تبليغاتX
يك دردِ ساده


يك دردِ ساده

اينجا نوشتن تجسم كامل نمك پاشيدن روي زخمه،به همين سادگي

 ***

باز هوا برفي شده و باز این دونه هاي برف می خواد نقاشی همیشگیش رو روی سر وهيكلم بكشه...........

دیگه از این بغض های یواشکی شبونه خسته شدم ...... دیگه از این که بغض هام رو قورت بدم و یه نفس عمیق بکشم خسته شدم ... از این که یه لبخند مسخره رو لبم باشه .... از گفتن آره خوبم خسته شدم ........ آهای تو  آره با خودتم چرا این جوری بهم زل زدی مگه تا حالا ندیدیم ... شد تو آینه نگاه کنم و این نگاه سنگینت روم نباشه ؟؟؟ از تو هم خسته شدم ...............

خیلی وقت هاست که دلم پر می کشد برای نوشتن

برای تو ، برای خودم ، برای خودمان

که چه ساده از صدای غریبانه ی فاصله ها می گذریم،که چه نزدیکیم و چه دور می کنیم خودمان را از خودمان

که چه ساده می شکنیم بی آنکه بدانیم دیگر بغض هایمان اشک نمی شود.

که اینجا هوا بارانی است ولی باران نمی بارد.

هر جا گل یاد بودی می روید از روز های خوب...نقطه می گذاری .سر خط آغاز می کنی...

خیلی وقت است فراموش کرده ای حس غریبی بود میانمان که دوستش داشتی...

امروز یخ زده اند دست های کوچک مهربانت

بهار را با حضور سبزت به کدامین سر زمین برده ای که زمستانش سهم کوچک دل من شد؟

دیگر اصلا دلم نمی خواهد باشم

می خواهم همه را دور بریزم ... هر آنچه از تو تهی است ... هر آنچه با تو تهی است...

نه ! شاید هم دلم تنگ شده باز هم برای تو و بیشتر برای خودم یا بهتر بگویم برای خودمان

برای تک تک واژه هایی که هستی شان وام دار توست

وامدار همان نگاه سرد...

وامدار همان سکوت سرخ...

وامدار همان صدای...

هر کس نداند تو خوب می دانی که چه می گویم ...

که چقدر خسته ام.دلتنگم.خسته ام.

و من هنوز نمی دانم که تو از چه گریختی میان لحظه ها...

که چمدانت هنوز پشت در است

که هنوز قلمم بوی تو را می دهد

مگر قصه ی بازگشتت میان سطر هایم بوی انتظار می دهد؟

که اینچنین کلمات می خواهند بنویسند از تو برای تو...

از زخم های بزرگ.
خط کوچکی باقی می ماند.
و از چشم های تو ...
چه بگويم !
خاطره ی آرنج های تو.
بر تخت من .
گود افتاده

 

نوشته شده در شنبه 1385/10/30ساعت 19 توسط سيمين| |

***

بزنم یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چاقو به دستم،رگ تو دستم،

کلی فکر...

همه اونایی که اومدن و رفتن، همه اونایی که نیومده رفتن،همه........

اونایی که موندن اما کاش میرفتن، همه اونایی که رفتن اما کاش میموندن. چاقو، رگ، وسوسه ی زدن...

همه کارایی که کردم و نباید می کردم،همه کارایی که نکردم و باید می کردم،همه کارایی که کردن و نباید می کردن،همه کارایی که نکردن و باید می کردن. چاقو،رگ،وسوسه ی زدن...

گذشته:غمگین،

حال: بی معنی،

آینده: بی وفا.

چاقو، رگ،وسوسه زدن...چرا که نه؟

همه آدمای داستان زندگی من نقش منفی اند، اصلا مگه صادق هدایت همه پرسوناژهاشو نمیکشت؟، شاید از ترس اینکه یه روز ازخودش جلو بزنن، و دست آخرهم خودش رو کشت،شایداز ترس اینکه شاید از خودش جلو بزنه.

من هم همه شخصیتهای داستانم رو کشتم،حالا نوبت خودمه.

چاقو،رگ،وسوسه ی زدن...اما تو،تو هنوز هستی،میتونم برای تو بمونم....

اما نه،تو هم مثل بقیه یه دروغی..... چاقو،رگ،وسوسه زدن...

میزنم.....................

نوشته شده در چهارشنبه 1385/10/20ساعت 10 توسط سيمين| |

***

کاش می دانستی،

 بعد از آن دعوت زیبا ،به ملاقات خودت،

 من چه حالی بودم.

خبر دعوت دیدارت ،چونکه از راه رسید.

پلک دل باز پرید.

من سراسیمه به دل بانگ زدم.

آفرین قلب صبور.

 زود برخیز عزیز.

 جامۀ تنگ درآر.

 و سراپا به سپیدی تو درآ.

و به چشمم گفتم:

باورت میشود ای چشم به ره ماندۀ خیس؟

که پس از اینهمه مدّت ز تو دعوت شده است؟

چشم خندید و به اشک گفت برو.

 بعد از این دعوت زیبا به ملاقات نگاه.

با تو ام کاری نیست.

و به دستان رهایم گفتم:

 کف بر هم بزنید.

هر چه غم بود گذشت.

دیگر اندیشۀ لرزش به خودت راه مده.

وقت آن است که آن دست محبّت ز تو یادی بکند.

خاطرم را گفتم:

 زودتر راه بیوفت.

 هر چه باشد بلد راه تویی.

ماکه یک عمر در این خانه نشستیم و تو تنها رفتی.

بغض در راه گلو گفت:

مرحمت کم نشود. گوییا با منه بنشسته دگر کاری نیست.

جای ماندن چو دگر نیست از اینجا بروم.

پنجه از مو به در آورده بدان شانه زدم.

 و به لبها گفتم:

خنده ات را بردار.

 دست در دست تبسّم بگذار.

ونبینم دیگر ، که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی.

مژده دادم به نگاهم گفتم:

نذر دیدار قبول افتادست.

و مبارک بادت ، وصلت پاک تو با برق نگاه محبوب.

و طپش های دلم را گفتم:

اندکی آهسته. آبرویم نبری. پایکوبی ز چه بر پا کردی؟

نفسم را گفنم:

جان من تو دگر بند نیا.

اشک شوقی آمد.

تاری جام دو چشمم بگرفت.

و به پلکم فرمود:

همچو دستمال حریر، بنشان برق نگاه.

پای در راه شدم.

دل به مغزم می گفت:

(من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد؟

هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی.

من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواهند.

 و مرا خواهد دید.)

سر به آرامی گفت:

(خوب چه می دانستم؟

من گمان می کردم،

 دیدنش ممکن نیست.

 و نمی دانستم،

بین من با دل او، حرف صد پیوند است.

من گمان می کردم....)

سینه فریاد کشید:

هر چه بودست گذشتست.

حرف از غصه و اندیشه بس است.

به ملاقات بیاندیش و نشاط .

آخر ای پای عزیز ؛

 قدمت را قربان.

تندتر راه برو، طاقتم طاق شده.

چشمم برق میزد.

 اشک بر گونه نوازش می کرد.

لب به لبخند تبسّم می کرد.

مرغ قلبم با شوق، سر به دیوار قفس می کوبید.

تاب ماندن به قفس هیچ نداشت.

دست بر هم می خورد.

 نفس از شوق دم سینه تعارف می کرد.

سینه بر طبل خودش می کوبید.

عقل شر منده به آرامی گفت:

راه را گم نکنید.

خاطرم خنده به لب گفت نترس.

نگران هیچ مباش.

سفر منزل دوست، کار هر روز من است.

چشم بر هم بگذار. دل ترا خواهد برد.

سر به پا گفت کمی آهسته.

بگذارید که من هم برسم.

دل به سر گفت: شتاب. تو هنوزم عقبی؟

عقل فریاد کشید: دست خالی که بد است.کاشکی....

سینه خندیدو بگفت:دست خالی ز چه روی؟

این همه هدیه کجا چیزی نیست؟

چشم را گریۀ شوق.

قلب را عشق بزرگ.

روح را شوق وصال.

 لب پر از ذکر حبیب .

خاطر آکندۀ یاد.

کاشکی خاطر محبوب قبولش افتد.

شوق دیدار نشاطی آورد.

.

.

.

 چشم را بگشودم.

 به چه رویای قشنگی دیدیم.

خواب هم موهبت خالق پاک است.

خواب را دریابیم.

 که در آن می توان با تو نشست.

 می توان با تو سخن گفت و شنید.

خواب دنیای تواناییهاست.

خواب سهم من از تو و دیدار شماست.

خواب دنیای فراموشی هاست.

خواب را دریابیم.

که تو در خواب مرا خواهی خواست.

و تو در خواب مرا خواهی خواند.

و تو در خواب به من خواهی گفت:

تو به دیدار من آ....

نوشته شده در دوشنبه 1385/10/11ساعت 20 توسط سيمين| |

***
همسفر حدود تنهايي
بگذار كه دفتر دريا هم
گزينه ئي از گريه هاي گاه به گاه من باشد!
......................
بيا و از خير خواندن خواب و تعبير ترانه ام بگذر
تو كه از باديه بادها برنمي گردي
ديگر چه كار به كار عطر گلاب و گريه هاي من داري؟
بگذار شاعري
در اين سوي سياهي مدام خواب تورا ببيند
مگر چه مي شود
چه مي شود كه هي بگويم بيا و نيايي
من به هم كلامي با كاغذ
و همين عكس سياه و سفيد قاب خاتم راضيم
تو رضايت نمي دهي؟
باور كن گريستن تقدير تمام شاعران است
كوچه را ببين
هنوز آن غول زيبا در مهتابي خاموش خود مي گريد!
آنسو ترك زني تنها در غربت آيينه
و اين سو شاعري از اهالي آفتاب
ديگر به كجاي ابرها بر مي خورد
كه من هم بي امان براي تو ببارم
مي بخشي گلم!
هميشه مي خواستم بي علامت سؤال برايت بنويسم
اما اضطراب طپش ها ي ترانه كه مهلت نمي دهد
ديگر برو!


نوشته شده در جمعه 1385/10/01ساعت 9 توسط سيمين| |

قالب : پيچك