تبليغاتX
يك دردِ ساده


يك دردِ ساده

اينجا نوشتن تجسم كامل نمك پاشيدن روي زخمه،به همين سادگي

***

دل بستن آموختم
 ترا...
دل كندن آموختي
 مرا...
شاگرد خوب بودم و تو معترضي؟؟؟
...

نوشته شده در شنبه 1386/08/19ساعت 10 توسط سيمين| |

***

شروع
  
- ما که مي خوايم با هم ازدواج کنيم ديگه چه فرقي داره قبلش با هم بخوابيم يا بعدش؟مهم اينه که همديگرو دوست داريم اين هم بستري رابطمون رو مستحکم تر مي کنه.
- نه!گناه داره

-اي بابا چه گناهي؟ديگه دوره ي اين حرف ها گذشته. تاريخ مصرف دين و اين چيزا گذشته.بهشت خدا رو خودم واست مي سازم آدم عاقل نقدو ول نمي کنه بچسبه به نسيه.اينقدر بي کلاس نباش
- اگه خدا گفته حتما يه حکمتي توش هست

-کدوم خدا؟ اون که به زور با يه عقل ناقص پرتمون کرده تو اين دنيا بعد هم مي خواد بندازتمون تو آتيش؟
-(سکوت)
....

- چرا تلفنت رو جواب نميدي؟
- کار دارم نمي فهمي؟

-تو سرد شدي.تو مي گفتي رابطمون بهتر مي شه
-ببين عزيزم تو دختر خوشگلي هستي همه چيز تمومي بهترين اندام رو داري ولي واسه من زيادي من نمي تونم خوشبختت کنم.

-من که ازت چيزي نمي خوام مي ريم يه گوشه با هم زندگي مي کنيم.با همه چيزت مي سازم.فکر آبروي منو نمي کني؟ همه مي گن چرا به خواستگارام جواب نمي دم
- اه.چرا نمي فهمي من نمي خوام ازدواج کنم ازدواج يعني محدوديت چقدر بدم واسه ترميم؟

-چيزي رو که از من گرفتي با پول نمي شه جبران کرد.تو به من قول داده بودي من فکر مي کردم تا آخر عمر با توام
....

(کنار خيابون.تلفن سکه اي)
-الو.ببخشيد خانوم با آقا.... کار داشتم
-امروز گوشيشون با منه
-معذرت مي خوام شما؟؟؟
-خانمشون هستم!!!!
.....
(همونجا)
-هي خوشگله امشب به ما يه حالي ميدي؟
-آره(با بغض)
....(گاهي اينجوري شروع مي شه)...


نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/02ساعت 16 توسط سيمين| |

قالب : پيچك