يك دردِ ساده
اينجا نوشتن تجسم كامل نمك پاشيدن روي زخمه،به همين سادگي
آيا فهميدي چقدر طول کشيده است لحظاتي را که با تو بودم به کجا رفتند و تمام خاطرات که مانند دوستان، قسمت کرديم به خاطرم آمده اند، در قلبم جايست که نشان مي دهد با رويايي زندگي مي کنم که به حقيقت مي پيوندد در آنچه مي کني،سر در گم هستم دوستت دارم و هر لحظه را براي با تو بودن حفظ مي کنم در جايي پنهان هستي که ايمن و راستين است دوستت دارم،هر چه مي کنيم با هر ثانيه مرا در بر مي گيري من به جايي که دوستش دارم ، نزديکتر هستم تا زمزمه هايت را بشنوم هيچکس نمي شنود که عشقت را مي خواهم براي اينکه تا ابد در وجودم بماند در خلوت مان به چشمانت مي نگرم حرفهايي را مي شنوم که نيازي به گفتنشان نداري فقط صبر کن به اين دليل که در نيايش هستم تا احساس کني،آنچه را که احساس مي کنم در همه حال *** اما به راستي،ستاره ي نياز و نوازش اگر خورشيد خيال تو اينجا و در کنار اين دل بي درمان نمي ماند، اين ترانه ها در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟ چه روزهاي زلالي بود هميشه يكي از ما چشم مي گذاشت تا بي نهايت بوسه مي شمرد وديگري در حول و حوش شهامت سايه ها پنهان مي شد! ساده ساده پيدايم مي كردي!پونه پنهان نشين من! پس چرا در اين سكوت پيدايم نمي كني؟ بيا و سرزده برگرد! بگو: -سك سك! مسافر ساده سرودنها! من هم قوطي قرص هايم را در جوي آب مي اندازم! قلمم را چركنويس تمام ترانه هاي تنهايي را! بعد شانه شعر را مي بوسم مي گويم: _خداحافظ ! واژگان نمناك كوچه و باران! آخر فرشته فراموشكار من برگشت پياده راه مي افتيم از دره گرگها تا كوچه دومين پرنده تنها راه دوري نيست كنج دنج كوچه مي نشينيم من برايت از تراكم تنهايي اين سالها مي گويم و تو برايم از حضور دوباره بوسه ديگر كبوتر باز برده صدايت نمي زنم بر ديوار بلند كوچه مي نويسم: كبوتر با كبوتر باز با باز باور مي كنم كه عاقبت علاقه به خير است!!!!!!!!! كف دست راستم را نشان فالگير پير مي دهم تا ببيند كه خط عمرم قد كشيده است و ديگر مرا از نزديكي نزول نفسهايم نترساند! آنوقت ما مي مانيم و تعبير اين رؤيا! ما مي مانيم و برآورد اين همه آرزو! ما مي مانيم و آغوش امن علاقه! بيا و سرزده برگرد... *** گفتم: «بمان!» و گفتم: «بمان!» و نماندي! رفتي، بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي! گفتم: نردبان ترانه تنها سه پله دارد سکوت ...... صعودُ ..و.. سقوط! تو صداي مرا نشنيدي و من هي بالا رفتم، هي افتادم! هي بالا رفتم، هي افتادم... تو مي دانستي که من از تنهايي و تاريکي مي ترسم، ولي فتيله فانوس نگاهت را پايين کشيدي! من بي چراغ دنبال دفترم گشتم، بي چراغ قلمي پيدا کردم و بي چراغ از تو نوشتم! نوشتم، نوشتم... حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي کنند! دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي کنند و مي خندند! عده اي سر بر کتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند! اما چه فايده؟ هيچکس از من نمي پرسد، بعد از اين همه ترانه بي چراغ چشمهايت به تاريکي عادت کرده اند؟ همه آمدند، خواندند، سر تکان دادند و رفتند! حالا،دوباره اين من و ُ اين تاريکي و ُ اين از پي کاغذ و قلم گشتن. *** بايد فراموشت کنم چنديست تمرين مي کنم من مي توانم ! مي شود ! آرام تلقين مي کنم حالم ، نه ، اصلا خوب نيست .... تا بعد، بهتر مي شود .... فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم من مي پذيرم رفته اي و بر نمي گردي همين ! خود را براي درک اين ، صد بار تحسين مي کنم کم کم ز يادم مي روي اين روزگار و رسم اوست ! اين جمله را با تلخي اش ،صد بار تضمين مي کنم ... به زمين خورده بودم و توان بلند شدن را نداشتم.پس همان جا نشسته بودم.از حرکت آدم هاي بالاي سرم وحشت داشتم،سرم را روي زانوهايم گذاشته بودم تا نبينمشان.دست هايم را روي گوش هايم قرار داده بودم تا صداي شادي و غم مردم را نشنوم. اما ناگهان کسي به شانه هايم زد.آري تو بودي. تو بودي که بر خلاف تمام آدم هاي اطرافم به زمين نگاه کرده بودي و مرا که خسته و ناتوان روي زمين افتاده بودم را ديدي. دستت را به طرفم دراز کردي و من ترسان نگاهت مي کردم واز خودم مي پرسيدم آيا هم زمان که دستم را مي گيرد زير پايم را خالي خواهد کرد؟!! نگاهت چيز ديگري مي گفت. به زبان نگاهت اعتماد کردم و دستت را گرفتم. کمکم کردي برخاستم.خاک هاي عادت را از لباس زندگي ام تکاندي.و دوباره راه رفتن ، نگاه کردن، گوش دادن و لذت بردن را نشانم دادي. زماني گذشت و تو همواره لبخند بر لب راه را برايم هموار مي کردي. اما ناگهان ايستادي و مرا به گوشه خلوت استراحت کشاندي.آري مي خواستي صداي قلبم را بشنوي!ميخواستي ببيني آيا قلبم نام تو را صدا مي زند؟!! خوب گوش دادي.لبخندي شيرين بر لبت نشست و گفتي : قلبت نام کسي را صدا ميزند کمي سکوت کن تا ببينم نام چه کسي است؟!!! اما افسوس که لحظه اي بعد غمي بر چهره ات نشست.ولي بعد از مکثي لبخندي زدي و گفتي: قلبت نام کس ديگري را صدا مي زند.وقت آن است که بروي و او را پيدا کني. برخاستي مهربانانه توشه راه را برايم آماده ساختي.توشه ام از محبت و اعتماد به نفس پر بود. تو با دعايي زير لب بدرقه ام کردي. هيچگاه لبخند مهربانت را موقع خداحافظي فراموش نمي کنم. اکنون من پيش همان خواهم رفت که قلبم صدا مي زد اما ديگر مطمئن نيستم که قلبم هنوز هم نام او را صدا ميزند يا........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

| Design By : Night Melody |

