تبليغاتX
يك دردِ ساده

يك دردِ ساده

اينجا نوشتن تجسم كامل نمك پاشيدن روي زخمه،به همين سادگي

***

من که قبلاً  همه چی رو برات  گفتم... مطمئنم همه چی رو میدونی... تو فقط یه کاری بکن این وصلت سر بگیره ببین چه زندگی براش راه میندازم... به خدا کاری می کنم کارستون...

نمی دونم چرا فکر می کنم زندگیم فقط با اون گره خورده... می فهمی... گوشت با منه یا نه؟

حالا نه این که بگی پس قبل از اون چی... نگی دفعه قبل هم همینو می گفتی... دیگه هیچکی ندونه تو میدونی... چون محرم اسرار من فقط تویی... می فهمی؟

من که بهت گفتم تو اين چند وقتی که با اين پسره نامرد دوستم ،  فقط چند بار باهاش رفتم سینما... اون هم چی...به خدا فقط دستشو می گرفتم... خدای نکرده فکر نکنی که خبری بود ... نه به خدا ...فقط  یه بار تو سينماکه نشسته بودیم دستشو گذاش رو پاهام... منم پشت چشمی براش نازک کردم و رومو ازش تاب دادم وخودمو كشيدم كنار... یعنی که چی؟ ... یعنی من خوشم نمیاد... همین یه دفعه اولین و آخرین بار بود...بعدشم که گذاشتو رفت ويه قهر طولاني كرديم... بهتر ... اصلا تحفه ای نبود که من بخوام باهاش زندگی کنم... می فهمی چی میگم؟

اما نه...

باز حالا كه برگشته حالا كه با تمام نامهربونياش برگشته وميخواد با من باشه ديگه خيلي خيلي ناز شده... منم كه باز همون مموشِ ساده هميشگيم واومدنشو به فال نيك ميگيرم....

حالا هم دوست دارم هر کاری می تونی برام بکنی ... یعنی اگه کاری برام نکنی دیگه نه من نه تو...

یه شمع دیگه روشن کرد و بلند شد ...

 اشکاشو پاک کرد و از امامزاده زد بیرون...

نوشته شده در سه شنبه 1385/08/30ساعت 10:6 توسط سيمين| |

***

یه چیزایی هست که باید الان بهت بگم .
خودتو به خواب نزن .
گرچه مدت زیادی میشه که وقتی می خوام با تو حرف بزنم با چشمای باز می خوابی .
اون روزای اول یادته ؟
اون روزایی که می گفتی دوستم داری و می گفتم دوستت دارم ؟
اون روزایی که وقتی نیگام می کردی داغ می شدم و وقتی نیگات می کردم داغ می شدی ؟
اون روزایی که می گفتی یه ساعت بدون من برای تو یه سال طول می کشه ؟
روزایی که در هر شرایطی فقط اون کاری رو می کردم که تو می خواستی ؟
روزایی که بوسیدن لبهام آرومت می کرد ؟
همون وقتایی رو می گم که پوست تنم برات تازگی داشت ...
شاید همه چیز یادت
رفته ... حق داری
.
چیز تازه ای برات ندارم ,
می دونم که وقتی کنار گوشت زمزمه می کنم " دوستت دارم " حالت به هم می خوره .
تو یه چیز تازه تر می خوای
از همون روز اولم به من گفتی هیجان رو دوست داری .
راستش مدتیه دارم فکر می کنم چطور می تونم برای تو تازه باشم , مثل اون اولا .
و مدتیه که فهمیدم هیچ راهی وجود نداره
می دونم پوست چین و چروک خورده رو دوست نداری
می دونم تنم خیلی وقته جای تازه ای برات نداره
احساس یه هرجایی واپس زده رو دارم
تو از من اینو ساختی
یه آدم پلاستیکی , یه آدم پلاستیکی وارفته ...
راستش نمی خواستم بکشمت
هنوزم دوستت دارم , دست خودم نبود ,
وقتی اومدی خونه و حتی نیگام نکردی تا نتیجه سه ساعت زیر دست یه جراح پلاستیک بودنمو ببینی , از خودم بدم اومد
تو تو اتاق خواب خوابیدی و من توی توالت بالا آوردم
من گریه نمی کنم , خیلی وقته یادم رفته آدمایی که خیلی غصه دارن چطور احساسشونو بروز می دن
سعی کردم لبخند بزنم و بیام پیشت
بازم خواب بودی و سیر , سیر از یه تن داغ و تازه
چقدر وقتی خوابی معصوم و کوچولویی
دوست داشتم نازت کنم , ببوسمت و باز مال من بشی
می دونستم که تا دستم به تنت بخوره باز بدخلقی می کنی و از خونه می زنی بیرون
چاره ای نبود , ببین ... مگه تو نمی گفتی فقط من توی دل تو جا دارم؟
همیشه بهم می گفتی ... یادته ؟
من فقط یه ضربه کوچیک به خودم زدم ... به دلت ... به خودم
چقدر خوابت سنگین بود , دوستم داشتی که بیدار نشدی نه ؟
حالا بازم مال خودمی , ببین چقدر تنم داغه ؟
چرا مثل اون وقتا دستتو نمی کشی روی تنم , دوست داری من نازت کنم ؟
نازت می کنم ... من فرقی نکردم
فقط تو خیلی شیطون تر شدی
ببین رنگ قرمز چقدر به پوست سفیدت میاد ...
بوسم کن .. کاش بوسم می کردی ...
تو می خوای بخوابی هنوز ؟ منم خوابم گرفته ...
نترس .. همه قرصای اعصابمو خوردم .. همه شو با هم ... شصت و دو تا
لازم نیست نگران باشی .. منم باهت می خوابم
ببین چه زود همه چی مثل قدیما قشنگ شد
دستاتو حلقه کن دور کمرم ... آها ...
سرم گیج می ره .. میشه سرمو بذارم رو شونت ؟
دوستت دارم ... کاش دوستم داشتی ...
دوستم داری نه ..
ببین تن منم قرمز شده ... رنگ خونت خیلی خوشگله ..
حتی خوشگل تر از رنگ لب من
می خوام بخوابم
بازم با چشای باز خوابیدی ؟
منم با چشم باز ... می ... خوا .... بم ..... .. ... . . . . . .       .

 

نوشته شده در دوشنبه 1385/08/29ساعت 9:24 توسط سيمين| |

***

میلیاردها آدم توی این دنیا هست که همه شون میتونن بی تو زندگی کنن
چرا من نتونستم ؟... 

نوشته شده در یکشنبه 1385/08/28ساعت 11:15 توسط سيمين| |

***

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي­كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد .

جمعيت زيادي جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه­اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده­اند . مرد جوان ، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت . ناگهان پيرمردي جلو آمد و گفت : اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست ؟

مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند . قلب او با قدرت تمام مي­تپيد ، اما پُر از زخم بود . قسمت­هايي از قلب او برداشته شده و تكه­هايي جايگزين آنها شده بود ؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه­هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي­شد . در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه­اي آنها را پُر نكرده بود . مردم با نگاهي خيره به او مي­نگريستند و با خود فكر مي­كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي­كند كه قلب زيباتري دارد .

مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد , خنديد و گفت : تو حتماً شوخي مي كني ... قلبت را با قلب من مقايسه كن . قلب تو ، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است . پيرمرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر مي­رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي­كنم .

 مي­داني ، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده­ام ؛ بخشي از قلبم را جدا كرده­ام و به او بخشيده­ام . گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده­ام. اما چون اين دو عين هم نبوده­اند ، گوشه­هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند ، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند . بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده­ام , اما آنها چيزي از قلب خود را به من نداده­اند . اينها همين شيارهاي عميق هستند . گرچه دردآورند ، اما يادآور عشقي هستند كه داشته­ام . اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه­اي كه من در انتظارش بوده­ام ، پُر كنند . پس حالا مي­بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد . در حالي كه اشك از گونه­هايش سرازير مي­شد به سمت پيرمرد رفت . از قلب جوان و سالم خود قطعه­اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد . پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه كرد ؛ ديگر سالم نبود ، اما از هميشه زيباتر بود . زيرا كه عشق ، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود

نوشته شده در شنبه 1385/08/27ساعت 17:56 توسط سيمين| |

***

عاشقانه به انحنای اندام هوس انگیز او که آنجا دراز کشیده بود و برق طلاییش نگاهی انداخت. اما چیزی که به واقع او را بر می انگیخت، صدای او بود. صدایی که گاه نرم، گاه شهوت انگیز و گاهی آزاد و رها بود.

هر حالی که داشت با او جور در می آمد.

عاشقانه او را به سمت لبهایش برد.

آنشب هری و ترومپتش موسیقی زیبایی می آفریدند ..........
نوشته شده در جمعه 1385/08/26ساعت 13:20 توسط سيمين| |

***

مي خوام كه با كشتن تو خودم روآسوده كنم

دستاي مهربونمو به خونت آغشته كنم

مي خوام كبودت بكنم با سيم لخت اهني

اينه سزاي كار تو اي تيره بخت ناتني

عكس قشنگ ِ تو ومن رو صفحه هاي نشريه

مي گن كه من قاتلتم اين خودش افتخاريه

مي خوام كه دفنت بكنم تو چاله ميدونا عزيز

بخواي نخواي مي كشمت، بسه ديگه اشكي نريز

خوب ميشه كه با شكنجه ها مرگو تمنا بكني

تشنه خونتم ، بدون هر چقدر دعا كني

خون تو قسمت منه، خورد وخميرت ميكنم

آخر نفرتم ديگه، *رام* اسيرت ميكنم

وقتي تموم شه كُشتنم ، خودم ميام كنار تو

اسم منم رو قبرته ، بودم يه روزي يار تو......................................
نوشته شده در پنجشنبه 1385/08/25ساعت 8:48 توسط سيمين| |

***

به او بگوييد به هيچ عنوان قصد آزار واذيتش را ندارم. بگوييد بيشتر از تمام دنيا دلم به حال خودمان واو مي سوزد. بگوييد خيال مسابقه دادن وشكست دادنش را ندارم. به گوشش برسانيد آنچنان جدالي را با خودم و آرزوهايم شروع كرده ام كه در آغاز راه جواني پير شده ام از عاشقي سير شدم از دوست داشتن از علاقه متنفر شدم

خدايا به او بگو شايد بفهمد كه اين شرايط زاييده خواست خود او واحوال من است.

من هيچ گاه نخواسته ام حقي را از او بگيرم يا برنجانمش.هيچ گاه نخواسته ام خوشبختي اش را بدزدم فقط ميخواستم كسي كه خوشبختش ميكند من باشم ...من....

شايد او يك هزارم من نجنگيد... بيمار نشد... نيفتاد... تلاش نكرد... غرورشو خُرد نكرد گريه نكرد.... التماس نكرد.... فحش نشنيد ....تهمت نخورد.... ريسك نكرد.... وفا نكرد...به آب وآتيش نزد.....وحالا همه چيز را از چشم من مي بيند!!!!!

به او بگوييد من قيمت بالايي براي عشقش پرداخت كردم واگر خدا بخواهد باز هم حاضرم.

(تو رفتي.... شانه هايت رفت.... سرم افتاد..... دلم شكست....)

رام........... رام نامهربان من

نوشته شده در چهارشنبه 1385/08/24ساعت 8:48 توسط سيمين| |

                       ***
این اواخر دردهای پی در پی امانش را بریده بود.باورش نمی شد که قلبی به بدنش پیوند شده باشد

- «
تو رو خدا بگید کی قلب عزیزش رو به من هدیه کرده؟»
نامزدش امیر در حالی که دست او را در دست داشت گفت:«جوانی که بر اثر تصادف دچار مرگ مغزی شده بود
بعد عکسی را از جیبش بیرون آورد.عکس محمد بود ،خواستگار قبلی اش.همان که برای خوشبختی او حاضر بود با ماشین قراضه اش صبح تا شب مسافرکشی کند و حالا با همان ماشین تصادف کرده بود.دستش را روی قلبش گذاشت.خیلی تند می تپید.گریه امانش نداد..

اگه میشه واسم دعا کنین

آرزو دارم هیچ آرزویی نداشته باشین ....

نوشته شده در سه شنبه 1385/08/23ساعت 17:49 توسط سيمين| |

***
من عشق را تحمیل نکردم چون اگر تحمیل بود عاشقم می شد ....

سلام "رام ِمن" این مي تواند آخرين باري باشد که از عشقم برای تو می نویسم از دیروز که فهمیدم این زمانه آنقدر بی رحم است که کسی که (معشوقم) نه ببخشید کسی که دوستش داشتم از من تنفر دارد بیش از پيش منقلب شده ام. باور کن اگر تا حال اين موضوع را ميدانستم يا ذره اي درك ميكردم!!!!!! كاش زبانم لال ميشد وسخنی از دردهاي پنهاني چشمهايم برزبان نمی راندم واز تقدس عشقم سخني را با تو بازگو نميكردم. من از چشمهايت خواندم ....نه انگار احساس كردم احساسي غلط كه به من ميگفت تو هم مرا دوست داري ودر سخاوت چشمانم به دنبال همان نشانه هايي هستي كه گاهي فال بينهاي كنار پارك بارهاوبارها وعده اش را داده بودند. خنده بر لب دارم اما نه از روی شادی به خاطر مادرم که هنوز کودکش رادر آرزو های بچه گی مي بيند وتصور ميكندكه هیچ وقت خنده از لبانش جدا نمی شود مي ترسم كه ببيند كه چقدر عبوس و اندوهگینم وتمام راز اين يك ماه و13 روز را درك كند. خدایا چرا کسی از دلم خبر ندارد... از دیروز بارها تب کردم سوختم اما صدایم در نیامد شاید کسی آزرده شود از صداي سوختنِ پرهاي احساس من از دیروز کسانی که از عشقم به او آگاهی داشتند از من خواستن تا برای شکستن این همه تحقیر با او برخورد کنم اما نه من برخورد نميکنم تا مبادا به قانون عشق بر بخورد برایم جالب است پسرکی که محرم اسرارم هست کسی که مرا شاید به صورت اضافی تا کهکشان ها دوست دارد و مرا دختر رویاهایش می بیند حاضر بود برای رسیدن من به عشقم از من جدا شود....رام جان" عشق آینه ست. نه اینکه دخترکی چنان دلت را برده باشدغافل از اینکه وقتی از کنار تو می گذشت شايد در کوچه اي دیگر كسي نظاره گردلبریش از پسر همسایه بوده باشد..... آه خدای من نالان نیستم از اینکه کسی که دوستش دارم از من متنفر است نالانم  از زمانه که چرا کسی که دوستش داشتم عاشق دختريست كه از جنس احساس نيست وهمچون خودش از جنس هوس است

خدایا می روم تا کسی در دنیا از دیگری متنفر نباشد ميروم تا او از بودن در كنار من آزار نبيند زجر نكشد...احساس حقارت وضعف شخصيت نكند..خدا وندا تو خود داني كه من فقط به خاطر او ميروم...فقط به خاطر تمام خاطرات شيريني كه با اوداشتم..به خاطر آخرين خواهش او كه با من نمان برو...... راستی به او بگویید که من عشقم را به او تحمیل نکردم اگر تحمیل بود اسیرش می شد به او بگویید روزهاست عشقش را به فراموشی سپرده ام از همان چهارشنبه اي که "گم شو" را جاي قشنگترين واژگان دنيادر هنگام خواب شبانگاهيم از دهان عزيزترين كس زندگيم هديه گرفتم.من همان شب رفته ام... اما اين دل من است كه التماس ميكند خواهش ميكند ناله ها ميكند خودش را به در وديوار ميزند وهنوز دم از عشق ودوست داشتن وماندن ودوباره از عشق شروع كردن را بهانه ماندن ميكند وكشان كشان با حرفاي تو با تلخي سخنان تو ميرود وبرميگردد اما نه انگار هنوز هم مانده است......خداي من....

 اگر به کسی بر نمی خورد به او بگو یید آیا این همه تحقیر برای منی که برای تو وعشقت از همه زندگی خود گذشتم لازم بود

فقط همین باشد

 باز هم اگر من مقصرم برگ اعترافم را بر روی برگ زردی می نویسم و به اب روان می سپارم "رام جان" اگر دوست داری یک ساعت ازساعات طلایی عمرت را برای تحلیل ته نشینهای صدفها ي احساس ام کنار بگذاری به خداراضي  به ضرر تفکر قشنگت نيستم اما لااقل پاسخت کمکم می کند.......

تو قاضی و من متهم           خدا یه شاهد بالا سر

نوشته شده در دوشنبه 1385/08/22ساعت 9:0 توسط سيمين| |

***
وقتي که چيزي نمانده به خاطره شدن ديروز
غريبانه ،غربت لحنت را مي گريم.لحني كه تا چند روز قبل شيرين ترين وملس ترين واژگان را به كامم مي ريخت اما ديروز.....
احساس مي کنم چشمانم غزلي است باراني در ميان لبهاي توكه با زمزمه اش اشكهايم طاقت از كف ميدهند تا تو هم شوره زار دلم را بدون حضورت بهتر درك كني....
تو، اي آشناي هميشه گريزان من
مدتي بود که ميهمان هر شب خوابهاي من بودي،
من اما بي بهانه فاصله ها را پشت سر گذاشتم... مي خواستم پشت سر بگذارم اما تو سد شدي تو.....
وتا امروز ، مانده ام  بر اين صندلي قرمزغرور خرد شده ام با دستاني آلوده ودلي نگران از آينده اين آشنايي كه تو پايانش دادي،
پنجره ها در امتداد آواز تو ميميرند
وسکوت ،در واژه سقوط ميکند
و من تا زماني كه از عشق در اين دنيا خبري هست آشيان ميکنم در فعل دوست داشتن تو...
رو به جانب آواز دلتنگي هاي تو، کنار هياهوي هيچ ،
حجاب لهجه ات را مي نگرم
وتودر امتداد لحن سخاوتمند گيتار به پيش ميروي
و طنين گامهاي زمين است که نورهاي سر رفته از دريچه ها را،
به سر رسيدنشان خبر ميدهند...
با کوله باري ،از چه ميدانم ها،
با لبخندي تلخ ،تنهايي زندگيت را پشت سر ميگذاري،
و ميگريزي از حضور سايه وار من که در غيابش تو را زمزمه ميکند
و من هنوز هم به موازات دريچه هاي به  صف ايستاده  براي تماشاي لحن  تو،
ميميرانم هراس تنهايي ام را
و ارتفاع صدايت را در غفلتي طي ميکنم ومنتظر بازگشت تو خواهم بود تا هميشه ومادام
و از صدايت باز هم بالاتر ميروم ،
وتا مرز سقوط احساس پيش ميروم!
باران اذان ،حکم خاموشي آواز تو را  در دل دارد
در انتهاي ويراني ،
در ميان هاي و هوي باد و باران ،
مي روي و اندک اندک بر جا ميگذاري ،
لحظه هاي پر خاطره را که از آن من و اين تنهاييست...
وتو نيستي كه با دستهايت تنهاييم را از من بگيري...
به ياد آخرين صدا...به ياد آخرين تمنا... به ياد آخرين خواهش والتماس از صدايي كه به من
 گفت :...  برو با من نمان برو.....


نوشته شده در شنبه 1385/08/20ساعت 22:30 توسط سيمين| |

***

میشینی .....

چشات رو هم میبندی

یکی هم میشینه کنارت

یکی !

 اوني كه با عطر نفسهاش شبها خوابيده اي بدون هيچ توقعي از بودن او در كنار خود.

عطرش را خوب ميشناسي ،آري خود اوست كه كنارت نشسته است اين ديگه رويا نيست مموش

كسي كه چه شبهايي با عطرش سر كرده اي وحسرتش را كشيده اي....

دستشو میندازه دور گردنت...

پیشونیشو هم می‌چسبونه به سرت....

گاهي وقتا با دستش با لبات بازي ميكنه گاهي وقتا با دستش پاتو محكم ميگيره

دستاش حركت ميكنه...بارها به او گفته اي كه با حركت تو دوست داشتن بي نهايت من هم حركت خواهد كرد......

كم كم خودت هم همراهيش ميكني دستاي زخميشو غرق بوسه هاي عاشقانه ميكني واو هوس گونه تر از هميشه با اون یکی دستشم دستتو میگیره و با شستش روی استخون انگشتات آروم حرکت میکنه

تو ؟

سرش داد ميزني كه *ر..........ا.........م.......ر......ا......م* ......دارم يه طوري ميشم ميشه بس كني......

واون قهر ميكنه وسكوتي سنگين بعد از اين بين يك رسيدن ونرسيدن حاكم مي شود.......

واو از تو متنفر مي شود.وتو به اتهام تمام كارهاي نكرده در تنهايي خود فرو ميروي با قلبي شكسته ازيك سخن تلخ . با گفتن چشم ديگر به تو زنگ نخواهم زد چون دوستم نداري.........

قلب ترك خورده خودت را در دست ميگيري وبه خانه بر ميگردي تا خود صبح با خدايت تنها باشي وگريه كني كه شايد او با تمام نامهرباني هايش برگردد.....

 

نوشته شده در چهارشنبه 1385/08/17ساعت 20:35 توسط سيمين| |

***

من مترسک کشتزار آفت زده ي زندگي
خسته شده ام از بيهوده نقش خيال بازي کردن
ايستادن بي صرف بر پيکره خشکيده زميني که
ديگر هوس نشستن يک کلاغ را هم در خود نمي بيند...ديگر خسته شده ام...

 

نوشته شده در دوشنبه 1385/08/15ساعت 9:2 توسط سيمين| |

***

ديوانه كسي ست كه معشوق را دراغوش ديگري ببيند و باز هم براي او بنويسد
ومن اگر ديوانه نبودم اينجا نبودم ميان اينهمه دل سنگ مثل تو.
اي كاش براي هميشه در آسمان پيش خدا مي ماندم نه كار تورا سخت مي كردم نه جاي دنيا را تنگ.

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1385/08/14ساعت 7:34 توسط سيمين| |

***

اي هميشه جاودان در خواب هايم در سكوتم در شبم
در لحظه هاي انتظارم در تمام گفتگو هايي كه با غير تو دارم
من چه خواهم كرد بي تو
واي اگر بي من دلي آسوده داري واي اگر نامي به جز من مي رود روي لبانت
واي اگر دستي به جز من مي فشارد دستهايت
واي بر من گر به كسي دل بسته باشي

نوشته شده در شنبه 1385/08/13ساعت 7:32 توسط سيمين| |

***

سيمين جان مي خواهم صبر تو را ازمايش كنم.

دلتنگي هايت را خواندم وتصميم گرفتم *ر*ا*م* را هم از تو بگيرم

تا بداني تنها من برايت مي مانم وبس

چه بگويم خدا به تو؟

نوشته شده در پنجشنبه 1385/08/11ساعت 9:52 توسط سيمين| |

***

به نظر شما اون قدیما هم معنی عشق  "اتاق خواب" بود ؟

نکنه دلنشین ترین صدا هم صدای فنر بوده ؟

( غیژ .... غیژ .... غیژ .....)

نوشته شده در چهارشنبه 1385/08/10ساعت 17:48 توسط سيمين| |

***
الان نزدیک صبحه نتونستم بخوابم خیلی وقته خوابم قر و قاطی شده
خیلی وقته به خودم نرسیدم انقدر سرم شلوغ بوده که حتی چند روزه تو آینه خودم و نگاه نکردم شاید بهم بخندید ولی آینه یکی از همدمهای تنهاییمه آخه من تو تنهاییام چند تا همزبون دارم اولیش خداست که قربونش برم اگه نبود منم معلوم نبود الان کجا بودم یکیش آینه که وقتی می زنه به سرم می گیرمش جلو م و باهاش حرف می زنم فقط بهش بدوبیراه می گم چون خیلی ازش عصبانیم یکیش دفترمه که تنها جسمه خارجیه که از دلم خبر داره .دردم اینه که برای دیگران بهترین سنگ صبور باشم و ولی نتونم درد دلم و به اونا بگم انقدر دلم باد کرده که نمی تونم نفس بکشم حس می کنم الانه که بترکم همیشه برای سبک کردنش دردامو به صورت قطره های گرم از چشمای خاموش می فرستمش روی گونه های سردم که شاید بشه یه کم از سنگینیشون کم کردراستی دلم برای گریه کردن خیلی تنگ شده با اینکه وقتی سرم شلوغ باشه کمتر به غصه هام فکر می کنم و لی اصلا دوست ندارم اینطوری بشه  دوست دارم تو تنهاییهام اشک بریزم دوست دارم دست خدا رو تو تاریکی حس کنم و اشکام و پاک کنه منم سرم و بذارم رو شونه هاش و کلی براش درد دل کنم شاید باور نکنید ولی وقتی باهاش درد دل نمی کنم خودم و سبک نکنم انگار یه چیزی تو راه گلومه بعدش باید برم دکتر و چندتا آمپول دردناک نوش جان کنم
خدا جون نمی خوام دلت و بشکنم بدون تنها کسم تو دنیا تو بودی و هستی و خواهی بود ولی انقدر بزرگی که نمی تونم ببینمت خداجون یه خواهش ازت دارم یا من و ببر پیش خودت یا یه فرشته از طرف خودت برام بفرست تا بتونم برای همیشه تو چشماش زل بزنم بغلش کنم نوازشش کنم اونم من و نوازش کنه خدا جون انقدر دوست دارم به اندازه بزرگیت که قا بل درک نیست
هرکی اومد فکر کردم خودشه با اینکه با احتیاط نزدیک شدم ولی اون بی احتیاط و با سرعت رد شد هر کدومشون یه تیکه از من و کندن و پس نداده رفتن نمی خوام خدا دیگه تحمل ندارم تمومم کن.
انقدر تنهام  انقدر تنهام که نمی دونم  چقدر.  همدمم شده خدا، تاریکی، گونه های خیس و دستای خالی...

نوشته شده در سه شنبه 1385/08/09ساعت 15:20 توسط سيمين| |

***
بيا از زير سيني رد شو و برو ..به رفتن هاي ناپيدا ..برو ..، جاده ، همان جاده ي ست که هيچ گاه بازگشتي ندارد......من همين جا مي مانم و همه چیز را تمام مي کنم.........تنهايي پر هياهو را من برميدارم وبراي کلمه های سلام...دوستت...تنها...فردا...شهر...دلتنگ...خداحافظ...سبز...بهار...سرد...خواب...معنای ديگری می يابم........
نوشتنم براي نمردن است ،وگرنه روزهاست چتر خسته سکوت را هم بسته ام.....اما بگذار بنويسم که تو به روي من مي خندي و من به حرف های تو و روزهای از دست رفته!!!!!!!
حالا خودت ببين چه فرقي است ميان خنده ه ي ما..........
.....صبر کن !...چمدانت را نبند...
کفش هاي سرنوشتت را به پا کن.من برايت پياله ي آب در سيني آماده کرده ام کنار در ايستاده ام.......

نوشته شده در دوشنبه 1385/08/08ساعت 14:59 توسط سيمين| |

***
من به گلبرگ گل رز ننوشتم شعری
که مبادا خاری
ز تماشای کلامم بزند چشم تو را
من به روی تنه ی سروی سبزی ننوشتم
که مبادا زاغی یا که جغدی سر شوم
بنشیند لب بام دل ما
من به دیوار بلند سر ایوان ننوشتم شعری
که مبادا روزی
بخورد تیغ کلنگی و بشکافد دل ما
من فقط در دل خود بنوشتم
که تو را مثل خدا می خواهم
و از این می ترسم
که مبادا خاکم گل سرخی شود
و تو را چشم زند خار تنش
یا که سروی سر سبز
روید از خاک من و
جغد شومی بنشیند لب بام دل تو
یا که خشتی شوم و
لبه ی تیغ کلنگی بخورد بر دل تو
من از ان می ترسم!!

نوشته شده در یکشنبه 1385/08/07ساعت 15:26 توسط سيمين| |

***
ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار مي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند.
وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد به اش رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند.. با رئيس دعوايمان مي شد و اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي مي كرديم. ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد. ديگر با هم مو نمي زديم. آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي هاي بي پايان يك مرد را بخشيده بودند. همة كارهايمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خداي من! سلاح نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب هايمان نبود. شمشير دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را مي بريديم، گم كرده بوديم.

همان ارثيه اي كه هر مادري به دخترش مي داد و خيالش جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است. آن گلولة اليافي لطيفي كه قديمي ها به اش مي گفتند عشق، يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روي هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه. و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو درمي آورديم، در عضله هاي روحمان جاري نبود.
سال ها بود حسودي شان مي شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي توانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله اي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. مي توانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم. بي حساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمي ديدند و ما مي ديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم ها بعضي از ما اين را مي دانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي دانست. وقتي زني از شوهرش از بي ملاحظگي ها ودرشتي هاي شوهرش شكايت داشت و هق هق گريه مي كرد، مادر بزرگ خيلي آرام مي گفت: مرد است ديگر، نمي فهمد. مردها نمي فهمند. از مرد بودن مثل عيبي حرف مي زد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي دانست مردها از بخشي از حقايق هستي محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است.
مادربزرگ مي گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان بري بود كه زن ها آدرسش را داشتند و يك راست مي رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي مان گم كرديم.
به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي شويم. رئيس شركت به مان بن فروشگاه سپه داده و ما خيلي احساس شخصيت مي كنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده ايم و داريم به زحمت نايلون ها را مي بريم و با بقية همكارهاي شركت كه آن ها هم بن داشته اند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درمي آوريم و بلندبلند مي خنديم و بارهايمان را مي كشيم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه مي شست و مي پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم.
افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي اندازيم. مهندس معدن هستيم و مرباي انجيرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر مي شويم. مردها مهارت جمع بستن ما را خيلي تجليل مي كنند. ما مي توانيم همه كار را با همه كار انجام دهيم.

 وقتي مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، ما با يك دست دست بچه را مي گيريم با دست ديگر خريدها را، گوشي موبايل بين گردن و شانه، كارهاي اداره را راست و ريس مي كنيم. افتخارآميز است.
دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي مان شب توي رختخواب مثل كنده اي چوب راحت مي خوابد و آن يكي مدام غلت مي زند، چون دست و پاهايش درد مي كنند. چون صورت اشك آلود بچه اي مي آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك. همه رفته اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربي ها او را ببرد پيش بچه هاي خودش. نيمة گمشده شب ها خواب ندارد. مي افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نيمة ديگري ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود، دست و پا مي زند.
مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من كجا مي توانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسيده ايم. زنده باد تساوي!

نوشته شده در شنبه 1385/08/06ساعت 15:24 توسط سيمين| |

***
يه روز بهم گفت: مي خوام باهات دوست بشم.آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام....
بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم. فکر خوبيه . منم خيلي تنهام....

 يه روز ديگه بهم گفت: مي خوام تا ابد باهات بمونم. آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام....
بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم. فکر خوبيه. منم خيلي تنهام....
 يه روز ديگه بهم گفت: مي خوام برم يه جاي دور.جايي که هيچ مزاحمي نباشه. وقتي همه چيز حل شد تو هم بيا اونجا. آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام....
بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم. فکر خوبيه. منم خيلي تنهام....
يه روز تو نامه برام نوشت: من اينجا يه دوست پيدا کردم. آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام....
براش يه لبخند کشيدم و زيرش نوشتم: آره ميدونم.فکر خوبيه. منم خيلي تنهام
حالا ديگه اون تنها نيست و از اين بابت خوشحالم و چيزي که بيشتر از اون خوشحالم ميکنه اينه که هنوز نميدونه که من خيلي خيلي تنهام...

نوشته شده در جمعه 1385/08/05ساعت 15:22 توسط سيمين| |

***
کاش دزدان عاشقي را از وجودم مي ربودند
تا دگر محتاج چشمان سياه او نباشم
آن کسي که سالها در دام چشمانش مرا افکنده بود
ديدمش عشق را تعارف به يک بيگانه کرد
عشق را آلوده کرد !!!

نوشته شده در پنجشنبه 1385/08/04ساعت 11:31 توسط سيمين| |

***
آه اگر غريبي را بهانه تنهايي نکرده بودم ونمي دانستن را مثال فهميدن ...امروز زندگي را اينگونه مثل نشستن در قطار آرام آرام زجر نمي کشيدم .
اي کاش ، سنگ صبوري بود بي آنکه رنگ پريدگي صورتم را ببيند بنشيند ،...تا من به تماشا ننشينم آيينه شکسته صورتکي را که خود آويخته بودم بر نگاهم... که نبينم چشمان عاشق کش بيگانه با من را !
 کاش مي دانستم شب کي به روز مي رسد که در زير
آفتاب آرام بخوابم ،
آرام بنشينم ،
آرام آواز بخوانم
و آرام نفس بکشم...
بي آنکه صدايي را انتظار بکشم که خود ساخته ام .
براي وابستگي براي چسبيدن به يک سايه ، به يک تن ، به يک لحن ، به يک سخن و به يک حس...
آخ يك حس... و اين حس مرا مي کشد
 آخ از آن روزي که از فرط بي تکيه گاهي تکيه گاه مردي شوم که آرزوي داشتن ، زني عاشق را داشته است
اما نمي داند که زن عاشق زن تنهاست و زني است که زجر مي کشد و بي تکيه گاه اما خود تکيه گاهي است چون کوه نه ،رود نه ، دريا نه ...
بزرگ چون درد ؟؟؟کاش مي دانستم ، عشق را چگونه مي شود تقسيم کرد با مردي که عاشقش نيستم
اي کاش شب به صبح برسد تا نچسبد عشق بيگانه با من به من ،
کاش او نپذيرد تکيه گاهش باشم بي آنکه دوستش داشته باشم... .

نوشته شده در چهارشنبه 1385/08/03ساعت 9:56 توسط سيمين| |

 ***

کنارم که نشست ٬
با خودم گفتم روزی او را صاحب می شوم و دیگر از پیشم نخواهد رفت ... نگاهش کردم و چشمان شهلایی اش را به خاطر سپردم ...
با خودم گفتم که روزی این چشمان را از حدقه در می آورم و آنها را صاحب می شوم ...
اما تا آمدم دست به چشمانش بکشم او ناپدید شد ...
چرا هیچ کس کنار من نمی نشیند تا من چشمانش را در بیاورم و مال خودم کنم ؟

 

نوشته شده در سه شنبه 1385/08/02ساعت 9:55 توسط سيمين| |

***

گفتم:
مي خواهم جاي خالي اش را تو پر كني!
گفت :
كه جاي خالي هيچ كسي را هيچ كس ديگري پر نخواهد كرد.
گفتم:
 مي خواهم بيايي و بر اين باور خط قرمز بكشي...
آمدي كه ماندني باشي, اما
امروز ديده بود كه با خودم حرف مي زنم:
رفتي و جاي خالي ات را هيچ كس پر نكرد!
با خودم فكر كردم:
چند نفر بايد بيايند و بگويند تا باور كنيم هركسي فقط خودش است!؟

نوشته شده در دوشنبه 1385/08/01ساعت 9:55 توسط سيمين| |

Design By : Night Melody