يك دردِ ساده
اينجا نوشتن تجسم كامل نمك پاشيدن روي زخمه،به همين سادگي
رعدش را نشنیده بگیر ** ** سیمین نوشت : با دعای خیر دوستای مهربونم امتحان پیمانی به رسمی رو قبول شدم...بازم برام دعا کنین که مثل این هشت سالی که گذشت 22 سال دیگه هم توفیق خدمت و بندگی خالصانه در حرفه ام راداشته باشم.از همه اتون ممنونم. به آرامش میکشد... سیمین نوشت(1): دارم میرم پایتخت جمعه ساعت 2 آزمون دارم.در واقع یک قدم مونده تا رسمی شدنم برای همیشه...(میشه واسم از اون ته ته ته دلتون دعا کنید؟) سیمین نوشت(2): خوشحالم ،خواهر کوچولوومو میبینم تو نیز... نشنیده ؛ تق ... تق ...دورگشتی!.... شرمگینم ** ** ** در ياد هر فريادي كه بماني باز فرياد هيچ يادي ** خوابم ** تا ** *** پ ن : ماامروز شروع خواهیم کرد زیر یک سقف زندگی را تجربه کردن برای ما دعا کنید... هنوز دو پلك خيس تو ** به صبح مي كشيد؟ .... .... *** صندلي بايد ساخت شايد از بخت بد يك خورشيد يك چنار پر بار ،خالص اما خسته... قصد يك لحظه نشستن دارد.... *من نوشت: خسته نباشي دلاور *ديگران نوشت : جناب آقای میر حسین موسوی! جناب آقای موسوی! میر حسین جان! موسوی عزیز! آقای موسوی! میرحسین عزیز! جناب آقای مهندس! جناب مهندس! آیا بازهم پیر مرادت خمینی است؟ "او"... آه تنهایی ، پ ن : سیما رفت! پ ن:خواهر جونم اومد ۲۰ روز با همیم .... مي دانم عزيزم كه روايت فاصله كار ساده اي نيست ** ** پ ن :برای شادي روح عزيز تازه از ميان ما رفته (استادي ارجمند ، پزشكي حاذق) صلواتی با روبان مشکی فاتحه ،تزيين كن روي لبهاي قشنگتو... . پ ن۲ : امروزخواهرم رفت دانشگاه تهران پ ن۳ :ن ن ن ن ن ن ن ن نرو............. ودر اين ديار ** ** ** یادت می آید آن سال *** ... گفتند: «8 تا پزشک متخصص !»... گفتم :«کی می ره این همه راه رو !!»... اما همه راهها به همین راه ختم می شود ! ... ! عین شهر بی دفاع قلب من ! ... ... الکترودها را که گذاشت روی سینه ام ، خطی روی کاغذ افتاد که در پیچاپیچ شکسته بسته اش ، هیجان دیوانه وار قلبی رمیده را به تصویر می کشید ... عینکش را برداشت از روی میز و دوباره زل زد به نوار ... سرش سوت کشید !..گفت:« خودت ببین !... این موجها به همه چی می خورن جز موج قلبی !»...راست می گفت !...اما خبر نداشت !... باید دنبال طوفان می گشت نه موج ! ..یک جور سونامی ِبرآمده از زلزله ! ... خواندم برایش :« اذا زلزلت الارض و زلزالها»... نوشت روی کاغذ : «قلب سالم است . لطفا ویزیت متخصص محترم اعصاب و روان »...و مهر کرد ، آبی !...من به بوسه تو فکر کردم، سرخ ! ... چه با شکوه است ديگر بايد بروم
برقش را ندیده
بگذار ببارد
طبیعی است طوفان ترس دارد
حتی وقتی ویران نمی کند
جادوی طلوع
جادوی موج
جادوی رنگ
جادوی حضور
یک روز "کودکم" را
به دیدن این همه معجزه می آورم
خلاصه کنم هر لحظه معجزه ای ست
که غافلگیر می شوم
وبرای این است
که هر روز چیز تازه ای گم میکنم...![]()
***
عدالتم را در نگاه تو جا گذاشته ام
وآنهمه گلایه را
من همه چیزم را
گذشته ...حال...وآینده ام را
در نگاه تو جا گذاشته ام.
رو مگردان که محو میشوم.
**
دور که می شوم
پرسه ها
در اندوهم
به معنا می رسند
ویادم می افتد که در ازدحام آنهمه دست رنگین
گرمای هیچ دست بی رنگی را
عاشقانه حس نکرده بودم
چه عطری باید داشته باشد
دستی که جان آدمی را
![]()
ته مانده خیالت
یا تفاله حرف هایت
کدامم؛
فقط حرف ربط داده به انتظارم
آنقدر انتظار کشیدم
تا ،معتاد شدم؛
ترکم مکن!
ترکم بده....
**
ویرانیم را باور کن
وپریشانی دلم را.
با سرنوشت سرد سیاهم
برایت ازدرد گفتم!
واز تق... تق... کفشهای رهگذری
برخاطراتم؛
![]()
وهیچکس گناهم را به پای خودش نمی نویسد
سوگند به انتظار
به دروغ عاشقت نبودم
درست است
نذرکردم ، گناه نکنم
بدنباشم!
ودر سکوت سایه ها
...
تصویر سوره های خدایی را متجلی باشم
آقا مرا ببخش
تنها یک لحظه
غرور سرکش جوانیم
در سحرگاهی مسموم
خاطرم را پاک کرد!
بد شدم،
ودر هجوم وحشی دروغ
گناه کردم.
گناه کردم،
و هیچ کس گناهانم را نمی پذیرد،
تا نذرم ادا شود
آقا مرا ببخش!
نفرین به بودنت
زیبای بی معنی
دلداه ی نگاهت
سخت است دل کندنم
که بوده ای ؟
اسیر مانده ی متروک خاطره
به دار آویخته از...
گذشته ی شوم تکراری
شوری؟،به شوری نگاه شیرین
و وای بر تو...
که به شور بختیم پیوند می خوری!
دلم دوشیزه ی دست توست،
مرنجانش جانم!!
![]()
***
نباريده ام
زيرا كه هرگز باران نبوده ام
اما تا بوده از بوي چتر
بيزار بوده ام
صداي شكستن استخوان يك مرد
از بلنداي فقر حادثه
در گوش پنجره پيچيد
وزني درون اندام فريادش
مچاله شد...
جاي تو كجاست
بر ويرانه ي تنم
كه هيچ كجاي ساقه ام
خالي از صداي ضربه هاي منتقار تو نيست
![]()
بچه گربه اي ست تشنه
كه شب را هميشه مثل شير
از كاسه خلوت چشمان تو ميچشد....
کو چتری؟
به خشکیم کمک کند
من از باورهای دیرینه ی جهان تا عمق استخوان هایم
خیس شده ام...
تو درون مردمک ذهن من بودی
ومن
در ذهن مردمک تو
بیهوده انتظار می کشیدم....
![]()
برهنه خواهیم مرد
درون چشمان خیس یکدیگر
وغبار اسممان را به خاک خواهیم سپرد
درپایان شناسنامه های هم....
![]()

كه در اشتهاي زرد زنبوري
تكميل مي شود.
.....
.....
![]()
***
من كه خالي از نگاهت نيستم
تا تهي از لبانت شوم.
هيچ حرفي از سمت تو گرم نمي شود
تا باد بر لبانت مي وزد
...
**
پر از " نه " بود
كه اسم نارس لبانت
از گرماي سپيد دندان هايم پريد.
در بارش بهاره اش مي شست و ![]()
زمين از اشك زرد برگ ها
دلش گرفته تر از قلب مردي ست
كه پيشانيش از شرم
مي پوسد
مردي كه با بزش به فتح جهان رفت و
خانه اش را
كشف نكرد...
**
يكي به خاك مي انديشد كه از آن روييده است
يكي به خاكي كه در آن خواهد خفت.
ومن به خاكي كه چشمان تو را گًل مي كند....
**
آنقدر كوتاه آمده ام
كه از بلنداي همه خجالت مي كشم...
![]()
ایران فقط تهران نیست! رأی یک شهروند تهرانی، با رأی یک شهروند روستایی این مملکت، از نظر قانونی! هیچ تفاوتی نمیکند. البته شاید در دیدگاه شما، روستاییان و مردم شهرهای کوچک این کشور، جزو ملت ایران نیستند! و چون در شهر تهران رأی بیشتری داشتهای پس برندهای و رأی دیگران ارزشی برایت ندارد!
به خاطر آنچه پیش از این از تو شنیده بودم، دوستت داشتم! اما امروز میبینم که جز سایهای مه آلود و سرد، تصویر دیگری در ذهنم از تو نمییابم.
آنچه در شعار و عمل شما در رابطه با قانون فهمیدم این است: قانون و قانون گرایی خوب است، اما تا زمانی که در راستای منافع شخصی و طیف همراهتان باشد!
دموکراسی و انتخابات دموکراتیک چیز خوبیست؛ اما وقتی نتیجهاش به نفع شما باشد!
شاید طعم پولهای باندهای قدرت و ثروت و خاندان زر و زور زیر دندانت رفته و نمکگیر شدهای؟!
میدانیم و میدانی! که از همان اول بازیچه بودی!؟
عروسک خیمه شببازی بازیگردانان صحنهای که نه برای رقابت، بلکه برای ضربه زدن به نظام و کشور و مردم شکل گرفته بود.
این روزها و شبها، نمونههایی عملی از مدنیت و اخلاق برخی از هوادارانت را در میادین و خیابانهای تهران و اصفهان و تبریز و... میبینیم!
در نطقهای انتخاباتیات بارها و بارها شنیدم که پیر و مرادت را امام خمینی(ره) معرفی میکردی، پس ببین که خمینی عزیز، درباره امروز تو چه میگوید:
غلط میكنی قانون را قبول نداری، قانون تو را قبول ندارد.![]()
...
پاسی از شب گذشته
ومن بیدار
قلمی
کاغذی
شعری
رازی فاش
....
مادرم گفت:غصه نخور
اما او نمی دانست من چقدر غصه دارم
که هرگز برایشان غصه نخورده ام
شما که میدانید؟!
...![]()
به خاطرت
آدم ميشوم...
به سادگي وسربلندي سروي كه سبز مي ماند.
دلواپسم مباش
نزديك به دو سال است
شيطان نجيبي شده ام.
كه در ميلاد فرشتگان،
آدم ميشود.
وهرروز تورا سجده ميكند.
نوراني من:
برايت آدم كم است،
عاشق ميشوم....
...
**
شك داشتم
به تقدس احساست
كه وبال دلم بود
واز قامت لرزانم بالا ميرفت
وتو،
در قربانگاه خاطرم
به انتظار
فاتحانه به پيروزمندي احساست
نگاهم ميكني!
ايستاده ام ،
بي هيچ حرفي
وآدم هاي جهنمي!
گرداگردم جمع اند. و تو،
با همان غروري كه ممنوعش كردم!
به زلالي خاطرت سوگند خوردي
كه حتي زنان جهنمي...
همچون نجيب زادگان با تقوا
تورا سجده كردند...
...![]()
حافظ دروغ ميگويد
يوسف گم گشته باز...
آري آدم فريب مي خورد
وقتي حوا سيب ميشود.
حافظ ميان دستانم،
تو ميان قلبم.
وعشقت :
جهنم جانم را جنت جوانيت كرد!
مسيحاي خدايي:
تن پوش سياهت را بيرون بياور
تو شاعري
عاشق كه نيستي.
حافظ دروغ ميگويد
تو برنميگردي
!...
![]()
....
راه آهن
قطار
ساعت بیست دقیقه مانده به چهاربعد از ظهر
رفت....
...
ای همیشه در کمین "من"
پشت این چشمان زردت
از چه لذت میبری در من؟
![]()
می خواهم ترانه ای بگویم
که در آن فصل تازه تری از بهار باشد
و در آن فصل
"تو"
ماه من شوی....
![]()
با معصوميت واژه هاي سرگردان چه ميكني؟
روياي تازه اي براي تسكين كابوس ستاره ها داري؟
داستان نغمه هاي كودكي ات به كجا رسيد؟
هنوز هم جايي براي من در ميان خاطراتت هست يا نه؟
...
..
.
حال من هم بد نيست
تازه گي به بهبود مزمن مرگ دچار شده ام
كه فقط خدا ميداند
رفتني ام
يا ماندني....
...
..
.
ديشب باد اسامي كساني را برداشته بود
ومضطرب در كوچه ها پرسه مي زد
وقتي از كنار پنجره گذشت
غم عجيبي در چشمان اش نشسته بود
...
مواظب باش!
اين روزها گوشي تلفن را كه برداري
فقط خبر مرگ عزيزانت را مي شنوي.
مي گويند
نگاه خيس دريا
سرانجام دل تنگي آسمان را قاب گرفت
وبه چارچوب دلش كوبيد
ولي اين زمين لعنتي
از لجاجت خود براي بلعيدن آدمي
دست برنمي دارد.
...
راستي ديگر در نامه هايت ترانه اي را زمزمه نكن.
اين جا
دوباره به جان نت هاي بي گناه افتاده اند
وميان خطوط ممتد ترسناك حبسشان ميكنند
تا به سمفوني
آزادي اقرار كنند
خلاصه عزيز دلم
زندگي ما فعلا
بين يك شايعه وهزاران حقيقت تلخ
در نوسان است
تا نديدن بعدي مان
فقط يادت باشد
گل هاي كوچك پشت پرچين را ببوسي
كه زاده ي گريه هاي بي وقفه ي آسمانند
خداحافظ قشنگم....![]()
نترس عروسک
چیز مهمی نیست
فقط قسم خورده ام که دیگر مهربانی بوسه را
بیهوده وقف رهگذرانی نکنم
که از ترنم علاقه عاجزند...
وقتی آینه از کوچ واژه ها ی معصوم دل تنگ نمی شود
مطمئن باش
از تکرار نبودن ما هم نخواهد شکست
چیزی به خاک سپاری آخرین ترانه نمانده
ولی قول میدهم
دلی از شنیدن این خبر
به لرزه نخواهد افتاد
افسوس
که این جماعت عجیب
خیلی زود به قاب شکسته ی خالی از خاطره عادت میکنند....
**
وچیزی بر جای نخواهد ماند
جز رد خالی یک قاب
بر سکوت بغض آلود دیوار
به نشان یکی خاطره ی وهم انگیز................. ![]()
اگر يك روز مي فهميديم
مديون خيلي از واژه هاي طرد شده هستيم
ديگر دچار اينهمه كابوس زبان نفهم نمي شديم
ولي افسوس
ما براي بزرگ شدن
عروسك هاي زيادي را به خاك سپرديم
...
يك نبودن ناچيز
در خاطرات زمان اتفاق مي افتد
كه اسمش را ميگذارند
جاي خالي تو
وبه افتخار اين نام گذاري
مراسم سوگواري با شكوهي به راه مي اندازند
بعد
به تلاوت چند آيه ي غمگين
از سوره اي ناشناس
تورا به ترنم محزون خاك مي سپارند
وبلافاصله به خانه هايشان باز ميگردند
ببين
ديگر لازم نيست شعرهايت را پاك نويس كني
حالا
تنها رسالت تو اين است
كه باوركني
در انتهاي يك شعر كوتاه شبيه زندگي
تا ابد
فراموش شده اي...
فقط همين.
...
آدمي
تنها
لالايي گنگي است
كه آسمان
آنرا براي تسكين خواب هاي پريشان خاك
به زمين هديه كرد...
![]()
می تونم بچه شم!می تونم بچه گی کنم!
می تونم هر وقت کم آوردم بندازم گردن تو و بگم:
تو مجبورم کردی! اما نکردی!حقت بود و نکردی! حقم بود و نکردی!
بعد ازیک ترم دوریت -خر که نیستم- نمیذاری زیاد تو بغلت بمونم
تا مبادا بغضت واسه یه لحظه حتی،از خاطرم ببره مثلا حرمتی رو که بینمونه....
خودمو می زنم به اون راه!
تو ماشین که می شینم کنار مامان از این ور،که می شینی کنار مامان از اون ور،دستتو میندازی دور گردنش.دستت تا شونه ی من میرسه.یواش یواش شروع می کنی به ضربه زدن رو شونه م؛مرتب نفسای عمیق می کشم تا ریتم نامرتب انگشتاتو بیشتر حس کنم.
می دزدم این ریتمو....می ذارم توی کیف دستیم ومی برم با خودم بیمارستان.....همه چیز مثل برق گذشت
بودنت،مهرت،دلدادگی ات...
..
..
منطقی بودنم رو، کینه ای بودنم رو، صبر تو ناملایمات رو، حالت چشمام موقع عصبانیت رو،علاقه به سرعت تو رانندگی رو، گوش دادن به صدای انریکو رو،آرامش صدام رو.......و........
می بینی خواهرجون!؟ همه رو از تو دارم
.
.
.
پ ن۱ : ن ن ن ن ن ن ن ن نرو.............![]()
آن روز كه اين جماعت عجيب
بي هيچ دغدغه اي ترانه هاي كودكي را دفن ميكردند.
كسي به ياد نياورد
كه اولين گناه آدمي
فراموش كردن چند واژ ه ي ساده بود
نمي دانم عروسك
ميترسم خلقت آدمي هم
بعدها يك شكست عاشقانه
در كتاب خاطرات مخدوش زمان تلقي شود.
**
شب چون نفرين زنان پير
بر همه جا سايه مي افكند
كسي
جز معصوميت غروب
وسرگرداني كوچه ها
شوق آمدن
وحسرت رفتنش را نديد
زمزمه اي غريب
چون ديوانه گان در باد پرسه مي زد...
..
..
..
آمدم باز هم نبودي...
**
به دياري
به رويايي
وشايد
هم
به ديداري
..
..
..
..
..
رفت.

![]()

تنهاترين واژه من ام
كه گاه
حتي مرگ نيز آن را از ياد ميبرد
**
وقتي آدمي حكايت ترديد نذر
به درگاه خداياني است كه گويي مخلوق خويش را فراموش كرده اند
به جز ضريح گريه كجا مي توان دخيل بست؟
وقتي صداقت واژه گان
راه به جايي نمي برد
وتورا به حقيقت سكوت رهنمون ميشوند
قلم به دل تنگي خويش آغشته مكن
كه هراس فراموشي و وسوسه ي جاودانگي تعبيرت ميكنند
عروسك:
در اين هياهوي غريب
ديگر ترانه اي در من نمانده است كه به هيات واژه در آيد
تو نيز بعد من
خاطرات بوسه را تنها براي رهگذراني زمزمه كن
كه در خلوت خويش
به كودكي خدا سوگند ياد ميكنند.....
**
عاقبت دلهره ي اتاق در بغض ديرين پنجره ها شكست
ولي انعكاس تنهايي من
هنوز به آرامي
در چشمان عروسك جاري است
نه قشنگم
فراموش كن
من هيچوقت شاعر نبوده ام...![]()
می دانم عزیزم
که روایت" فاصله" کار ساده ای نیست
اگر یک روز می فهمیدیم
مدیون خیلی از واژه های طرد شده هستیم
دیگر دچار این همه کابوس زبان نفهم نمی شدیم
ولی افسوس
ما برای بزرگ شدن
عروسک های زیادی را به خاک سپردیم....
**
عاقبت نشانی مزار واژه های معصوم
در ذهن بنفشه ها پژمرد
خواب کودکان آغشته به لالایی مرثیه گشت
وسوسوی چراغ امید
از رویاهای آینه ربوده شد
با تو هستم غریبه وقتی از کنار خاطرات مجروح بوسه
اینقدر بی تفاوت میگذری
نباید هم بفهمی
که چرا گاهی آدمی
دست به دامن ترانه ی گریه می شود...
**
دیدی عروسک
کسی مارا بر بوم یادها به تصویر نکشید
ترانه ای از دوری ما دل تنگ نشد
چشمی روبه درگاه اشک به انتظار ماننشست
ما دیگر درشهر آینه غریب ایم.
بیا برویم عروسک
من وتو
تا آغاز راه مرثیه هم سفریم... ![]()
دل تنگ بوسه های خاک
پارچه ای سفید
آرامشی جاودانه
کدامین رویا در خود غرقه خواهد کرد مرا؟
و شاید تنها مردگان از میلاد ما
خرسند میشوند زیرا تنهایی شان
چندان به درازا نخواهد کشید...
ای کاش آنقدر فقیر نبودیم
تا برای پایمال شدن،
چیزی به جز "قلب هایمان" را تقدیم سرنوشت می کردیم...
در پس این همه سال دوری
کلبه ی کوچکی است
تنها به اندازه ی مرگ یک نفر
که در آن خاطره ای گنگ
از بودن کسی
به تو خوش آمد خواهد گفت:
به سراغ ام خواهی آمد؟؟؟
![]()
نمی دانم پسر همسایه بود
که زنبیل میوه را برایم آورد
یا هم کلاسی ام که جایش را در صف نان به من داد
ویا پسر دای ام
مشق های مانده ی عید را برایم نوشت
وموهایم را ناشیانه بافت.
"نه، برای نجوای عاشقانه
هیچ وقت دیر نیست"
حتی اگر اشتباه کرده باشی
یا کلمات یاریت نکنند
یا فکر کنی بسیار نومید و خسته ای
وبگویی :دیگر تمام شد.
این را لباسی که امروز دوخته ام با من گفت
وخنده ی خواهر کوچکم.
**
کسانی توسط دیگران به مقصد می رسند
دیگران کسانی را به مقصد می رسانند
وگروهی تنها یا دونفره
به سوی مقصد می رانند
....
**
سر فرود خواهم آورد
واز شعفی غنی
که بر من چیره می شود
خواهم گریست...
صبح
صبح
در زنده بودن باران شریک خواهم شد
ودر حریم
سبز علف
خواهم سرود بودن را
صبح
صبح
در بند عشق قدرت بازوانم را خواهم آزمود
ودر رهایی محصور خواهم ماند
ره به قله ی بیستون خواهم برد
ودر آستان عشق خواهم مرد
صبح
صبح
دست دیگری فراز خواهد آمد
آنجا که فرهاد هرگز نمی میرد...
![]()
.
()
... رو به روی اش که نشستم داشت با همان لبخند کش آمده روانکاوانه لعنتی اش ور می رفت !... از آن خنده ها که فکر می کنی طرف دارد تا مافیها خالدون ات را هم دید می زند !...در حالیکه نهایت اش دارد به نوک دماغ خودش – و نه نوک دماغ تو حتی ! – نگاه می کند و حالش را می برد ! .... گفت : « خوب ! چه عجب از این طرفها !» ..گفتم: « امر حضرات است اگر نه ما که این وسط هیچ ایم ! » ... گفت : « ای بابا ! شکسته نفسی ست یا خود کوچک بینی ؟!»..گفتم : « دکتر جان ! می دانی ؟!... وقتی نَفَست آغشته می شود به نَفَسی ، نَفس ماجرا کلا می شود آن نَفَس !...دیگر خودت می دانی و این وانفسا !... » ...نفس اش بند آمد ، طفلک !...نوشت روی کاغذ : « گذشته از اندکی جنون ، مشکل دیگری نیست !... لطفا ویزیت متخصص محترم گوش و حلق و بینی جهت بررسی مجاری تنفسی ... » ... و مهر کرد ، سبز !...من به بوسه تو فکر کردم ، سرخ !
()
... چراغ روی پیشانی اش را که تنظیم کرد ، یاد قدیس های «اجازه هست خانوم سیمین» افتادم با آن هاله های قدسی شان که عین لامپ مهتابی بود با کلید روشن و خاموش ! ... به خودش گفتم ... یاد نان برشته ای افتاد که برای صبحانه به نیش کشیده بود ! ....اما به من نگفت! .... آینه معاینه اش را برداشت و گفت :« بگو آآ ...» ...گفتم « آآآآ...» و یاد « خرسهای پاندا» افتادم و هوس کردم بی آنکه لب بجنبانم برایش بگویم « آآآآآآآآ...» .... به خودش گفتم ... یاد تفنگ دولول اش افتاد که توی صندوق عقب زانتیای نقره ای ؛ داشت رویای شکاری بزرگ را دهن دره می کرد !... اما به من نگفت !... در عوض لندلندی کرد که : « تو چرا همه چیز رو شبیه یه چیز دیگه می بینی ؟!» ...گفتم : « اتفاقا من هم می خواستم همین رو از شما بپرسم ! » ... اخمی کرد و روی کاغذ نوشت : « گوش و حلق و بینی سالم است ...ویزیت متخصص محترم چشم !» و مهر کرد ، سیاه ! ... من به بوسه تو فکر کردم ، سرخ !
()
... عینک ته استکانی اش را به عقب فشار داد و چسباند به چشمهاش ... مردمک هایش شدند اندازه دگمه های پیراهن ... اَ... ت !... دگمه اول را که باز کردم ، گفت :« یک چشمت را ببند ! » ...دگمه دوم ... « کدوم طرفیه؟!» ... « پایین!»...دگمه سوم ... «این؟»...« پایین! » ...دگمه چهارم .... «این؟» ...«پایین تر!!» ... یک نگاه به من کرد یک نگاه به صفحه بینایی سنجی ... شانه ای بالا انداخت و روی کاغذ نوشت : « مشکل حادی در بینایی وجود ندارد ، لطفا ویزیت متخصص محترم اورولوژی !»... ومهر کرد ، نارنجی !... من به بوسه تو فکر کردم ، سرخ !
()
... دوست داشت سوالهای اش آن قدر حرفه ای باشند که عرق بنشیند روی صورت معاینه شونده !... سرش را می آورد جلو که مثلا کسی نشنود و بحث خصوصی باقی بماند !... سرم را گرفتم بالا و گفتم :« وقتی کنارش دراز می کشم ، حس می کنم همه مفهوم مردانگی کنار من دراز کشیده و داره با دستهاش خستگی ها رو از رو تنم جارو می کنه ! » ... گفت:« حالا چرا داد می زنی ؟! » ...یاد نزار افتادم : «... شاعر موظف است تخت اش را به خیابان ببرد و عواطف اش را ، مانند مجسمه ها و پیاده روها و باغهای ملی ...» ... به او نگفتم که تا چهره سوالهای حرفه ای اش خیس عرق نشود !... در عوض گفتم :«دست که می کشه رو تنم ، پوستم تاول تاول می ترکه و می ریزه و یه پوست نازک و حساس از نو در می آد تا بازم بسوزه ... سوختن غصه نداره ...اما من فکری اینم که اگه شعله سرانگشتاش با این همه آتیش و آتیش بازی نبود ، منم می شدم یکی مث این همه آدم پوست کلفت !...نمی شدم ؟!.» ... خیره خیره نگاهم کرد ... کاغذ را برداشت و نوشت : « مشکلی وحود ندارد ؛ لطفا ویزیت متخصص محترم پوست !»... و مهر کرد ، قرمز !.. من به بوسه تو فکر کردم ، سرخ !
()
... ذره بین اش را گرفت جلوی صورت اش و چین و چروکهای پیشانی اش دو برابر شدند !... گفت : «خارش نداری ؟!» ...گفتم :« خارش که نه ! اما تنم مور مور می کنه واسه در آغوش کشیدن اش !» ... گفت : « سوزش چی ؟»...گفتم :« چرا اتفاقا !...اما نه روی پوستم !...توی جگرم! ... یک جایی حول و حوش مغز استخون ام !... اونم نه همیشه !...وقتی داره با نگاه مخملی ش دونه دونه کلمه های کتاب رو نوازش می کنه و من خودم و لا به لای سفیدیای کتاب قایم می کنم تا عطر نوازشگر نگاهش بشینه رو تنم !...وقتی نشست ، یه حالی می شم که نگو ! ...دلم آروم می گیره و جیگرم می سوزه !... جیگرم خنک می شه و مغز استخونم تیر می کشه ...مغز استخونم سبک می شه و دلم سر می ذاره به بیابون ! » ... سرگیجه گرفت بیچاره !... کاغذ را برداشت و نوشت : « مشکل پوستی وجود ندارد ، لطفا ویزیت متخصص محترم داخلی ! »... و مهر کرد ، جگری !.... من به بوسه تو فکر کردم ، سرخ !
()
... پیراهنم را بالا زد و دستان عرق کرده و سردش را گذاشت روی شکم ام ... ربع فوقانی چپ ..ربع فوقانی راست ... ربع تحتانی چپ و راست ... چیزی دستگیرش نشد ... قرار هم نبود چیزی دستگیرش شود ... اصلا قرار نبود در دسترس باشد ..یک جایی آن توها ، پس پشت همه خوابهای دیده و ندیده ، تو دراز کشیده بودی و داشتی به ریش همه حضرات می خندیدی !... شروع کرد به دَق کردن ... می شنیدم که از این بازی تازه داری لذت می بری ...زیر پوست من، خودت را جمع کرده بودی و از زیر ضربات دست متخصص محترم به شیوهء کودکانه ترین گرگم به هوای ِهفت سالگی قیقاج می رفتی !... لاجرم باز هم چیزی دستگیرش نشد !... گفتم که !...قرار هم نبود !... گفت : « اینجا که خبری نیست !»...گفتم :« اتفاقا اصل خبر همین جاس ... باقیش بی خبریه ... فلانی اومد فلان جا رو به آتیش کشید و بهمانی رفت بهمان جا رو ساخت که نشد خبر !... اصل خبر اینه که بعضی وقتا دلت می خواد بزنه از پنجره بیرون و لم بده روی تن نسیم و بو بکشه هرچی جنگل و دریاست ...» ...پوزخندی زد و گفت : « بپا نیوفتی جوون !... دست و پات می شکنه !...آدم و واسه پر زدن نساختن ها !...» ...گفتم : « افتادن مهم نیست دکتر !... دست و پا فدای یه سرش !... دلت نباید بشکنه !...که اگه اون شکست اونوقت حق با شماست !...اون آدم دیگه به درد پریدن نمی خوره ... باید بشینه دلش رو بند بزنه تا بازم یه هوایی یه روزی بپیچه تو دلش و بازم هوایی اش کنه ... خدا عالمه کِی !... ولی همیشه یه روزی واسه دل شکسته ها هم هست...اما حکایت ما یه چیز دیگه است... ما که دلمون ترک ترک شده نگاهشه اما هنوز یه ذره هم نشتی نداره که شراب این نگاه ازش بچکه بیرون و کم بیاد ....تازه قدرتی ِخدا بعضی روزا، از سر ِزیادی، سرریز هم می کنه یه جماعتی مست می شن...واسه همین ما رو همین بس که بشینیم و دست و پا شکسته دوسش داشته باشیم و اون این قدر مهربون باشه که این عشق دست و پا شکسته رو هم بذاره رو طاقچه دلش !... باقی اش اضافاته دکتر !...» ... دلش می خواست خودش را از پنجره پرت کند بیرون !...اما کاغذ را برداشت و نوشت : « مشکل داخلی وجود ندارد، لطفا ویزیت متخصص محترم ارتوپدی!»...و مهر کرد ، بنفش !... من به بوسه تو فکرکردم ، سرخ !
()
... پشت کرده بود به من و چشم دوخته بود به عکسهای رادیوگرافی و رفته بود توی بحر استخوانها و مفاصل ... گفت :« دستت رو تکون بده !»...تکون دادم و گفتم : « دکتر ! اینقدر رفتین تو نخ بافتهای سخت که بافتهای نرم یادتون رفته !»... یک نگاه عاقل اندر سفیه انداخت به من و گفت : « تو بافت نرم هم چیزی دیده نمی شه !»... گفتم :« نرم تر از ماهیچه و رگ و پی و عصب و تاندون و شریان سراغ ندارین ؟ ... این که خیلی سخته ؟!»... نفهمید !... شاید هم نخواست که بفهمه !... شاید صرف نداشت !... گفت : « موقع پیاده روی پاهات درد ندارن ؟» ...گفتم :« نه !... اما بعضی وقتا دلم می خواد همین جور بی هوا شلنگ تخته بندازم بین ستاره ها و روی شهابای آسمون و کم کنم ... می دونی کی ؟!... وقتی انگشتاش دارن توی گوش انگشتام شعرای حافظ و نجوا می کنن ! ... » ... برگشت به سمت من و پشت کرد به عکسها ... رفت توی بحر دیوانگی من !... کاغذ را برداشت و نوشت : « از لحاظ ارتوپدی مشکلی وجود ندارد ... نظر متخصص محترم اعصاب و روان تایید می شود !»... و مهر کرد ، سرخ !... و من همچنان به بوسه تو فکر می کردم ...
![]()

روزی که تحقیرها را خاک می کنیم
و غم ها از پای در می آیند
ودلتنگی برای همیشه خداحافظی می کند
دیگر این ما نیستیم که سخن می گوییم
دیگرانند که تکرارمان می کنند
وفراموش...
چه روز باشکوهی ست
روز خانه تکانی ما از ما
مرگ
چه سرد وساده
برآستانه ایستاده ای!
پیش از آنکه داخل شوی
بگذار بخوابم
می خواهم آرام باشم
وقتی به آغوشم می کشی...
**
هی شما
شما که شعر گیجتان می کند
هرگز شما پرنده ی ترسانی را به سینه فشرده اید
یا کودک خواب آلوده ای را به دوش برده اید؟
من، سارها که از شاخه هایم می پرند بیمار می شوم
اما شما
شما از شیب ماه که پایین می آمدید
انگورهای خانه ی ما رسیده بود...
**
جنگ پایان یافت
اتاق پر دود
فنجان های نیمه نصفه ی چای
و صندلی ها
که به حال خود رها شده اند
بیانگر
حس های شیرین مردانه...
**
چطور بگویم
پرنده ها که می خوانند
من راه خانه ام را گم می کنم
و کفشدوزک ها وگل های کنار جاده
در ذهنم می مانند
تا به کودکی بدهم
که بر تختی
زندانی ست.![]()
مي توان ادامه داد
با كمي احساس درد
با كمي خستگي يا اندوه
يابا ياس؟؟؟
تنها چيزي كه مي تواند جانت را بگيرد
اندك
خيانت است
**
با سكوتت ديواري مي سازي
كه هر لحظه بلندتر مي شود
پيش از آنكه آوار شود
تركت مي كنم
**
خداي من در كوچه راه مي رود
هواي خيس را
مي بويد وگياهان باران خورده را
راضي ،اميدوار وگاهي غصه دار
باران مي بوسدم،باد نوازشم مي كند
بهاري كامل
ومن دوستش دارم
چرا كه كوچه باغ وچينه ي كوتاه را ترجيح مي دهد
خيس شدن را بر چتر
او رقص را ترجيح مي دهد
وبوي چوب و چاي و نان تلزه
وگلي را كه بر دستمالش دوخته ام
معمولي است او
وآوازهاي مرا گوش مي كند....
**
قرار هاي كسالت بار، صف ها، اجاره بها
وتا برگردي خوابت مي برد
با دهاني كه ديگر دهان تو نيست
وبازواني رقت انگيز و بيهوده
تمام شب تحقير مي شوي
ودر ملافه ها چنگ مي زني
تا فردا
چمدانت را ببندي
وخانه بماند و خرده ريزها و خداحافظي.... ![]()
باران پاييزي
انتظار مرا مي كشد؟
خيابان ، خانه ها
اتاق هايي با چراغ روشن
وپرده ها كه بسيار دوست دارمشان
بايد بروم
باز نمي دانم
آبستنم يا نه؟
**
چطور ممكن است
شاعر باشي
وسهمي براي ديگران نگذاري؟
بلند گريه نكني بلند نخندي؟
به هر تصميمي كه گرفتي عمل كني
اگر چه پرندگان دانه برچينند
كودكان بازي كنند
شعري نيمه بماند يا كسي عاشق شده باشد
مگر ميشود شاعر باشي
وبراي تمام قطارهاي دنيا
كه از جايي به جايي مي روند
دست تكان ندهي؟
دلت بهانه نگيرد
ودائم بيست بگيري!
چانه زدن بداني
و بگويي كه نان سرد نمي خوري؟
غصه دارنشوي
از ديدن كودكي با زنبيلي سنگين
يا مردي با دست هاي سبك
كه غروب به خانه مي رود؟
نه! تو بگو
راستي ميشود شاعر باشي
ودائم غصه نخوري
شاد نباشي
رنج نبري؟
**
پيراهني دوخته بودم از تكه هاي ابر
خيس وسرد
انارها را تند تند دانه مي كردم
پيش از غروب
پيش از صداي پا
پيش از صداي در
اما شغالها ، تمام شب زوزه مي كشيدند
و من بند بند انگشتان تكه پاره ام را
به دستانم وصل مي كردم
تا روز بعد به خود بگويم:
من آفتابي ترين روز زندگي ام را
با گنجشك هاي گرسنه قسمت كرده ام
شغالها كه بيايند اين بار
فرار خواهم كرد
به جايي بالاي رود
به جايي بالاي كوه
يا لابه لاي برگ هاي يك باغ پاييزي
شغال ها كه بيايند...
**
شعري كه تمام مي شود
گلي كه ميبويم
تورا كه مي بوسم
به خود مي گويم
شايد آخرين باشد
بعد به كوچه مي روم
خريد ميكنم
براي زمستان لباس مي بافم
وعده مي دهم براي ديدن تو
و مي خوابم... ![]()
سفر مي كني به دوردستها
شهرهايي كه نامشان را نمي داني
ومردمي كه حرفشان را نمي فهمي
و همه جاي جهان تنهايي
تو گم شده اي
چه فرق مي كند با غريبه ها
به بهترين رستوران رم برويم
يا با غريبه اي در خانه چاي بنوشيم
غريبه ها چه چهره ها كه ندارند
وكافي ست از ميان اين همه
كسي دوستانه حتي به اشتباه ناممان را صدا كند
ديگرچه فرق مي كند كجاي زمين ايستاده ايم
نام ونشاني و شماره شناسنامه
همان اسم اشتباهي ست
كه ميشنوي
**
روزي كه بي هيچ قرار ديداري منتظري
خواهد آمد
تا ميخك و دردهاي تازه برايت بياورد
شعري را كه هرگز نگفته اي بشنود
وباغچه را با تو ريحان بكارد
روزي
شايد همين فردا
**
آرام ماندن
آرام مردن
معلق درچيزي
چنانكه غرق تماشاي پرواز كبوتري باشي
يا خيس باران شوي
آرام ماندن با نفس هايي عميق
وآرام مردن
بي آنكه چين دامنت
خواب گلهاي قالي را آشفته كند
**
نه ديگر شقايقي مانده
نه شوق قدم زدن با او
رعد وبرق بود در عصري پرشكوفه
رگباراشتياق
وعطر خيس نسيم سر شب
...
...
...
ديگرتمام شد تمام آن شيطنت هاي بچه گانه...آرزوها....و...
من
بيست وهشت ساله شدم... ![]()
| قالب : پيچك |


