تبليغاتX
يك دردِ ساده


يك دردِ ساده

اينجا نوشتن تجسم كامل نمك پاشيدن روي زخمه،به همين سادگي

***

روی دستام سرمی خورم . دود سیگارم رو می دم تو . دود . دود . حلقه های دود . می چرخه توی تخت . پوست سفیدش توی تاریکی معلوم نیست . تموم تنش داغ بود. پر حرارت . حس می کردم داره آتیش می گیره .

تموم تنت آتیش شده بود . داشتی با خودت فکر می کردی این همه گرما رو از کجا آورده. سر می خوری روی دستات . سیگارت با هر پکی که بهش می زنی قرمز می شه . تو تاریکی لباتو نمی بینم .

دست می کشم روی پوست عرق کردش . " عوضی هزار بار گفتم شب جایی نمون " بوی تنش دستام رو پر می کنه . "چرا نمی گی تا این وقت شب کجا بودی؟"

 عرق کرده . عرق . عرق . موهای لختش روی پیشونیش ریخته و داره نفس نفس می زنه و گرمای نفساش روی گردنم. لبم . تنم . تنم . تنم. ت..ن..م..

از بالا دست می کشم تا پایین ستون فقراتش. " اصلا توی لعنتی معلوم هست به چی فکر می کنی؟ " چقدر تو اون لحظه ها خواستنی شده بودی. آدم می خواست تموم تن عرق کردت رو لیس بزنه . " عوضی هزاربار بهت گفتم تو بارون وانستا . "

با دو چشم براقش نگاهم کرد . برق می زد . نگاهم رو برگردوندم و به تن عرق کردش فکر کردم .

عاشقش بودم . عاشقم بود. عاشقش بودند. عاشقم بودند . نمی دونم چه فرقی می کنه. دستاش که بوی تنم رو می ده و همین کافیه.

موهای عرق کردش رو نوازش می کنم. انگشتای کشیده و بلندم رو روی پوستش می کشم . هنوز تند تند نفس می کشه . می دونم همیشه حین عشقبازی نفسش بند می آد و با چشمهای براقش بهت نگاه میکنه و اسمت رو مدام صدا می زنه. " امشب دیگه پیش کی خوابیدی؟ " خوابیده بودم روی دستم . بالشم هنوز بوی تنش رو می داد و  صورتم از گرمای لباش هنوز داغ بود .

کنارم دراز کشیدی و دارم به عطر تنت فکر می کنم که پرسیدی: ....نمی دونم چی پرسیدی....

حالا که به تصویرهای توی ذهنت فکر می کنی . حالا که اجازه می دی پرسه بزنن روی تختت ، روی پوست تنش که تو تاریکی دیده نمی شه و موهای عرق کردش... 

داری فکر می کنی به اون که سیگارش رو بین دو هم آغوشی روشن می کنه و دستاش بوی تنت رو می ده...

" عوضی گفتم بیا تو بارون شدیده. "

به تصاویر توی ذهنت اجازه می دی که بچرخند ، روی پوستش بدوند ، روی لباش، لب بگیرن و تموم تنش رو ببوسن ...

سیگارت هنوز تمام نشده که پیچیده در بوی تنش به خواب می ری....

نوشته شده در جمعه 1386/11/26ساعت 20 توسط سيمين| |

***

از صبح تا الان راه افتادم تو خيابانها و مي خوام برات يه كادو بخرم .كادوي روز تولدت .
چيه؟ چرا بهم مي خندي؟ هميشه به من مي خندي و رو پيشونيت دو تا چين بلند مي افته .منم كه نيستم برات صاف كنم و غر بزنم كه همين روزاست پيشونيت مثل پيرها چين بيفته...
واي اتوبوس را افتاده ، الان بايد مثل ديووونه ها بدوم وبرسم به دستگيره هاي فلزيش وبين اين همه زن ودختر وكوچيك و بزرگ گم بشم.
لابد اگه تو بودي ، بهم مي خنديدي و مي گفتي :چرا با تاكسي نمي ري؟...
با يه عالمه زحمت دستم رو مي رسونم به ميله ها و بالا مي رم. تو صورت يه خانم پير لبخند مي زنم .پام رو از روي پاي يه خانم ديگه بر مي دارم وكيفم رو محكم مي گيرم.
خنده ام ميگيره آخه مگه چقدر پول دارم ؟ براي هديه گرفتن براي تو هيچي نيست .
زن بغل دستيم با لبخند بهم نگاه ميكنه واينقدر بهم نزديك ميشه كه نزديكه صداي قار قور شكمش رو بشنوم .
خنده ام ميگيره...
به تو فكر ميكنم ..الان حتماً رسيده اي خونه وخسته اي و من نيستم. خدا كنه زود برسم خونه... برات رو شوفاژ غذا گذاشته ام .سالاد هم هست ، ولي با گوجه مونده درست كردم..
پول هام رو لازم داشتم ، تو ببخش...تو ببخش ...
خب....
حالا آقاي راننده زده رو ترمز و همه روي زمين دراز كشيدن كنسرو آدميزاد...شايد اگه تو بودي .....!!!!
چقدر به تو فكر مي كنم!!!!
به اينكه با چه كادويي مي تونم خوشحالت كنم ؟ واست چي بخرم؟ كه لازم داشته باشي، راستي ببخش كه ، يكي ، دو هفته از تولدت گذشته .البته چيزي هم در بساط نداشتيم .اين يه ذره هم از تك تك لقمه هاي هر روزمون زدم. اول زندگي هميشه سخته ديگه...ولي اگه كادوم رو ببيني حتماً تعجب مي كني .اولش مثل هميشه مي خندي. بعد هم كاغذش رو پاره مي كني .
يه چيزي واست مي خرم كه هم قشنگ باشه هم خوشحالت كنه....
پيراهن ...آره اين خوبه ...پيراهن نداري .ديروز واسه پيدا كردن دكمه اي كه به درد پيراهن آبيت بخوره ، دو ساعت مغازه خرازي سر كوچه رو زيرورو كردم. پيرمرد بيچاره فقط لبخند مي زد.لابد فكر  كرده من ديووونه ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟
راننده دوباره ترمز ميكنه وسرم مي خوره به يه ميله، يه آقاهه از قسمت مردانه بلند صلوات مي فرسته .شايد كسي حالش بد شده؟
اينجا همه به هم وصل شدن تا يه وقت باد نبردشون ...راننده حالا ديگه پاشو از رو گاز بر نمي داره تا اين سري دل وروده مون رو بهم بريزه ...واقعاً كه به فكرمونه.
برات يه پيراهن مي خرم به رنگ آبي آسماني يا سورمه اي....خيلي وقته دلت مي خواد نه؟شايد هم واست كمربند بخرم.كمربند قبليت اينقدر پاره پوره شده بود كه دلم نيومد نگهش دارم. صاف انداختمش تو سطل آشغال. البته تو به روي خودت نياوردي اما مي دونم دوست نداري كمربند قهوه اي رو با پيراهن آبي وشلوار خاكستري بپوشي؟!
خيلي مسخره است ..با صداي بلند مي خندم. واز نگاه ديگران به خودم ميام. حالا راننده جيغ مي زنه كه ايستگاه آخره و من همين جوري مثل خلها با خودم حرف مي زنم و از اتوبوس پياده مي شم . اين خانمه هم از تو صورتم كنار نمي ره. از پله هاي اتوبوس پايين مي پرم وروسري پشميم رو محكم ميكنم . دست ميكشم روي مانتوم وراه مي افتم. پاهام انگار سبك شده. حال خوبيه. انگار كيفم هم سبك شده .دست ميكنم توي كيفم وماتم مي بره!
سر جام خشك مي شم .به دور وبرم نگاه ميكنم ، بعد بر مي گردم واتوبوس صورتي رو مي بينم كه ميره وبين اون همه ماشين گم ميشه.آب دهنم رو قورت ميدم...گلوم ميسوزه...
دست ميكنم توي جيب مانتو...چند صد توماني دارم...كادو رو چه كنم؟پيراهن آبي....كمربند...گوجه فرنگي....
خب برات گوجه فرنگي ميخرم ويه كيك كشمشي كوچيك براي عصر...دوتايي با هم شمع فوت ميكنيم ويه چايي مي خوريم و مي خنديم..
راه مي افتم تا با اتوبوس بعدي برگردم خونه..
روي گونه  هام يه تيكه خيس مي لغزه....شايد " گريه " مي كنم ...شايد هم " نه "....

نوشته شده در دوشنبه 1386/11/15ساعت 0 توسط سيمين| |

***

تلفن زنگ می زند. مدام . دستت رومی بری طرف گوشی . به ساعتت نگاه می کنی. " این موقع صبح چی کار داره زنگ زده. "

صدایی زنگ دار و شاد:  "سلام"

با تعجب : " ساعت چنده؟"

-" 6 غروب."

در فضایی معلق سیر می کنی. فضا و زمان رو گم کردی . چرا؟! به موهات دست می کشی باز هم گم شدی تو خودت . گوشی رو می ذاری و دوباره تو تاریکی فرو می ری. بوی تنت اتاقت رو پر کرده. پر از تاریکی پر از تنهایی. پر از خنده های هیستریکت. "حسین نخند."

و ناگهان انفجار خنده ها در ذهنت. در تصویرهای خالی ذهنت و ...

" به زن ها اعتماد ندارم." و من به طرز عجیبی یه زنم. واقعی تر و حقیقی تر از همه زنها که خودشون و زن بودنشون رو پنهون می کنن . یه زن با همه جنبه های زنانه. اغواگری و فریبندگی اش. " یادته کی برام  اغوا رو فرستادی؟ "

می دونی که دستات دعوتی برای آفریدن فریبی تازه ست . حالا چه کسی باور می کنه این مار تو آستین این بار عشق باشه ؟ "

خودت هم باور نداری . دستات رو می کشی روی صورتت . می خوای پنجره رو ببندی . " نه. قهر نکن. خواهش می کنم. " و تازه می فهمی به همه جیزهایی که داشتی می تونی یه چیز رو هم اضافه کنی. ناز کردن.

می دونی که همه اینها توهم عشقه. همه تصاویر تو ذهنت. همه و همه....

" به عشق دیگه فکر نمی کنم " و تو پیش خودت فکر می کنی هیچوقت عاشق نبودی . چرا. چرا بودی. وقتی به رگهای برجسته گردن پدر فکر می کنی که چطور می زد وقتی روی سینش دراز کشیده بودی و لباش رو بوسیده بودی. چشماش رو بست و گفت: " خواهش می کنم من نمی تونم جلوی خودمو بگیرم تو این کار رو نکن "

" پس یه چی بگو " و در حالی که لرزش اندامش را زیر پوستت حس می کردی گفت : " عاشقتم. ولی مجبورم پدرت باشم. "

حالا فکر می کنی پدر اینبار می خواد تمام تابو ها را بشکنه . پنجره ها رو باز کنه و با چراغ روشن بگه " پدرتم ولی می خوام عاشقت باشم . "  و وقتی روی سینش دراز کشیدی به تن لختت  دست بکشه. دست بکشه روی تموم تنت . گرمای نفساش رو روی صورتت حس کنی و انگشتاش رو سینه هات ،  که هنوز بعد سالها کوچکند و تو رو یاد اولین هماغوشی می ندازند.

روی سینه هات انگشتاش شروع می کنه به بازی کردن و صدای قلبش رو می شنوی که هی تند تر و تند تر می شه و مدام می گه: " تنت...تنت...دوزخی که می خوام توش گم بشم..."

و خیسی اندامت رو روی انگشتاش حس می کنی و لبات رو می بوسه و می گه: " دخترم . دخترم. دوستت دارم..."

"ساعت ۶ زنگ بزن کارت دارم "

 مرددی که بزنی یا نه. می دونی چه اتفاقی قراره برات بیفته . زن. زن . زن... مدام این واژه می کوبه تو سرت ...

زنگ می زنی صداش می لرزه و اندام تو...

" بیا بدون پیش فرض با هم حرف بزنیم ..."

می زنی . می زنه... نفس نفس می زنه. دوباره زنگ می زنم. جسور می شوی " هر چی باشه دوست دارم." می زنه..."نمی تونم وقتی دوستت دارم بگم ندارم . نمی تونم بگم عاشقت نیستم وقتی عاشقتم. "

و تو می لرزی . تمام اندامت می لرزه. می دونی که گرفتار شدی . یه بار دیگه...می گی :" من هم..."

و حالا که می ری تو تخت براش می نویسی" بی تو خوابیدن  تنها  بعد از این عذاب آوره..."

 

نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/10ساعت 17 توسط سيمين| |

***

پس كي خاكم ميكني؟

 

- پس كي خاكم ميكني؟

- يعني چي؟اين چه حرفيه كه ميزني عزيزم؟

- پرسيدم كي خاكم ميكني؟

- نميفهمم چي ميگي؟!باور كن حرفت را نميفهمم

نميفهميدم. اصلا حاليم نميشد كه منظورش چيه؟مگه ميشه آدم زنده رو دستي دستي خاك كرد؟زنده به گور؟!!! واي....خيلي وحشتناكه!!باور كردني نيست ....پذيرفتني نيست.....آدم زنده....تنها....قبر...عميق.......تاريك.....سياه...  نمور....مگه ميشه؟

چرا اين حرف رو زد؟ براي چي دلم رو آتيش زد؟منكه توي پرستاري چيزي كم نگذاشتم براش؟ منكه همه كارهاش رو انجام ميدم داروهاش....ويتامينهاش....مگمل هاي غذايي و غذاهاش...دكترهاش... كافي نيست؟باز هم بايد اين رو بگه؟

-         پس كي خاكم ميكني؟؟!!

وقتي اينو گفت صداش مثل يه تبر تيز و محكم خورد توي گوشم. اينقدر محكم و تيز كه حس كردم مغزم رو شكافته و از اون گوشم داره ميزنه بيرون. منگ شده بودم. كپ كرده بودم . ترسيده بودم. آخه چرا؟چرا اينو گفت؟

-         يعني چي؟ اين چه حرفيه كه ميزني عزيزم؟

-         پرسيدم كي خاكم ميكني؟!

-         نميفهمم چي ميگي ؟باور كن حرفت رو نميفهمم ....

-         چي رو نميفهمي؟مگه من فارسي حرف نميزنم ؟ گفتم كي خاكم ميكني؟

-         حرفت رو ميشنوم معناش رو هم ميدونم اما منظورت رو نميفهمم

-         تو هم پير شدي ها...لازمه كه همه چيز رو برات توضيح داد قبلنا اينطوري نبودي،فوري حرف رو ميگرفتي... اما حالا...

-         آخه اين حرف تو عادي نيست. قابل فهم نيست

-         كجاش قابل فهم نيست؟پرسيدم كه :  كي.........خاكم.....ميكني..........؟؟؟؟!!!

-         من....هوم..ممممممممممم

-         بفهم سارا،من يه مرده هستم،مرده اي كه چشمهاش ميبينه و گوشهاش ميشنوه . مرده اي كه هيچ اميدي به زندگي مجددش نيست . خاك شدن،قبر داشتن،سنگ قبر شيك داشتن،حق منه! كمترين حق من . مسلم ترين حق.....

-         تورو خدا ادامه نده.....خواهش ميكنم

-         سارا....به مرده هاي اطرافت نگاه كن ،همه قبر دارن با يه ادرس منحصر به خودش كه با هيچ قبر ديگه اي اشتباه نميشه....بعضي هاشون سنگ قبر شيكي دارن كه روش جمله هاي ادبي سوزناكي نوشته شده ....بعضي ها حتي اين شانسو دارن كه عكسشون بالاي سر قبرشون باشه بعضي ها حتي....

-         بسه امير ! تورو خدا بسه! دوست دار زجرم بدي؟دوست داري عذابم بدي؟اين همه بدبختي و گرفتاري دارم بس نيست؟ميخواي نمك روي زخمم بپاشي؟

-         نه سارا باور كن كه نه . من يه حرف ساده ميزنم،يه جمله سئوالي ،شايد هم يه خواهش.....

-         نميخوام بشنوم. نميخوام حرف بزني. نميخوام . نميخوام...........

-         باشه ،هر چي تو بگي.......

چرا اين حرف رو زد؟باور نميكنم كه هدفش زجر دادن من باشه. ما سالهاست كه كنار همديگه هستيم . خيلي با هم خوب بوديم . هم من امير را دوست داشتم و هم اون منو دليلي براي آزار دادن هم نداشتيم...پس چرا اين حرف رو ميزد؟

ده سال قبل ،درست يكسال پيش از تصادف امير، توي ماه عسل بوديم كه به هم قول داديم تا هميشه ، تا هر وقت كه دنيا هست و ما هم هستيم، در كنار هم باشيم و هيچ چيزي نتونه مارو از هم جدا كنه.........لعنت. لعنت به شب تلخ يلدا......همون شبي كه امير بي احتياطي كرد و بعدش هم اون تصادف وحشتناك .شايد اگر مشروب نخورده بود اينطور نميشد،اما ميگن قسمت،هرجاي دنيا كه باشي ،در هر حالتي كه باشه ، نصيب آدم مي شه و هيچ چيز نميتونه عوضش كنه..... راست ميگن؟ نميدونم ،اما دوست دارم باورشون كنم ..... مگه راه ديگه اي هم دارم؟

آره ، قسمت من و اميرهم اين بود. يك سال زندگي مشترك و ده سال بيمارداري! شوخي كه نيست ، نخاعش از گردن قطع شده و همه بدنش فلجه.... هيچ درماني نداره. يه دكتر هم پيدا نشده كه بهمون چند درصد – فقط چند درصد – اميد بده. حتي يه اميد واهي و الكي.... يه اميد بي اساس.اميدي هر چند دروغ....

-         پس كي خاكم ميكني؟

-         امير ، تورو خدا ديگه اين حرف رو نزن . من با شنيدن اين جمله از درون خالي ميشم . از داخل پوك ميشم و ميريزم ... تورو خدا ديگه اينو نگو

-         چرا نميفهمي سارا؟ من حقم رو ميخوام. حقي كه همه مرده ها دارن. تو ميخواي منو از حق طبيعي خودم محروم كني؟ تو ميخواي مرده من روي زمين بمونه؟اينقدر بمونه تا بو بگيره؟... اين انصاف توئه.....؟؟؟!!!

-         چرا اين حرف رو ميزني؟.... افتادي روي دنده لج؟ از عذاب دادن من لذت ميبري؟

-         من هيچ وقت لجباز بودم؟تا حالا كي لجبازي من رو ديدي كه اين دفعه دومش باشه؟‌من حقم رو ميخوام سارا..... مي فهمي؟... حقم رو! ميخوام بدونم كي خاكم ميكني؟

-         خاكت ميكنم؟ آخه يعني چي؟تو زنده اي.....داري نفس ميكشي....غذا ميخوري...از همه مهمتر فكر ميكني،برنامه ريزي ميكني و از همه مهمتر يه روز خوب ميشي .... چرا بايد خاكت كنم؟

-         فكر ميكردم فقط من فلسفه خوندم و سفسطه بلدم. اما نه ،انگار تو هم هيچ دست كمي از من نداري.... راستشو بگم از منم جلوتري... تو واقعا به من به اين يه تيكه گوشت بي حركت ،به اين لاشه گنده اي كه قدرت تكون دادن انگشتش رو هم نداره ميگي زنده؟...فقط چون نفس ميكشم و ميخورم؟ فقط به همين دلايل؟

-         كافي نيست؟ اين دلايل براي تو كافي نيست،براي من كافيه. من ياد نگرفتم به خاك كردن آدمي كه ميبينم هنوز اكسيژن ميگيره و گاز كربنيك پس ميده فكر كنم . تو خودت اگه جاي من بودي اين كار رو ميكردي؟من رو كه هنوز زنده هستم و نفس ميكشم، زنده زنده ميكني توي خاك؟؟

-         بسه سارا...خودت هم ميدوني كه اين مقايسه غلطه ...

-         چرا غلطه؟‌كجاش غلطه؟

-         اصلا چه اهميتي داره كه من در شرايط مشابه چكار ميكردم؟مهم اون كاريه كه تو الان بايد بكني، هر چه سريعتر........

-         سريعتر؟؟؟! !!!ما هنوز از انجامش به توافق نرسيديم اونوقت تو داري از زمانش حرف ميزني؟؟!!!‌مسخره!

-         زمانش اصلا مهم نيست . نگذار كه يك كار بزرگ اسير مسائل ريز و بي ارزشي بشه و هيچ وقت به آخر نرسه. مهم اينه كه اين كار بشه حالا كي؟ چه اهميتي داره كه كي؟؟؟

-         آره درسته. منم همينو ميگم. وقتش كه بشه اين كار هم انجام ميشه . تو هم ميري زير خاك ،مثل مادرت،مثل پدرم،مثل همه آدمهاي بي شماري كه تا حالا رفتن اون زير! منم ميرم. وقتش كه برسه منم ميرم اون زير...همون جايي كه نه همدمي هست ، نه نوري،و نه حتي اكسيژني! بايد بريم.... بايد بريم تا چرخه طبيعت كامل بشه ديگه.قانونش همينه . نيست؟....تو هم بايد صبر كني،بايد صبر كني تا وقتش بشه ،چرا براي راهي كه يه روزي بالاخره بايد بري اينقدر عجله ميكني؟

نميفهمه! يا نميفهمه يا خودش رو به اون راه ميزنه. حالت سومي هم وجود نداره. اگه ميفهميد كه اينطوري جواب نميداد......يعني واقعا نميفهمه يانميخواد بفهمه؟...دوست ندارم دنياش رو خراب كنم. نمي خوام همه چيز رو براش باز كنم....نميخوام بفهمه كه من هنوزم زنده هستم!نفس ميكشم،ميشنوم،ميخورم ، ميبينم و ....چرا بايد بهش بگم؟چرا دنياشو مثل موجي كه قلعه شني رو نابود ميكنه،خراب كنم؟ ... من مريضم، ناتوانم، فلجم، اما نامرد نيستم! نه نه ...

من هنوزم دوستش دارم .......هنوز هم ...............

-         پس كي خاكم ميكني؟

-         تو غير از اين جمله لعنتي كوفتي ، هيچي نداري بگي؟ يعني توي اين خونه ،توي اين دنيا،هيچ چيزي كه بدرد گفتن بخوره وجود نداره جز همين جمله لعنتي؟

-         پس كي خاكم ميكني؟؟ تو رو خدا جوابمو بده!!

-         بسه !بسه!بسه!خفه شو اميرررررر!تو رو خدا خفه شو

دوست نداره خاكم كنه؟نميخواد از شر من راحت بشه؟نمي خواد بعد از من راحت و آسوده بره پي كارو زندگي خودش؟ آزاد و مستقل....من كه نه شوهر خوبي براش هستم نه حتي يه همدم خوب براش به حساب ميام. پس چرا ؟‌چرا نمي خواد راحت بشه؟

-         پس كي خاكم ميكني؟

-         هيچ وقت! مطمئن باش هيچ وقت!!اينطوري كه پيش ميره تو اول مرگ من رو ميبيني. بذار من بميرم و برم زير گل ، بعد حتما يكي پيدا ميشه كه خاكت كنه.....نگران نباش..هيچ مرده اي روي زمين نمي مونه....زنده ها طاقت بوي مرده ها رو ندارن! خاكت ميكنن . بهت قول ميدم...

-         خاكم نمي كني؟ حتي اگه همه چيز رو بنامت كنم؟ ميدوني كه هنوزم فقير محسوب نميشم!

-         تو درمورد من چي فكر ميكني امير؟ به خيالت كه من دنبال ثروت خودت و پدرت هستم؟ فكر ميكني براي مردنت لحظه شماري ميكنم؟ اي واي به من...هنوز من رو نشناختي.هنوز هم مثل اول زندگيمون بد بيني؟ميخواي امضاي محضري بدم كه يه قرون ارث و ميراث ازت نمي خوام؟ به خدا اين حرفها خجالت آوره...احمق جون اگه من دوستت نداشتم كه ......

-         كه چي؟اگه دوستم نداشتي تا حالا تحملم نمي كردي،درسته؟شايد تو بخواي تا صد سال ديگه تحملم كني، من چي؟ من هم بايد تحمل كنم،من چي؟

-         مگه من مجبورم؟ كدوم دختر با 31 سال سن مجبوره پاي شوهر بيمارش بسوزه و بسازه كه من دوميش باشم؟ نه امير، من مجبور نيستم. من با تو بودن رو انتخاب كردم . اينو بفهم عزيزم

-         پس كي خاكم ميكني؟

-         وااااااااااااااي ي ي ي ي

آه سارا كاش ميتونستم حرفام رو بهت بگم . كاش ميتونستم بهت بفهمونم كه راهي جز خاك شدن ندارم. افسوس..افسوس كه كار من نيست!...

دوستم داري؟ با من بودن رو انتخاب كردي؟ خودت خواستي كه به پاي من بسوزي و بسازي؟‌دروغ مي گي!شعار ميدي!شعار دهن پر كنييه،اما يه اشكال داره ، حقيقي نيست! خاكم كن سارا.....خاكم كن و كاررو تموم كن ......ادامه اين وضع انصاف نيست،انساني نيست،قابل تحمل نيست......تو نميدوني اما من ميدونم. كاش ميتونستم بهت بگم ولي كار من نيست!نميتونم....بفهم كه نميتوم دختر.....

-سارا سارا .....بيا لطفا.......يه لحظه بيا لطفا.....

-يه دقيقه صبر كن ،دارم با تلفن حرف ميزنم. الان ميام......

-اما من الان كارت دارم!واجبه!زود باش!

-خيلي خوب اومدم.....(من چند دقيقه ديگه باهات تماس ميگيرم الان امير صدام ميكنه ،فعلا باباي).......جانم امير جان چيه؟

-         پس كي خاكم ميكني؟

-         من رو صدا كردي كه اينو بگي؟تو چته امير؟ديوانه شدي؟ ميخواي بگم يه روانكاو بياد بالاي سرت؟

-         نه سارا ، نه عزيزم،نه همه وجودم، نه عشق و زندگي من! بيمارتر نشدم،رواني هم نيستم،به روانكاو هم احتياج ندارم .....فقط......فقط........ فقط........فقط ديگه نمي خوام صداي حرف زدن هاي عاشقانه تو و آرش رو بشنوم! ديگه نميخوام ببينم كه تو با آرش به خيال خواب بودن من ،يك ساعت توي اتاق مي مونين. ديگه نميخوام سد راه زندگيت باشم.ثروت من و پدرم ميتونه زندگي تو و آرش رو تضمين كنه ..مگه يه زندگي چي ميخواد؟پول،عشق،و سلامتي!!!شماها هر سه رو دارين،چرا خوشبخت نباشين؟فقط چون يه تيكه گوشت بي حركت كه اينج توي هال ،روي تخت افتاده و نفس بكشه و ميخوره و ميبينه ميشنوه ...اين دلايل به نظر تو كافيه؟..كافي نيست.كافي نيست سارا..خوشبختي حق توئه..حق تو و آرش. بفهم كه دوستت دارم ،بفهم كه عاشقت هستم.تورو خدا بفهم .من نميخوام تو خائن باشي....عاشقتم سارا......

 

-                      پس كي خاكم ميكني؟

 

نوشته شده در جمعه 1386/11/05ساعت 12 توسط سيمين| |

***

به ساعتش نگاه کرد و آهسته گفت : " می دونم این بارهم نمی یاد ". برای اینکه دستاش گرم شه اون رو کرد تو کاپشنش . "عجب برفی یه ."  با این ماه می شه هفت ماه که نیومده سر هیچ قراری . آخه قرارمون این نبود ، قرار بود من باشم و تو باشی و ...حالا تو به همه چیز فکر می کنی الا من... از اولش که من باعث همه این اتفاق ها نبودم...

از اون بالا داری به من نگاه می کنی . به لباس آبی که به من پوشوندن و این شلنگی که به زور کردن تو دماغم . دوباره می افتی پایین و وقتی به روبروت نگاه می کنی ، عکس بچه ای رو می بینی که انگشتش رو گذاشته رو بینیش . تو دوباره بی صدا بلند می شی و می ری اون بالا...

راستی از اون بالا چه جوری یه این پایین ؟ از اون بالا وقتی به من نگاه می کنی حس ترحمت بیشتر می شه نه؟ آخه این کارای بیهوده چیه می کنی؟ یه جای امن کافیه دیگه . چرا بیشتر از این خودت رو تو دردسر می ندازی ...

بسه دیگه این حرفا چیه؟ داشتی تعریف می کردی ، چی شدی که اومدی اینجا...نمی دونم . فقط می دونم من ماستا رو ریختم رو زمین و پدر از خونه رفت و دیگه نیومد...

راستی چرا مادر هیچوقت نگفت چرا قاب عکس پدر دیگه جای همیشگی ش نبود...خوب حالا دوباره شروع می کنی به فلسفه بافی و اینکه مادرا همیشه نسبت به پسراشون حس خاصی دارن و به نوعی محبت اون رو جایگزین محبت نداشته از طرف همسر می کنن...

حالا داشتی می گفتی آخه نفهمیدی چرا وقتی از مدرسه می اومدی و موقع غذا خوردن که می شد ، پدر از سر میز بلند می شد و تو توی چشاش زل می زدی و اون می گفت :" چته ؟ غذاتو بخور؟ "  و مادر گریه می کرد و تو همیشه فکر می کردی آخه یه ماست ریختن اینهمه دعوا نداشت که پدر بره و دیگه نیاد...

داری از اون بالا دوباره به چی نگاه می کنی ؟ به این قیافه که من نیست . یعنی نمی تونه مال من باشه . از کجا معلوم یه روزی همین بلا سر تو نیاد ؟

ادامه بده . مادر چی می گفت . این شلنگی که  به زور کردن تو دماغم داره اذیتم می کنه . نمی دونم چه اصراری دارن که به زور زندگی رو برگردونن تو رگام .

رگ می زنم . رگ می زنم . داد می زنم . دوباره خواب پریشون دیدی ؟ دکترا می گن این خواب های پریشون از کجاست ؟ و من یاد چشمان سگی آبی رنگ مارکز می افتم و اینکه تو خوابهاش هر اتفاقی می افته...

نفهمیدم این لامپ ها که آویزون می کنن روی سقف چه احساسی دارن . همیشه معلقن . مثل حالی که تو الان داری. نه ممکن نیست برای یه موضوع به این کوچیکی گذاشته باشه ، رفته باشه...

پرستار می آد تو . لبخندی می زنه. تو هم می خندی . ادای قهرمانا رو در می یاری که چی ؟ با اینهمه دردی که داری حرف نمی زنی که بگی درد برات مهم نیست.

از وضع تو که بهتره . همیشه رو سقفی . از حرفهای منم که خسته شدی ولی مجبوری گوش کنی . حالا این یه بار رو گوش کن. باید یه فلاش بک بزنم به روزی که نسرین رفت . من که چیزی نگفتم و چیزی نخواستم . آزادش گذاشته بودم که یه روز گفت باید بره . وقتی رفت حس کردم...اصلا چه فرقی می کرد کلی کتاب خونده بودم که این چیزا سرم بشه . خوب شده بود مگه نه؟

داری گوش می کنی . برای تو دارم حرف می زنم . زیر پوستم داره زق زق می کنه . دارم به زور نفس می کشم ...وقتی با تن عرق کرده کنار شمسی دراز کشیدم آهسته در گوشش گفتم دوستت دارم و اون هم گفت درست مثل نسرین. عاشقش بودم . نبودم؟

اومدم خونه. پدر روزنامه می خوند و مادر نبود...هیچوقت نفهمیدی چرا با هم دعوا می کردن؟! دعوا می کردن و در نهایت به من ختم می شد . می دویدم تو کوچه با موهای پریشونم . می رفتم پیش شمسی . شمسی خیلی خوشگل بود و خیلی جوون تر از مادرم و البته مهربون تر . ولی نمی دونم چرا تنها بود و من بیشتر از مادرم دوسش داشتم . اونم بغلم می کرد و می گفت عزیزم...پسرم...

حالا این حرفا رو چرا به من می زنی ؟ من که نمی تونم برات کاری کنم . ولی خوب اگه راحت می شی بگو...امروز حال و حوصله شنیدن دارم . راستی نگفتی اون روز چرا ماستا از دستت ریخت و پدر رفت . نگفتی چرا مامان چشم دیدن شمسی رو نداشت .

حالا که من حوصله شنیدن دارم چرا حرف نمی زنی ؟چرا ساکت شدی ؟ پرستار می آد تو . با همون لبخند همیشگی. دستش رو می ذاره رو صورتت و می ره دکتر رو صدا می کنه. شلنگی که مدام اذیتت می کرد رو از بینیت می کشه بیرون و  وقتی موهات رو از جلوی پیشونیت کنار می زنه و چشماتو می بنده تازه می فهمم که رنگ چشات سیاست نه قهوه ای...

 

نوشته شده در دوشنبه 1386/11/01ساعت 18 توسط سيمين| |

قالب : پيچك