يك دردِ ساده
اينجا نوشتن تجسم كامل نمك پاشيدن روي زخمه،به همين سادگي
به من چه که این انگشتهای من هی بدون اجازه قد کشیدند و پاهایم هی روز به روز درازتر شدند و بعد من یکهو دیدم که دیگر کوچک و کودک و نوجوان و حتی جوان هم نیستم. به من چه که آن دهان نجیب و عجیبی که حجم کوچکش سرمایه بزرگ صورت کودکیام بود یکهو گشاد و گشاد تر شد و من یکهو دیدم که به جای «بابا آمد» و «سارا انار دارد» هی دارم زیاده گویی میکنم و از نیامدنهای بابا و نداریهای سارا جیغ جیغ میکشم. *** اي عشق من ... من فرصتي ديگر ندارم... ديگر رسيده آخر و پايان كارم اما چه پاياني اگر او را نخواهي...بايد بدون تو شوم اينگونه راهي دل داده بودم دست تو آنرا شكستي...من با تو پيمان بستم و آن را گسستي من با هزاران آرزو دل بسته بودم...بايد به تو مي گفتم اين را خسته بودم عشق تو اما قلب من را آتشي زد شوق دوباره عاشقي بود وچه بي حد ... از تو گذشتم من..خودم باور ندارم...از تو چه پنهان بسته ام من كوله بارم وقتي نمانده...راهيم...شايد مسافر رد مي شوم از پيش تو در حكم عابر ديگر نمانده فرصتي وقتم تمام است...حتي نگاه ما به يكديگر حرام است قرباني يك حس شدي حس غرورت دير آمدي ، فرقي ندارد پس حضورت من راهيم ، اما دلم پيش تو مانده .. راز نگاهت را دل من ساده خوانده جوري نگاهم ميكني حرفي تو داري... رنگ محبت در دو چشمان تو جاري بغض غريبي سينه ام را مي فشارد.. دارم تحمل مي كنم سودي ندارد.. نام مرا روي حصار غصه حك كن... من را كمي اي نازنين من كمك كن تو خوب مي داني كه من ترديد دارم.. اما بدان راهي به غير از اين ندارم حالا عزيزم لحظه ي رفتن رسيده تر كن تو ، هم ، اين جاده را از اشك ديده مي خواهمت ديگر ولي شوقي ندارم... بگذار تا من از غم عشقت ببارم. پاي تمام حرفهاي گفته هستم...بايد بداني مردم و از تو گذشتم تو رفتن من را گل من ساده انگار ... عشق مرا از رد پاي كوچه بردار... من را به دست غربت آينده بسپار ياد مرا در ياد خود اما نگهدار.... ... *** الهي ! تو با رحمت بي منتهايت طلوع دوباره خورشيد اميدم را در صبحي نمناك از اشكهاي شبانه ام برايم مقدر... .......... همسرم ... تو حقيقتا : فرستاده اي از بهشت هستي براي من ...
من می خواستم لبهایم مثل یک ماهی قرمزکوچک باشد توی حوض صورتم و همه کیفش را ببرند. آخر خوب می دانستم که هیچ کس با چشم بد به ماهی قرمز نگاه نمیکند الی گربه سیاه خانه همسایه که تازه او هم وقتی می دید این ماهی قرمز دم جنبان خانه ما معصوم است و رقص، ذات بالههای زیبای اوست، گاهی می نشست تنگ حوض و دلش را کامل میداد به دلبریهای پاک صاحب آب و دیگر چنگ و دندان به رخاش نمیکشید و منتظر خلوت هم نمیماند. هرچه بود همان تماشای شفاف کنار حوض روشن بود وبس.
ولی دیدی چه بر سر کودکیهایم آمد؟ یکهو همه چیز خراب شد . دست و پایم روز به روز بزرگ تر می شدند و خانه ما روز به روز کوچک تر. بعد کلنگ به جان خانهها افتاد و نسل حوض برافتاد و جایش تنگ بلور آمد و از همان روز که ماهی قرمزهای بیچاره را توی تنگ بلور انداختند، گربهها حریصتر شدند وهی همه برای دولب قرمز من چنگ و دندان تیز کردند. من دیگر بزرگ شده بودم و موهای از شب سیاهترم را توی یک روسری گل گلی قایم میکردم و بعد گربهها هی حریص تر میشدند و ماهیها هی میترسیدند و هی من بیشتر موهایم را دلتنگ میشدم و دیگر هیچ گربهای به هیچ ماهی قرمزی رحم نکرد و دیگر هیچ کس نفهمید که زیبایی ذات ماهی قرمز است.
از کودکی تا زن شدن راه سختی را آمدم. هزار بار سرکشی کردم و هزار بار دهان باز کردم که آی من می خواهم لبهایم مثل همان ماهی قرمز کوچک باشد توی حوض صورتم ولی حالا از همان روزی که زن شدم تا خود امروز، سالهاست که این دهان جز برای اعتراض باز نمی شود. من حتی نمیخواستم به خاطر شکستن تنگ بلوری که شده است حصاری برای گوهر ناب زیبایی جنس ما، کسی گربه همسایه را از دروازه شهر آویزان کند اما نشد و من هربار از پشت همان شیشه، اول شرم کردم از چشمهای هیز گربه و بعد به همان اندازه از چشمهای ز حدقه در آمدهاش بر حلقه دار. آخر هم نفهمیدم که چرا کلنگها اول افتادهاند به جان حوض و بعد به جان ماهیها و بعد گربهها .
از روزی که زن شدم دیدم که یک صفحه دیجیتالی بزرگ و یک بشقاب بزرگتر گذاشتهاند در بلندای شهر تا این خطوط ماهواری یک کاری کنند که کلی ماهی قرمز دم جنبان ناز توی تلوزیون آپارتمانهایی که جای خانهها را گرفته، برای همه گربه های شهر هنرنمایی کنند به شرط آنکه یک وقت ماهیهای خانگی با دیدن هنرنمایی مجاز ماهیهای خارجی، هوس «چکمه» و چکامه برای زنانگی مرده خویش نکنند.
از روزی که زن شدم تا امروز، این ماهی قرمز توی حوض صورتم، افتاده گوشه تنگ شیشهای و هی نفس تنگی میکند.
از روزی که زن شدم….![]()
![]()
![]()
| قالب : پيچك |



