تبليغاتX
يك دردِ ساده

يك دردِ ساده

اينجا نوشتن تجسم كامل نمك پاشيدن روي زخمه،به همين سادگي

***
آفریدگار را سپاس...
نمی دانم این چه سری هست
که وقتی نامش رو می آورم دیگر هیچ چیز به یادم نمی آید
جز اینکه بگویم.......
خدایا ممنونت..............
از برای تمام چیزها
تمام آیاتت
تمام عشقی که در وجود هر آدمی به مانند هر چیز دیگر.....
خدایا کمکم کردی...باز کمکم کن...........
مرا از آزادی محبوس در زندان عشقش رها کن....
مرا از روی دیوار از بی کسی ممنوع!!!
مرا از شعله زیر صفر عشقش که برایت نهان نیست
رهایی ده......
خدایا
کسی را می شناسی که به غیر تو بتواند کمکم کند؟
به اسم زیبایت خداوندگار من قسم
دیگر...به جز تو هنوز تو را کم دارم!!!!!
چطور می توانم حکمتت را بفهمم؟
آیا میشود روزی دوباره ببینمش و به او بگویم دروغ بزرگ عمرم را؟؟؟؟؟؟!!!!!
بگویم ماه من
دوستت ندارم؟
خدایا
اگر این بازی بود
چرا منی را که اول بازی برنده  بودم را بازاندی؟
مطمئن باش اگر نمی خواستی همان اول بازی
بازی را رها می کردم..........
گفتم بازی یاد بازی سرنوشت افتادم.....
همیشه می گفتند:
سرنوشت را می توان از سر    
 نوشت
ولی این بار سرمشقم را گم کردم!!!!
سرمشقم او بود که مرا به نیستی تبدیل کرد....
او بود که تنها مسیر قلبم را از من گرفت
و پس از ورود جای پایش را بر روی قلبم جا گذاشت!!
سرمشقم ماه من بود که باران وار
باد او را به دیاری دیگر پاداش داد...................
سرمشقم را گم کردم.....
از روی چه بنویسم؟؟؟؟؟؟؟؟
از روی کدام دستخط که شاید تو به من دادی بنویسم؟؟؟
خدایا تورا به خودت قسم
بگو.............
بگو آیا کسی که می پرستید روزی مرا
نیز به یاد من است؟؟؟
آیا مرا واقعا فراموش کرد و از دلش راند؟؟؟
یا هنوز هم می گوید دوستت دارم؟
همانطور که هنگام خداحافظی اش که بی رحمانه ترین بود می گفت.....
نمیدانم راست بود یا دروغ؟
نمیدانم باور کنم که دیگر نیست؟
دردانهُ من
..... ماه من......
بی کس تو هنوز انار ترک خورده ات را دارد
انار قرمز گونی  که خون وجودم را امیدوارانه به جریان می اندازد
همانی که هنگام رفتن به یادگار گذاشتی.............
هنوز آن را می بویم
هنوز وقتی بوی آن را حس می کنم
اشک دوریت آزارم می دهد
من
هنوز می پرسم
که
چرا زمانی که می شود شروع نکرد..........................
شروع شدیم؟؟؟؟؟؟؟؟
منتظر جوابش از خدا هستم
تو که پاسخم را ندادی............... 

نوشته شده در شنبه 1385/11/28ساعت 14:23 توسط سيمين| |

***

خداحافظ.....

این همان واژه ای است که اوقات خیالم را ابری می کند
و وسعت درونم را به تنگنایی محقر مبدل می سازد
آن گاه فرصت دیدنت را می سپارم به ندیدن های مان
و طلوعت را در مغرب خیالم نظاره گر می شوم !
تو از دیدگان من مستور می شوی و در آغوش خیالاتم هم اسیر !
چنین اسارتی را دوست داری یا نه !
دوست داری که هرشب سیاهی سایه ی اشکم وصی آسمان کوچه تان شود
یا دستان کنجکاو افکارم نوازشت کنند و تو را قدر ترین پهلوان داستان خود پندارند ؟
تو
تو ای دورترین سایه به آنچه که حقیقت می دانمش
 
چنین اسارتی را دوست داری یا نه ؟!!!
دوست داری سایه بان لطافتت ابروانی باشد که نه کشیده اند و نه کمانی
یا شروع دوباره ی صبح را حنجره ای خسته برایت نوید دهد ؟
دوست داری نظاره گرت چشمانی شوند که روزی آینه ی زیبایی های تو بود ؟  

ومخاطب آرزوهایت چهره ای باشد که فرسودگی را زود خریدار شده است ؟
تو دوست داری که دستان من هر شب تفرقه افکنی نمایند میان تارهای گیسوانت ؟
تو ناز کردن برای من را دوست داری ؟
چنین اسارتی را دوست داری یا نه ؟
 
امروز عکس تو تسخیر گر اوقات بودن من شده است !
به هر چیزی که می نگرم ، سیمای تو در آن هویدا می شود
گلبرگ های نیلوفر
حوض میان حیاط
آینه ی جهیزیه مادر !
حتی دود سیگار پدر بزرگ ، زیبایی تو را کوله بار خود کرده است
کاش می شد تو را از آنها بگیرم
آن وقت تو را می گذاشتم روی سینه ام
تا خواب را نثار زیبایی چشمانت کنم
و آرامش را سلطان دگرگونی های هایت سازم
ولی تو
 
همه جا هستی اما نیستی !
این نبودن توست که آرزوی بودنم را به یغما می برد
 

طلوع صبح زیباست
جیک جیک کردن گنجشک ها و صدای کلاغ ها هم دوست داشتنی است
خوردن نان و پنیر و ریحان زیر آلاچیق هم خیلی صفا دارد !
اما همه ی اینها با وجود تو با طراوتند و نشاط آور
نمی دانم زمانی که با قحطی بودنت مواجه می شوم چه کسی خالق آنها می شود !
بدون تو ریحان بوی ریحان دارد !؟
بی تو کلاغ ها هر روز خبر خوش می آورند و گنجشک ها هم عشق بازی می کنند ؟
بی تو تویی هست که من دوستش داشته باشم ؟
آیا درخواب خرمن گیسوانت را با شاخه گل های نیلوفر مزین می کنم ؟
و دامنت را غرق در گلبرگ های نسترن می نمایم ؟
ای مرتفع ترین قله برای فاتح شدن !
این ها همان سوالاتی است که خواب را می پراند !
اشک را می چکاند!
شاید هم گاهی روح را می رهاند !

 

خداحافظ !
یعنی مردن احساسات تو در گورستان اندیشه هایت
یعنی تولد نوزادی خوش قد و قامت در وسعت سینه ات !
وسپردن من به دست تقدیری که تو آن را رقم می زدی و یک کمی هم خدا !
یعنی قربانی شدن سربازی جان نثار در دربار حاکمی نه چندان دل رحیم !  

این چنین مردنی را  
دوست داری ؟
مگر همان نبودم که فرمانروایی می کردم در سرزمین آرزوهایت ؟
مگر دوست داشتنی ترین حادثه نبودم برای وقوع ؟
اما همه ی آنها را فروختی به یک واژه
واژه ای که در سینه اش تحقیر من نقش بسته است
و تاریکی اش نشات گرفته از ظلمان من است
تو
تو ای جاویدان ترین بهانه برای آغاز شدن  

به سپردن من به تقدیری که خودت آن را رقم می زدی و یک کمی هم خدا راضی می شوی ؟
 
شب ها زیبا ترین لحظه ها بود برای دیدنت
برای تصور کردن تو در لحظه های با تو بودن
برای بوسیدن تو در باغی که درختانش با گل های نیلوفر و یاس جامه بر تن کرده بودند
همان جایی که چندین بار حدیث عشق مان را فریاد زدی تا گنجشک ها و کلاغ ها و کبوترها شاهد جنونت شوند
همان جایی که گرمای خود را سپردی به سرمای پیکرم
 
این ها را یادت هست ؟
اما
 
بی تو ظرافت اصوات ، ذاکر دوست داشتن من نمی شوند !
و کسی میان باغ فریاد بر نمی آورد
دیگر خاطره ای در ژرفای خیالم مصور نمی شود
بی تو کلاغ ها و گنجشک ها و حتی کبوتر ها تبسم شان از سر تحقیر است "فقط"
 

خداحافظ !
نه برای یک روز و شاید هم یک هفته
نه فقط برای لحظه ای نبوسیدنت !
 
برای ...
....
همیشه !
همیشه ای که تو را به دوست داشتنم مقید می نمود !
اما اکنون جاودانگی ندیدن های مان را ناشی می شود
خوب است !
آدم می شوم و دل هم نمی بندم
به لب های قلوه ای
قدی رعنا
و دستانی مردانه وقوي...
خداحافظ !
نه برای یک روز و شاید هم یک هفته

برای

همیشه

خداحافظ !!! ...

نوشته شده در شنبه 1385/11/21ساعت 10:15 توسط سيمين| |

***

منتظری چه اتفاقی بیفتد؟
اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست؟
اینکه دیگر در اتاق عروسکهایم
پشت دریچهء تنهاییم
زیر بالشهای خیس از گریه ام
هوای تازه ندارم
کافی نیست ؟
منتظری چه اتفاقی بیفتد ؟
اینکه از چشمهای شب زده ام بجای باران برف ببارد ؟
اینکه ستاره ها در آسمان برای نیاز نیمه شبم
راه باز کنند ؟
اینکه تمام پروانه ها و پرستوهای سرگردان
بعد دعاهایم آمین بگویند ؟
نه عزیز دلم !
هیچ اتفاق مهمی نمی افتد !
جز پژمردن چشمهای سرخ و سیاه من
جز به خاک افتادن ساقه های احساس ِ بچه گانه ام
جز ترک خوردن شیشهء اعتماد عجیبم
جز به خواب رفتن هوس یک قدم زدن
زیر آفتاب بعد از ظهر
پشت بلندترین ردیف شمشادهای خیابان
منتظری بمیرم تا برگردی ؟
اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست ؟

نوشته شده در یکشنبه 1385/11/15ساعت 21:1 توسط سيمين| |

***

آمدي

گرم وصميمي مثل هميشه

زيبا و دلنشين مثل قديسه آسماني

حرفهايت را با حرفهايم درآميختي

کنارت بودم چشم بسته به روي تمام شيرازه زندگي ام

دستانت را لمس کردم

چه دستان گرمي کاش زودتر پيدايشان مي کردم

دستاني كه 26 سال آرزوي بوئيدن و بوسيدنش را داشتم

چشمانم را با چشمانت درآميختي

کجايند آن چشمها که نظاره کنند مرگ تدريجي بي کسش را؟

کجايند آن چشمها که نظاره کنند جهنم سرد شعله کشيده تحملم را؟

يادم آمد که به تو گفتم چه کنيم

گذارمان از گذرگاه گزند مردمان نگذرد؟

و تو گفتي مي خواهمت

يا نه اينطور گفتي:

گفتي پيمان مي بندم با پيمان که تا زمان پيمان ، پيمانم را نشکنم.....

گفتم چطور؟

گفتي ارزشش را دارد عزيز دل....

و من گول حرفهاي چون عسل شيرينت را خوردم!!!!!!!!!!

بگذريم ، کجا بوديم؟

آنجا که چشمهايت ، چشمهايم را به خود کوک زده بود!

آنگاه که لبانم را بر لبانت گذاشتي

يادم نمي رود که چه شيرين بودند لبانت...

يادم نمي رود که آن لحظه آرزو مي کردم بتوانم بگويم

دوستت دارم!!!

اما با کدام لبها سخن مي گفتم؟!!!!!

کار ديگر کردم ...

به چشمانت خيره شدم و براي عشقمان قطرات اشکم را آرامانه به روي گونه هايم پاشيدم!!!

هرگز آن لحظه فراموشم نمي شود....

هرگز

تو را در آغوش بدون آغوشم گرفتم

ديگر حتي هيچ کسي را نمي ديدم...

مگر مي شود دنيا در آغوشت باشد

و تو به آن بنگري؟

خدايم را شکر نعمتش دادم

اما خدايا خدايا تو به من نگفتي

وگرنه بيشتر نگاهش مي کردم.......

حال از دست دادمش.............همانگونه که ابديت حياتش را منکر مي شود

سيراب زندگي شدم

ناگاه از زندگي تهي

هنوز که هنوز است منتظر جواب او هستم

خداوندم هنوز به من جواب نداده

مي مانم.....

براي من صبر بازيچه شده است

مي خوانم.......

از دوري تو اي عشق پاک زميني من

تا آنگاه که مرگ را در آغوش بگيرم

مموشم.... 
نوشته شده در چهارشنبه 1385/11/11ساعت 19:25 توسط سيمين| |

***

سکوت کردم... به اندازه همه حرفهايم

گفته بودي، از غرورم، از سکوتم، خسته اي

من شکستم هر دو را

گفته بودم، از سکوتت، از غرورت؟ خسته ام

به خاموشي مغرورانه ات

شکستي تو مرا

با تو گفتم

از همه تنهايي ام، خستگي ام

با تو گفتم تا بداني

با همه ناجيگري، بي ناجي ام

تو، سکوتت خنجريست

بر قلب من

و حضورت، مرهمي

بر زخم من

پس، باش

تا هميشه با من باش

حتي اگر خاموشي...

از تمام عمق دلم صدايت مي کنم

فريادم درون جمجمه ام مي پيچد

و هيج صدايي از دهانم خارج نمي شود

و تو مثل هميشه

حتي بدون يک نيم نگاه

از کنارم بي تفاوت رد مي شوي...

نمي دانم

شايد عادت کرده اي به هميشه بودنم

بدون شك!

نازنين !

با من ماندن ،

خطر کردن است ..

کار تو درست بود !!

نوشته شده در شنبه 1385/11/07ساعت 18:15 توسط سيمين| |

***

اعتراف می کنم!

همیشه از آخر نبودن تو ترسیده ام

از اتفاق رنجیدنت

از دوباره خواب ندیدنت

از تنهایی سیاه ترانه هایم

از سکوت ممتد نفسهایم

از خودم !

از تو !

آنقدر بچگی کردم

تا مجبور شدی به پرسیدن سال تولدم

باورت نشد

خندیدی و گفتی :

خانمی شدی برای خودت

خندیدم : برای خودم ؟

خندیدی !! خندیدی !! خندیدی !!

اعتراف می کنم !

گاهی از تکرار خنده هایت ترسیده ام

از تامل و فکری که می کنی

از نگاههای کش دارت

از بزرگیت ، صبوریت

از تحمل دستهای سخاوتمندت

از خودت !

از من !

اعتراف می کنم !

من ، ساده به دنیا آمده ام

و این بی انصافی است

نوشته شده در پنجشنبه 1385/11/05ساعت 9:44 توسط سيمين| |

***
پشت كدامين لحظه بن بست جا مانده اي كه ببيني  دختري اينجا در تنهايي خويش مي خواست آسمانش را با تو قسمت كند؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وسعت آسمان تو انقدر بزرگ بود كه حتي تجسم آسمان كوچك من در آن گم شد
هيچ كس ندانست در بي پناهي شبهاي بي ستاره ام....چقدر لبان وقلبم...پر از ستاره ودوستت دارم بود
ومن چقدر بر حقيقي بودنش بر خود مي باليدم..
اما....
شايد ديگر مهم نيست كه از تو گلايه كنم
ديگر از خدايم هم نخواهم پرسيد:كه چرا سهم من از اينهمه سكوت وگذشت وعشقي بي آلايش چيزي جز سركوب غرور، سنگسار احساس ومنطقهاي بي دليل نبود؟؟؟؟؟؟؟؟
من ميروم تا در پس ستارگان خاموش خويش گم شوم...بي آنكه تو را در آسمان كوچكم گم كنم.
وديگر از تو نخواهم پرسيد: كه چرا وسعت آسمان تو آنقدر بزرگ بود كه حتي تجسم آسمان كوچك من در آن گم شد؟

نوشته شده در یکشنبه 1385/11/01ساعت 15:18 توسط سيمين| |

Design By : Night Melody