تبليغاتX
يك دردِ ساده


يك دردِ ساده

اينجا نوشتن تجسم كامل نمك پاشيدن روي زخمه،به همين سادگي

***

تو نو بهار عشقی و خودم تجسم خزان ... تو حسن بدانی و منم نیاز بی کران

تو بغض سر گشاده ای رها شده زحنجره ... من ان نگاه منتظر ، که مانده پشت پنجره

تویی بهانه ی نفس برای رویشی دگر ... منم در اوج بی کسی اسیر عشقت در به در

تویی تقدس گل وتویی شکوه یک سفر ...

من آخرین سروده ام به یاد دیدگان تر...

تو بارش غروری و و بهانه ی ترانه ای ... منم غریب و بر لبم نوای عاشقانه ای

تو شور پر کشیدنی در امتداد آرزو ، من آن سکوت ممتدم غمین نشسته در گلو

تویی خجسته فال و پرم ز التهاب و تب ... تو از نژاد برتری من از تبار تار شب

تو نور مطلقی ومن در انزوا نشسته ام

تو جلوه ی زمانه ای من از زمانه خسته ام

به رقص دیده میکنی تو با دل زمینی ام ؟؟؟ تو آسمانی ومگر توانی همنشینی ام؟

تو را قسم به عاشقی ، دگر مبر قرار من ... در اوجی و نشسته ای آیا به انتظار من؟

اگر چه دل سپرده ام به گرمی نگاه تو ... نمانده مامنی مرا به جز پناه دل تو

ولی من و وصال تو؟؟؟

چه خواب شاعرانه ای!!!

تو و دل شکسته ام ... چه سهم ظالمانه ای!!!

چگونه من صدا کنم تو را بهشت آرزو ؟؟؟ در این جهنم زمین در این سرای فتنه جو؟؟؟؟

قسم به سوز نار و نی،قسم به عشق وفاصله

اگر که روی نمی کنم زبی وفایت گله

برو...

ولی بدون تو چه حاصل از نفس مرا؟

برای رستن از زمین همین بهانه بس مرا

برو...

ولی نظر مکن دگر به دیده ی ترم!

نه...

 اینچنین نرو...

بمان ...

چگونه  از تو بگذرم؟؟؟

به خاطر وصال من دگر تو در زمین نمان

...اگر بنا به رفتن است مرا ببر به آسمان...

نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/31ساعت 11 توسط سيمين| |

***

در آغوشم بودی که قطره اشکی بر گونه ات لغزید.

خواستم با انگشتانم آن قطره اشک را پاک کنم اما...

اما...آن قطره اشک برای انگشتانم آشنا بود.

آشنا بود؟

هان...

یادم آمد!

آن هنگام که خداوند تو را می افرید ، خاک تو را با اشکهای من سرشت.

راستی!!!

به گونه های خیس من نگاه کن...

اشکهای من برای تو...

برای انگشتان تو آشنا نیست؟؟؟؟؟!!؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه 1386/05/22ساعت 11 توسط سيمين| |

***

از شاعر شدنم رسیدی؟

 ... :

راستش را بخواهی از یک  " نه " رسیدن شروع شد...

ویک عشق ناباب...

وبا یک سلام کوچک، بزرگ شد...

وبا یک " نه " گفتن گل کرد

و این ترانه ها جبران همان " نه " گفتن است...

دوست من!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/17ساعت 19 توسط سيمين| |

***

{مطلبی که به خاطر تقاضای فقط " تو" حذف شد}

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و آدمکها همچنان مات ومبهوت از پستی هستند که به دلایلی حذف شد...

.

.

.   

من قرصهامو نخورده بودم دوباره !
میخواستم تورو تو بغلم بگیرم ..نمیای عزيزم؟؟؟ !!
بيا... ميخوام باهات برم تو عالم معنا ...! ميخوام بريم اون بالا بالاها ..! بيــا عزيزم ! ميخوام تو
همين لحظه های قشنگ وقتــی تو بغـل همديگه هستيم وداریم با هم ور میریم... يه چاقو يا تيغ
بردارم و شروع کنم به کَندن پوست بدنت !!! آی چه حالی ميده ...!! جون ! مــن ميخواااامم!
ميخوام آروم آروم مثل سیب  پوست بدنتو بکـَنم و خون
بدنـــت رو بمالــم به سينه هــام و
همه ی صورتم ! وای‌!! چه کيفی ميده ...! منو اينجوری ارضا کن ..! بيا عزيزم ! بيا ديگــه !!!...

...کثافت اشغال...

 

نوشته شده در جمعه 1386/05/12ساعت 9 توسط سيمين| |

***

ای کاش...

 در کنار خیابان یکی از گداهای آهنی بودم...

و تو می آمدی....

دستانت را به دهانم می گذاشتی وبلاهایت را به دلم می ریختی..

نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/03ساعت 11 توسط سيمين| |

قالب : پيچك