يك دردِ ساده
اينجا نوشتن تجسم كامل نمك پاشيدن روي زخمه،به همين سادگي
*** تا كي بايد اشك بريزم به پاي تنديسي كه نام تو بر آن است. ديگر زنده نيستم بدون بغض تو راز اين دل بستن كور را به كسي نگو مي دانم همه مي دانند! رد پاي شيدايي بر جاده قلبم به چشم مي خورد بوي عطر بهار نارنج كه در كوچه مي پيچد ترانه نياز را گل هاي سرخ زمزمه مي كنند بهار كه مي آيد بوي آغوش تو در فضا مي پيچد اقاقي ها بي تاب مي شوند هشتي از التهاب نفس هاي من و تو خاليست بيا دزدانه باز هم به هم چشم بدوزيم.كسي چه مي داند!؟ بيا برويم و انار از شاخه همسايه بچينيم كسي چه مي داند؟من بوده ام يا تو باز مي رويم و پشت علف هاي هرز باغچه براي هم قصيده عشق مي خوانيم چرا نمي خواهي؟ چرا ديگر با من به مهماني نرگس ها نمي آيي؟ اينقدر به اين زمين لعنتي نچسب دهانت بوي خاك مي گيرد! چه مي شود شبي به دور از پچ پچ هاي مردم مرا باز باران خطاب كني ................... *** تنها در بسترم آرميده ام *** التماست نمي كنم! هرگز گمان نكن كه اين واژه را در وادي آوازهاي من خواهي شنيد! تنها مي نويسم:- بيا! بيا و لحظه يي كنار فانوس نفس هاي من آرام بگير! نگاه كن ساعت از سكوت ترانه هم گذشته اگر نگاه گمانم به راه آمدنت نبود ساعتي پيش اين انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب هاي تو مي سپردم! حالا هم به چراغ همين كوچه كوتاه مان قسم! بارش قطره اي از ابر باراني نگاهم كافيست تا از تنگه تولد ترانه طلوع كني! اما _تو را به جان نفس هاي نرم كبوتران هره نشين!_ بيا و امشب را بي واسطه گريه هايم كنارم باش مگر چه مي شود يكبار بي پوشش پرده باران تماشايت كنم؟ چه مي شود؟ ها؟ *** اين بار بهانه ی نوشتنم تو هستی که چه بهانه ای بهتر از تو ؟ *** می شناسیش؟ همون که دیگه حوصله ی اینکه واسته و سهمشو از زندگی طلب کنه رو نداره. بی خیال همه چیز شده. بی خیال گشتن به دنبال خوشبختی. بی خیال سعی و تلاش هایی که می کرد و بیهوده بود. بی خیال رویاهاش ، بی خیال زندگی، بی خیال! دلش هیچی نمی خواد. لبخند خیلی وقته رو لباش مرده. خیلی خسته است . نه پای رفتنش است و نه دل ماندنش. من یه موقع می شناختمش... همون دختر بچه ی حساسی که خیلی دیر بزرگ شد. خیلی دیر فهمید ولی ناگهانی...و بی رحمانه... همون که هیچ کس رو به دنیای عروسکیش راه نمی داد. همون که با تنهاییش بازی می کرد ، صحبت می کرد ، زندگی می کرد. همون که احساسشو دور از تلخواره ها توی یک تنگ بلوری کنار قلبش حفظ می کرد. همون که تو خودش بود و با خودش بود و مقدسات را هرگز نمی فروخت.نمي دونم حالا چرا به اينجا رسيد؟نمي دونم چي شد بعد اونهمه زمين خوردن وباز هم........ ولی نه... دیگه نمی شناسمش... دیگه نه... اون همه مقدسات عشقو به هوساش فروخت.... من ديگه اونو نمي شناسم تو چي؟ مي شناسيش؟ ......... توده ابرها كه از هم گسست...آسمان دارم زد ........... گنه کردم گناهی پر زلذت ![]()
و به اين مي انديشم که چقدر به تو نياز دارم
آه، مرا فرصتي ده تا بار دگر تو را نگاه کنم
اگر مي دانستم که......
آن آخرين باري است که با تو هستم
در بر مي گرفتمت و هرگز اجازه نمي دادم؛بروي
عزيزم،اندکي مهربان باش
از تو تمنا مي کنم
بگذار نشانت دهم که چقدر دوستت دارم
اين حقيقت دارد
دلتنگ براي نوازشت هستم
و همچنان دوستت دارم
در اينجا روز ديگري مي آيد
و نمي دانم آيا مي توانم آنرا به سر برم يا نه!
آه،فهميدم که رها بودن بسيار آزار دهنده است
از دردي گريزانم
و هرگز نمي خواهم آنرا با خود داشته باشم
آه، چقدر به تو نياز دارم تا آنرا از من برهاني
هميشه فکر مي کردم بايد بر تو چيره شوم
اما حالا مي دانم که واقعا قدرت اين کار را ندارم
اگر فقط مي توانستم به تو بفهمانم
براي شروعي ديگر دنيا را نثارتو مي کنم
![]()
![]()
كه گمان كردم سر به سر اين دل ساده مي گذاري
به خودم گفتم
اين هم يكي از شوخي هاي شاد كننده توست
ولي آغاز آواز بغض گرفته من
در كوچه هاي بي دارو درخت خاطره بود
هاشور اشك بر نقاشي چهره ام
و عذاب شاعر شدن در آوار هر چه واژه بي چراغ
ديروز از پي گناهي سنگين گذشته را مرور كردم
از پي تقلبي بزرگ دفاتر دبستان را ورق زدم!
بايد مي فهميدم چرا مجازاتم كرده اي !
شايد قتل مورچه هايي كه در خيابان
به كف كفش من مي چسبيدند
اين تبعيد نا تمام را معنا كند
يا سنگي كه با دست من
كلاغ حياط خانه مادربزرگ را فراري داد!
يا نفرين نا گفته گدايي كه من
با سكه نصيب نشده او براي خودم بستني خريدم!
و گرنه من كه به هلال ابروي تو
در بالاي آن چشم هاي جادويي جسارتي نكردم!
امروز هم به جاي خونبهاي آن مورچه ها
ده حبه قند در مسير مورچه هاي حياطمان گذاشتم
يك سير پنير به كلاغ خانه مادر بزرگ
و يك اسكناس سبز به گداي در به در خيابان دادم!
پس تو را به جان جريمه اين همه ترانه
ديگر نگو بر نمي گردي![]()
عزيز من رفته ای و آرام و قرارم را برده ای... آن چشم های مطمئن و آرام را از من گرفته ای... و حالا چشمان من به ياد تو مدام می بارد...
رامي جانِ من ، تا به حال اين اندازه دلتنگت نبوده ام. جای خالی ات را باور نمی کنم... از وقتی رفته ای ديگر برايم فرقی نمی کند فاصله مان يک شهر باشد ، يک خيابان يا يک کوچه يا حتي يك بخش... تو رفته ای و اين جانم را آتش می زند...
رامي جانِ من ، آن شب تو نبودی ، نيمه شب از خواب پريدم ،خواب آشفته ای ديده بودم و مثل يک بچه ی کوچک از ترس به خود می لرزيدم... ترسان و لرزان تا دم پنجره رفتم ... حس غريبی به من می گفت که ديگر سپيده ی صبح را نمی بينم... ديگر جرات نداشتم چشمانم را بر هم بگذارم... می خواستم باشم تا تو را ، آن نگاه گرم و مطمئن را بار ديگر ببينم... و با اين اميد دوباره صبح را نظاره گر شدم...
شايد به من می خندی...به احساسم می خندی... اما من حتی دلم برای آن خنده ات هم تنگ شده ...
از ياداوری خاطرات گذشته مان می ترسم... می ترسم همه را يکباره به ياد آورم و تا آخر عمر بمانم بی خاطره... سعی می کنم کمتر به خاطر بياورم...
ديگر هيچ... کاش برايم دعا کنی که بروم... بروم و در خلوت خود تا می توانم گم شوم...
به سر آمد شبى ديگر
سحر، پر فتنه در راه است...
و من با خواب شيرينت
به ياد خلوتى ديگر...
شبى ديگر
شبى ديگر... .jpg)
![]()
![]()
در آغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
درآن خلوتگه تاریک و خاموش
نگه کردم به چشمان پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
درآن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان درکناراو نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه و دل دیوانه رستم
فرو خواندم به گوشش قصّه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق دیوانه مست
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
به روی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر زلذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
درآن خلوتگه تاریک و خاموش![]()
| قالب : پيچك |



