزي نيست جز قطره اشكي مسخره براي آن باراني قديمي كه ديگر به تن نكردي... قول داده بودي يقه باراني ات را بالا بدهي روي سنگفرش خيابان بايستي وبا موهاي خيس خورده از بران پاييزي نگاهم كني....براي آخرين بار نگاهم كني وبعد براي هميشه بروي! قول داده بودم روي نيمكت سنگي كنار خيابان بنشينم توي يك آينه كوچك صورتم را نگاه كنم آخرين قطره اشك هايم را با دستمال غم زده پاك كنم وبرا ي هميشه فراموشت كنم! نه تو به قولت عمل كردي ونه من... .هر دويمان با همين لباسهاي مسخره هميشگي خسته از گرماي رفته تابستان پشت سيم هاي پيچ در پيچ تلفن....مثل دوتا ديوار بدبخت همسايه روبه روي هم ايستاديم...سخت ترين حرف ها را از هم شنيديم باور نكرديم...ناله كرديم.. خفه شديم...لعنت شنيديم وبراي هميشه از زندگي هم بيرون افتاديم. نه با پاهاي لرزان روي سنگفرشهاي خيس خيابان غمزده آنطور كه تو قولش را داده بودي ونه با چشم هاي پف كرده از گريه آنطور كه من فكر ميكردم. اصلاً همه محاسباتمان غلط در آمد، مثل همان سئوالهاي هميشگيت كه از من مي پرسيدي پرسيدي ومن خنگ بازي در مي آوردم...مثل سياهي زغال ماليده شده روي آستين پيراهن يك رهگذر كه با عجله به سياهي زير گذر سرازير مي شود... مثل اولين قطره باران كه روي پشم كپك زده يك سگ مي افتد. رفتن تو چرند و معمولي ودردناك بود، آنقدر كه ديگر قرص هاي معده سبز رنگي كه به شكم مي ريزم دردي از من دوا نمي كند.... انگار شمشير لعنتي زبانت را يكباره بدون آب قورت داده باشم.بعد نشسته باشم كنار جوي ودايم آرزو كنم همه حرف هايي كه بدون ياد آوردن كلمات عاشقانه ات پشت گوشي عتيقه تلفن برايم رديف كردي را بالا آوردم....... دوباره زخم من سرباز ميكند من ارزو ميكنم وتو پشت ميز قضاوت لعنتي ات بدون هيچ مكالمه اي من را به هفت بار اعدام محكوم مي كني وعين رابين هود بيچاره به رودخانه پر از برگ وجلبك مي اندازي. بعد لبخند مي زني وفكر مي كني توي داستان من كسي هستي...لعنتي..... بگو ديروز وقتي گوشي تلفن را قطع كردي همان باراني خاكستري را پوشيده بودي؟بگو لعنتي.............................. *** سرم را انداخته بودم پایین... باور کن این یک فیلم صامت سیاه سفید نبود. بیش از حد واقعی می زد و من فهمیدم آدمها چقدر آسان بغضشان میگیرد. گفتم فراموشم کن و این را هم فهمیدم آدم چقدر سختش است بگوید فراموشم کن. صدای قدمهایت را از پشت سر می شنیدم و اعتراف میکنم قلبم جایش را در سینه گم کرده بود تا فقط یکبار صدایم کنی و من بدون معطلی برگردم. نکردی، کاری که من همیشه میکردم. یادت میاید آن عصر بهمن در سربالایی یخ زده ی خیابان درختهای قدیمی، زیپ کاپشنهایمان را مثل سربازهای جنگ جهانی اول تا آخر کشیده بودیم بالا و من مثل یک ماشین بخار ابر درست میکردم و تو فوت میکردی تا خرابش کنی؟ من میگفتم و تو میخندیدی و تو میگفتی و من سعی میکردم بخندم و به قدمهای ناهماهنگمان توجهی نکنم. یادت هست شیرکاکائوی داغی که ریخت روی لباسم و من کنایه زدم که لکه ش تا همیشه یادگاری خواهد ماند و تو گفتی هیچ لکی تا همیشه نخواهد ماند؟ راست نمیگفتی.هنوز لکه ش مانده. من هنوز آسمان بنفشش را خاطرم هست، آسمان قبل از برفش، خاکستری، قرمز، بنفش، آدمهای با عجله و تاکسی های پر و بی خیالی ما... نمیدانی چه لذتی داشت وقتی با صورت گل انداخته از سرما دستهایت را ها میکردی و من گرمای وجودت را حس میکردم و نگاهم را به آسمان بنفش میدوختم تا تو نتوانی به اضطراب درونم پی ببری... اما گفتم فراموشم کن و چقدر هم سخت گفتم... شاید آن کتابفروش همیشگی این بار که مرا تنها ببیند همان سوال مسخره را کند که باز هم شماها و من اشاره کنم که این بار دیگر کسی نیست تا یکساعت با کتابهایت ور برود و کفرت را در بیاورد. یا آن فال فروشی که یک شب بارانی وقتی برای رسیدن به اتوبوسها میدویدیم صدایمان کرد و ما دلمان سوخت و فالی خریدیم ، از اتوبوس جا ماندیم و خیس شدیم و تو فردایش سرما خوردی... شاید دوباره آنجا بفهمم که آدم علاوه بر اینکه زود بغضش میگیرد زودتر هم بغضش میشکند... من دیگر برای آسمان عصرهای بنفش قبل از برف نقشه ای نخواهم کشید چون هنوز صدای پاهایت را از پشت سر میشنوم و هیچوقت نخواهم فهمید چرا در این معادله بی جواب، تو بی فرمول ترین مجهول دنیا شدی و من سختکوش ترین خنگ دنیا... *** چراغ ها را خاموش کن لعنتی .. . شاید بعضی چشمها ، حوالی شانه های تو ، میهمانی از جنس بغض را به انتظار نشسته باشند نیستی .... آنقدر نیستی که انگار هیییییییییچوقت نبوده ای .... من حالا نیاز دارم که باشی ... که صدام کنی ... که دستهام را بگیری ... اما تو ... نیستی ... آنقدر نیستی که انگار هیییییییییییچوقت هم نبوده ای .... ... هاااااااااااااه ... می دانم ... دل نازک شده ام ... به تلنگری می شکنم ... می خواهم به همان حصار سرد و بی روح خودم برگردم ... انتظار زیادیست خواستنت توی این لحظه های سیاه .. ؟ بودنت به اندازه یک کلمهء چند حرفی .. ... ؟ نمی دانم ... شاید هم هست ... کسی چه می داند ... نمی دانم .. من هییییچ چیز نمی دانم ... فقط می دانم که دلم می خواست باشی ... به اندازهء یک کلمه فقط ... از پشت تمام این فاصله های دور حتی .... و نیستی ... آنقدر نیستی که انگار هیییییییییییچوقت هم نبوده ای .... آنقدر نیستی که انگار هیییییییییییچوقت هم نبوده ای .... آنقدر نیستی که انگار هیییییییییییچوقت هم نبوده ای .... آنقدر نیستی که انگار هیییییییییییچوقت هم نبوده ای .... لعنتی ... دلم شکست .... کسی نیست ... یادت هست.. هیچ کس وقت ندارد ببیندت تو چه مرگت شده ... ... ... ... هاااااااااااااه ! از همه تان دلم گرفته ... از تو ... که مرا گذاشتی و رفتی آن سر دنیاااااااااااااا ... از تو ... که بی خبر گذاشتی رفتی ... و حالا برای من خط و نشان برف نیامده و زمستان سرد کشیده ای ... و از تو که ..... بی خیااااااااال ...... تمام می شود این روزهای طووووووووووووولانی .... تمام می شود این روزهای طولانی ... اما .. تو باور نکن ................... از درد به خودم می پیچم... اشک هام دیگر نمی ریزند... می روم تمام خودم را بالا بیاورم... * درد گاهی وقت ها چقدر لذت دارد...؟!؟ * انگار عادت شده!!! تمام شد... یادم می آید آن همه ادعای دوستی را... دلم می سوزد... چه خیال هایی داشتم... دیگر نگران هیچ کس نیستم! حتي نگران مردي كه كنارم به اندازه يك عمر فرصت خواب دارد... من فقط.... نگران سيميني هستم كه يكسال قبل در مورخه 1/7/85 فقط وفقط اينجا براي تو نوشت.... به راستي بعد از تو به سرش چه خواهد آمد در كنار عهدي چنين محكم با يك مهربان ديگر كه در كتابها به او مي گويند همسر؟
انگار يکي از آخرين تلفن ها بود!
گفتي : سالهاي سرسبزي ِ صنوبر را،
فداي فصل ِ سرد ِ فاصله مان نکن!
من سکوت کردم!
گفتي : يک پلک نزده،
پرنده ي پندارم
از بام ِ خيال تو خواهد پريد!
من سکوت کردم!
گفتي : هيچ ستاره اي،دستاويز ِ تو در اين سقوط ِ بي سرانجامم
نخواهد شد!
من سکوت کردم!
گفتي: دوري ِ دستها و همکناري ِ دلها،
تنها راه ِ رها شدن است!
من سکوت کردم!
گفتي : قول مي دهم هر از گاهي،
چراغ ِ ياد ِ تو را در کوچه ي بي چنار و چلچله
روشن کنم!
من سکوت کردم!
سکوت کردم ، اما
ديگر نگو که هق هق ِ ناغافلم را
از آنسوي صراحت ِ سيم و ستاره نشنيدي...
| Design By : Night Melody |

