تبليغاتX
يك دردِ ساده


يك دردِ ساده

اينجا نوشتن تجسم كامل نمك پاشيدن روي زخمه،به همين سادگي

***

تو فعل حال ساده ومن ماضي بعيد،

اي كاش دست خسته من تا تو مي رسيد...

 

من بوده ام ، تو هستي، وما ...هيچوقت واين.....

يعني كه من سياهم ويعني كه تو سپيد...

 

يك شب كه مشق داشتي وخسته بودي و

از ابرهاي ذهن تو خميازه مي چكيد...

 

منهم سرك كشيدم وپايين دفترات

ماندم به اين اميد كه من را نديده ايد

 

من مانده بودم وهمه ي  لحظه ها سياه

تو مانده بودي وهمه ي سطرها سپيد

 

مي خواستم بمانم آنجا ولي نشد

خانم معلم آمد ويك خط سرم كشيد...

 

آنوقت خم شد وبه تو چپ چپ نگاه كرد وگفت:

"مموش از تو بعيد است اين بعيد..."

 

تو هم كه پاك جا زده بودي شكستي ام...

وناله هاي تلخ مرا پاك كن شنيد...

 

انوقت تكه تكه مرا يك طرف زدي ،

چشمت به روي لكه ي جا پاي من دويد

 

ده مرتبه جريمه شدي، گريه ات گرفت

منهم دلم گرفت، ولي هيچكس نديد.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1386/03/24ساعت 8 توسط سيمين| |

***

هیچ گاه شرم نداشته ام از

این که مردان را در ذهنم برهنه سازم
و با آنها همخوابه شوم
در واقع همیشه بی

شرمانه این کار را کرده ام
زیرا که ذات من اینگونه است
، باید با مردان همخوابه

شوم
و شاید بی شرمانه تر باشد اگر بدانی که در یک شب دیجور
تو را چگونه
بی رحمانه برهنه ساختم
و از سینه و دست و بازو و پایت کام گرفتم
و تو را

بوسیدم
و تو را بوییدم
و تو را جوییدم
در میان شالیزارهای سینه هات
در
میان علفزارهای پاهات
و در میان سبزه زارهای دستات
من تو را بوسیدم ، بوییدم
،

جوییدم
در واقع همیشه بی شرمانه این کار را کرده ام

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1386/03/16ساعت 11 توسط سيمين| |

***

پيراهن عروسي مادرم تنم    سرمه كشيده اند به چشمان روشنم

آن زن كه توي آينه غمگين نشسته است    وقتي دقيق مي شوم آري خود منم

امشب براي شادي من ساز مي زنند؟؟؟؟

اما ببين چقدر بلند است شيونم!!!!

از ترس اينكه چشمم نيفتد به چشمتان

خيره شدم مدام به گلهاي دامنم

حالا صداي هلهله نزديك مي شود   حس ميكنم كه تند شده نبض گردنم

با اين كه از ميانتان مي روم ولي    خوشحال مي شوم كه بياييد به ديدنم......

 

 

نوشته شده در شنبه 1386/03/12ساعت 10 توسط سيمين| |

***

موهام بروي شانة توفان غمها رهاست .... امشب شب عروسي من يا شبِ عزاست.؟؟؟

دارند از مقابل چشمان عاشقت ... با زور مي برند دلم را به راه راست.!!!

دارم عروس ميشوم اين آخرين شب است

اين انتهاي قصه ي تلخ من وشماست.

حتي طنين زلزله ويران نمي كند ...  ديوارهاي فاصله اي را كه بين ماست.

آن سيب كال ترش كه بر شاخه بود آه ...  اين روزها رسيده ترين ميوه خداست.

اما به جاي باغ تو در ظرف ميوه هاست

اما به جاي دست تو در سرد خانه هاست.

آيينه وشمعدان ولباس سفيد وآه ... اين پيرزن چقدر به چشمانم آشناست.

روي سرش هنوز همان چادر كشي است ... دمپاييش هنوز همان طور تابه تاست.

كِل ميكشند يا نه، به شيون نشسته اند؟؟؟؟

امشب ، شبِ عروسي من؟ يا شب عزاست؟

حالا چرا عزيز دلم، بغض كرده اي؟

اين تازه روز اول و آغاز ماجراست!!!!!

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1386/03/03ساعت 21 توسط سيمين| |

قالب : پيچك