تبليغاتX
يك دردِ ساده


يك دردِ ساده

اينجا نوشتن تجسم كامل نمك پاشيدن روي زخمه،به همين سادگي

***
يا مقلب القلوب والابصار
يا مدبر الليل والنهار
يا محول الحول والاحوال
حول حالنا الي احسن الحال

خدايا...
من با ارزش ترين
نديده ي زندگي ام را
در كف دستانم مي گذارم
و از تو مي خواهم
تن اين بنده ي حقير را
بپذيري و مرا به بي نهايت بودنت برساني
خدايا
من به آنچه كه در كف دستانم هست دلبند نيستم
من به تو دلتنگم
ز تو مي نالم
و مي بارم
من به تو محتاجم
..............................

خداوندا عيدت مبارك

اميدوارم درخت آرزوهاتون به شکوفه بشينه و عطر آمين نفس فرشته ها به برق نگاه تک تک آرزوهاتون گير کنه و به اونچه که براش بي خوابي مي کشيد برسيد .

نوشته شده در سه شنبه 1385/12/29ساعت 15 توسط سيمين| |

***

مي خواستي چيزي بگويي

نه!

لازم نيست

اصلا لازم نيست

پريان

دريا دريا گريسته اند

که چشمانم

اين چنين به خشک سالي رسيده است

لازم نيست

اصلا لازم نيست

تنها

آينه را بردار

و تيري رها کن

بر پيشاني ام اگر نشست

آماده ام

ترديد مکن

من زنده به گور تو ام

....

 

نوشته شده در سه شنبه 1385/12/15ساعت 15 توسط سيمين| |

***

تمام قصه ها با بود يكي و نبود ديگري آغاز مي شوند
كه:يكي بود يكي نبود
يكي رفته بود و يكي مانده بود
مانده بودو گريه كرده بود......
من و تو ما بوديم!همراه و هم نگاه هم بغض و هم صدا هم پا و پا به راه.........تو اما دلت با من نبود!گفتم اين سيب سرخ را مي چينم تا كودكان بهانه گير فردا نگويند كه آدم ي در ميان اين همه آدمي نبود و در تقسيم آن همه علاقه "رفتن" سهم ساده تو شد و ماندن سهم دشوار دست هاي تنهاي من
امروز هم نه گلايه اي از اين همه انتظار نه بهانه اي از نمناكي كاغذ.راضي به رضاي همين زندگي و چشم به راه طنين ترانه و باران ...در خوابهايم بيدار مي شوم و در بيداريم ميميرم.يك پا به راه رؤيا و يك پا به بن بست بيداري ...خوابگرد و گريه نشين .همين!
حالا نگو كه در كوچه گربه ها شاخ مي زنند نگو كه هنوز اشك تمساح ها ته نكشيده آخر قصه روسياهي به زغال شعله هاي غزل سوز مي ماند.
برگرد و دستم را بگير!مي خواهم در كنار تو بر برگ هاي بوسه بنويسم:
آبي ترين آبي دنيا
همين آسمان خاكستري خانه من است!

...

نوشته شده در سه شنبه 1385/12/01ساعت 11 توسط سيمين| |

قالب : پيچك